تبليغاتX
در روضه قلب جز گل عشق مکار

در روضه قلب جز گل عشق مکار

غریبانه در سکوتت سهمگین نامت را در حاشیه قلبم حک کردم تا با هر ضربانش تکرات کنم

عشق

عشقه نام گیاهی است که در کنار نباتی دیگر  روئیده و بازوانش را دور کمر او میپیچاند. اما طولی نمی کشد که آنرا در قلب و وجود خود جای میدهد و خاکستری که از عشق و عاشق و معشوق بر جای می ماند همان عشق است.

آیا نمی توانید چشم از معشوق خود بردارید؟بدانید که این عشق نیست،اين شهوت است

آيا ميتوانيد از زندگي و هستي خود دست برداريد و بگذريد؟.آري اين عشق است كه ريشه در وجود شما دوانيده است.اينجا جايگاه سجده است و پرستش ،ولي آيا سجاده اي به همراه داريد؟آري عشق حجم وسيعي از تبسمي عاشقانه است كه تنها برلبان عشاق نقش مي بندد

ولي افسوس كه در اين دور و زمونه عاشق و معشوق واقعي كم پيدا مشه.اكثرشون ريا و تزوير و فيلمه فقط كافي كه با حقيقت هاي زندگي آشنا بشن وبا سختي هاي  اون دست و پنجه نرم كنن. ببينن  عشق ميتونه مشكلشونو حل كنه ببينن عشق ميتونه ...... اگر با هم مشكلي پيدا نكردن پس اون عشق واقعاً عشقه وانشاالله كه خوشبخت بشن. انشا الله كه همچنين آدمايي پيدا بشن.پس نميتونيم به هر عشقي عشق بگيم عزيزان مواظب خودتون باشين.

عشق آتشي است سوزان ،كه در اعماق قلب هيچ عاشقي خاموشي نمي شناسد.آري عشق هنر زندگي است،عشق معرفت و جاودانگي است و قدرت رسيدن به كمال

عشق فرصت باريدن با قطره هاي اشك و تنها خورشيد بي غروب زندگي است.عشق در آنجا تجلي مي يابد كه چشم جز او را نبيند،گوش جز طنين روح انگيز او با هر صداي ديگري بيگانه باشد ولب جز نام او تلفظي نكند.

ميدانم عشق جسارت ميخواهد تا بسوي معشوق رهسپار شوم چون او مقدس است و مي دانم كه اگر روزي اين جرات را پيدا كرده باشم عشقم براي هميشه  بر صفحه زندگي جاودانه خواهد ماند،هر چتد كه شايدخودم نباشم

اینو مطمئن باشید که همه عاشق میشن هیچ کسی پیدا نمیشه که بگه من عاشق نیستم یا من اصلا عاشق نمیشم. عشق بالاخره بوجود میاد.

نه عشق به جنس مخالفا. عشق به همهچی مادر پدر بچه خدا بالاخره همه عاشق میشن.خود من عشق تو ۶ سالگی فهمیدم. وقتی که عاشق معلم مهد کودکم شدم.

یه چز دیگه واسه عاشقا

غروب شد....خورشيد رفت ....افتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ... ناگهان ستاره اي چشمک زد .. افتابگردان سرش را پايين انداخت اري گلها هرگز خيانت نمي کنند.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 0:1  توسط یاشار  | 

انگار اومدم

سلام سلام سلام

حالتون خوبه بچه ها.

بالاخره اومدم. واه واه چه خاکی گرفته.حسابی کار داره ها.

ایندفعه اومدم که بمونم  انشا الله که بتونم بمونم.

از همه عزیزایی که این یه مدت که نبودم با نظراشون بهم امید دوباره نوشتن دادن ممنونم.

عاشقی را خوشدلی تقدیر نیست        با چنین تقدیر بد تدبیر نیست 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 23:48  توسط یاشار  | 

خدا حافظ

سلام

به دلایل  مشکلات بسیار زیاد تا اطلاع ثانوی آپ نمی کنم. شاید زود برگشتم شایدم اصلا بر نگشتم. فقط ازتون می خوام که برام دعا کنید . دعا کنید تا مشکلات نه تنها من بلکه همه عزیزان حل بشه.

یا حق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1:41  توسط یاشار  | 

تنها منجی عشق

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند.شادی،غم،غرور،عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. پس همگی ساکنین جزیره قایقهایشان را مرمت نموده و جزیره را ترک نمودند.
اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماندچرا که او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت عشق از ثروت  که با قایقی پر شکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و گفت:
آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت :خیر نمی توانی. من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایق دارم ودیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی با شکوه عازم مکان امنی بود کمک خواست.
عشق گفت:لطفا کمک کن مرا با خود ببر
غرور گفت: نمی توانم تمام بدنت خیس و کثیف شده قایق مرا کثیف می کنی.
غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت:اجازه بده من با تو بیایم.
غم با صدای حزن آلودی گفت:آه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.
پس عشق اینبار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما انقدر غرق در شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.
ناگهان صدای مسنی گفت بیا عشق من ترا خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام یارش را بپرسد و سریع خود ا داخل قایق او انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پیر مرد بدهکار است چرا که او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم پرسید: او که بود؟
علم پاسخ داد: او زمان است.
عشق گفت زمان! اما چرا او به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:تنها زمان است که قادر به درک عظمت عشق است.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1:37  توسط یاشار  | 

نوروز

منم به نوبه ی خودم این عید باستانی  یادگار جاویدان جمشید شاه رو به همه ی ایران دوستان وایرانیان مقیم داخل و خارج از کشور تبریک میگم و امیدوارم که سال جدید سالی سرشار از نیکی وخوبی و خرم وهمراه با موفقیت و پیروزی برای همی عزیزان باشد.
نوروز، جشن ايرانيان از روزگاران كهن پر شكوه ترين جشن بهاری در جهان بوده است. نوروز بهارانه ای  است كه روايت های تاريخ درباره پيدايش آن بسيار گوناگون است  نوروز جشن شروع  فروردين يا  « فرودگان »  است كه ياد آور  اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب  ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع  زندگي و  احوال  بازماندگان  به  زمين فرود  مي آيند و در خانه و آشيانه خويش  سرگرم تماشا وسركشي  مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و  ساكنان آن  راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .

نوروز

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 1:14  توسط یاشار  | 

13 نکته زیبا برای زندگی

1- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو . بلکه برای شخصیت که من هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

2- هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

3- اگر کسی تو را آن طور که تو می خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو با تمام وجودش دوست ندارد.

4- دوست واقعی تو کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی ولی بدانی هرگز به او نخواهی رسید.

6- هرگز لبخند را ترک مکن حتی وقتی ناراحتی , چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.

7- تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد همه دنیا هستی.

8- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند مگذران.

9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را بدین

 ترتیب وقتی یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی.

10- به چیزی که گذشت غم مخور , به چیزی که پس از آن خواهد آمد لبخند بزن.

11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن . فقط مواظب باش به

 کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

12- خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی , قبل از اینکه شخص دیگری را

 بشناسی و توقع داشته باشی که او تو را بشناسد.

13- زیاده از حد خود را تحت فشار مگذار. بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که توقع نداری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 21:36  توسط یاشار  | 

به یاد اون روزا

ياد گرفتم ، که نميشه کسي رو مجبور کرد آدم رو دوست داشته باشه ، و تنها کاري که ميشه کرد اينه که اونقدر دنبالشون کني و اذيتشون کني تا آخرش بمن ترسن و تسليم بشن !
من ياد گرفتم ، که هرچقدرم که من براي بقيه اهميت قائل بشم و احترام بزارم بازهم بعضي آدمها هستن که صرفا احمق و بيشعورن !
من ياد گرفتم ، که سالها طول ميکشه که بين آدمها اعتماد بوجود بياد ولي فقط يکمي سو ظن (نه دليل) کافيه که همشو از بين ببره !
من ياد گرفتم ، که شخصيت درست و خشگل فقط ۱۵ دقيقه آدم رو پيش ميبره و بعدش آدم بايد يه سري اعضاي بزرگ (براي خانمها ۲ تا و براي آقاياون يکي) داشته باشه !
من ياد گرفتم ، که نبايد آدم خودشو با بقيه مقايسه کنه چون معمولا وضع بقيه خيلي بيشتر از اوني که آدم حتي بتونه فکرشو بکنه ، خرابه !
من ياد گرفتم ، که آدم ميتونه براي مدت خيلي بيشتري از اوني که فکر ميکنه بالا بياره !
من ياد گرفتم ، که ما مسئول تمام اونکارايي که ميکنيم هستيم ، مگر اينکه معروف باشيم !
من ياد گرفتم ، که عشق و علاقه هرچقدرم که قوي باشه آخرش يه روزي تموم ميشه و بهتره اون وسط کلي پول وجود داشته باشه تا زودي جاشو بگيره !
من ياد گرفتم ، که آدم اون آدمايي رو که خيلي دوستشون داره خيلي زود از دست ميده و اونايي که اصلا براش زياد مهم نيستن تا ابد کنارش باقي مي مونن !
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 21:19  توسط یاشار  | 

من............

من............

 

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو.

 

به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو.

 

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو.

 

من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا هميشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 21:3  توسط یاشار  | 

بازگشت

من دوباره اومدم.

یه مدت بود که نبودم  یعنی بودما ولی حوصله هیچ کس و هیچ کاریرو نداشتم. هر وز با همه جر و بحثم میشود یه جورایی زبونش لال زبونش لال دیونه شدم. البته هنوزم تو همون حالتما ولی یکم بهتر شدم.ارژز صبح که از خواب پا میشم دلم میگیره اعصابم خورد میشه شروع میکنم به همه گیر دادن. نمی دونم چه مرگم شدهاصلا حوصله هیچ کس و ندارم همش دوست دارم تنهای تنها باشم.

هوا سنگین تن زخمی شب سرد               سکوت شب پر از لالایی مرد

نمی دونم آخه هیچ اتفاقی هم برام نیوفتاده هافقط یه مدتیه به همه چیز حساس شدم.

هر اتفاق کوچیکی که میفته باید روش دو ساعت فکر کنم هر مسئله کوچیکی رو تاثیر منفی میذاره

شیرین من تلخی نکن با عاشق                 تموم میشن گم میشن این دقایق                        

دنیای ما مال من و تو این نیست                 رو کوه دیگه فرهاد کوهکنی نیست 

بخاطر این مسائل تصمیم گرفتم که برای اینکه مشکلی تو کار وبلاگ پیش نیاد از ۲تا از دوستام خواستم که باهام همکاری کنن.

هومن و ساسان از دوستای خوبمن خیلی با هم صمیمیم خیلیهم دوسشون دارم. امیدوارم شما هم از مطلباشون خوشتون بیاد.

زندگی زیباست اگه به زیبایش بنگری

یا حق

              

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 0:43  توسط یاشار  | 

وصیت عشق

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد

آغاز دوباره زندگي آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام

 پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم

تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم

را برايم برساندميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم

 و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم

 پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق آهاي آدميان ، به چشمهاي

خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق

 نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون

 نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت

 عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد

و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد 

تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به

 اين راه بگذاريد رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي

 صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ،

همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار

 عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس

 و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با

عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او

از من مي باشد دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم

گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و

مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود
 

الهي به اميد تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 2:47  توسط یاشار  | 

ترانه‌ی تک‌سوار

بچه ها سلام

بعد از یه وقفه یه ماهه ( که سرم خیلی خیلی شلوغ بود )دوباره اومدم.

در ضمن بازم از نظرات سازنده شما ممنونم

ترانه‌ی تک‌سوار
قُرطُبَه.

تنها و دور.

اسبِ خُردِ سياه، ماهِ تمام،

زيتون در خورجين زين.

همه‌ی گذرگاه‌ها را هم بشناسم
به‌قرطبه هرگز نمی‌رسم.

از ميان دشت، از ميان باد،

اسبِ خُرد سياه، ماهِ سرخ.

مرگ از من برنمی‌گيرد چشم

از فراز برج‌های قرطبه.

آه، چه راه بی انتهايی!

آه، اَسبکِ نجيبِ من!

آه، مرگ چشم به‌راهم نشسته است،

پيش از آنکه به‌قرطبه برسم!

قرطبه.

تنها و دور

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 2:29  توسط یاشار  | 

غرور

حالا غرور چيه ؟ چه جوريه ؟

من مي گم ... همه دختر پسرا بايد تا حدي مغرور باشن ، با اين كه پسرم

بايد بگم كه متاسفانه اكثر پسرا آبروي جنس مارو بردن ، خودشونو تا انتها

مي شكنن پيش دخترا ، خودشونو كوچيك مي كنن و فكر مي كنن اينطوري

دخترا مي گن چه پسر باحالي ! اشتباه مي كنين ... بخدا اشتبه ! اينطوري

 نه تنها به هيچ جا نمي رسين ، بلكه باعث مي شين حتي دخترايي كه خيلي

خيلي ازشون سر ترين واستون شاخ شن و عشوه بيان ...


غرور تو همين چيزا خلاصه نمي شه ، ولي من منظورم اين جنبه از غروره ...

همونقدر كه پسر مي خواد با دختر باشه ، دختر هم به پسر احتياج داره ،

چه بسا بيشتر !!!

پس دليلي نداره دختر ناز كنه و پسر ناز بكشه ، البته بخاطر جنس ظريفش

بايدم ناز كنه ، ولي هر چيزي حدي داره ، ناز كردن دخترا نبايد باعث خورد شدن

پسرا شه ... و اين اصلا تقصير دخترا نيست ... چون اگه پسر رفتارشو بلد باشه ،

خودشو بگيره ، حتي اگه مي ميره واسه يه دختره ، منطقي و مغرور جلو بره ، تو

چشم دختره ابوهت خاصي پيدا مي كنه ... و دختره هيچ وقت نمي تونه شاخ شه...

ولي كو گوش شنوا ؟

دخترايي كه پاپاسي نمي ارزن ... با كلي آرايش و رسيدن به خودشون همچين

خودشونو واس پسرايي كه از همه نظر ازشون (از دختره) سر ترن مي گيرن

 كه پسره هم فكر مي كنه چه خبره و به دست و پا مي افته ...


لطفا با حرفام منطقي برخورد كنين و جنسيتي برخورد نكنين ...


وقتي مي بينم دختره واس پسره قد راست كرده و انش مي كنه ... در حالي كه تو همون شرايط بايد پسره نسبت به دختره همچين كاريو مي كرد ... افسوس مي خورم ، البته دخترا هم همچين كارشون درست نيستا ! ... آرره !‌ اولش ناز مي كنن ... عشوه ميان ... كلي پسره رو مي چلونن ... ولي تو بعضي موارد همون دخترا همچين عاشق طرف مي شن كه...... اوهوم! حالا نوبت پسره است ... پسره كه دختره رو واس خودش نمي خواسته و واس منظوراش مي خواسته ... حالا كه كارش تموم شده ... ولش مي كنه و دختره تو انكف مي مونه...


آره اينم هس! همين پسرايي كه ناز مي كشن و غرورشون رو مي شكنن ، بخاطر خواسته هاشونه ، نه خود دختره ، تو اين زمونه كم پيش مياد پسر دخترو واس خودش بخواد ! هر دختري حتي ضايع تريناشون كلي خاطرخواه دارن ... ولي اونا خاطرخواه چي دختران؟... پس دخترايي كه جار مي زنن كلي طرفدار و كشته مرده دارن ... برن ببينن كدومشون واس خودشون ، دلشون ، احساسشون مي خوادش ؟ ببينن اونا فقط خاطر خواه اين شدن يا جريان يه چيز ديگه اس...


پس دختر و پسر بايد بفهمن كه واس هم آفريده شدن و عشوه الكي نيان ! (منظورم رفاقت هاي معموليه ، تيريپ سنگينا بحثشون جداس!)


نظراي منطقي خودتون رو بگين......

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:22  توسط یاشار  | 

آخه چرااااااااااااا؟

حالم بهم می خوره ، نفرت دارم ، نفرت ، از کی ؟؟؟ از کسائی که من و مثال منو بد نام می کنند ، از کسائی که فکر می کنند قدیسند و به همه میگن که هستیم و همه باور میکنند ، ولی نیستن . پسر خوش قیافه ای هستی ، ذاتی اینطوری بدنیا اومدی ، به موهات می رسی ، ژل میزنی به موهات ، لباسهائی که دوست داری می پوشی ، حال میکنی از دیدن خودت تو آینه ، ولی یه کسی ، یه جایی میگه که جلفی ، جلف اونایی که خودشونو همه ما می دونند، بهت میگن این دیگه چه نوع ریشی هست که گذاشتی؟؟ ، این چه نوع موئی هست که زدی ؟؟، این چه لباسیه ؟؟ و........ بگذریم ، به اینا عادت کردیم ، دیگه تو وجودمونه ، هممون ابنطوریم . دوست داری قدم بزنی ، بری بیرون ، پیاده یا با ماشین فرقی نداره ، اولین دختری که می بینی با چشماش بهت میگه برو گم شو ، کثافت (ای کاش همه با چشماشون می گفتن ، بعضی ها که هنوز چیزی نگفتی اینو می گن ، اینا کسانی هستند که به خودشون شک دارن ) ، به دومی که می رسی اول می خواد ببینه که چکاره هستی؟؟ ، می خوای باهاش حرف بزنی یا نه؟؟ ، ولی وقتی میبینه برای دل خودت تیپ زدی ، برای خودت به خودت رسیدی ، و توجه به دخترا نداری ، حرصش می گیره ، به خودش میگه مگه چمه که نیومد با هم حرف بزنیم ، برا اینکه خودشو خالی کنه میره به چندتا از دوستاش میگه که این پسره فلانه ، بیساره ، این کارو کرده اون کارو کرده و .............. هرچی بدی هست بهش می چسبونه که از اون به بعد هیچ کس بهت نگاه نمی کنه . می رسی به سومی که اتفاقا با دوست پسرش هست ، اولش خیالت جمع بعد که داری رد می شی میبینی دختره یه چیزیش هست ، از اینجا می سوزه که چرا با تو دوست نیست ، یا چرا دوست پسری که دارم بهتر نیست و .................... ، برای چی رو نمی دونم باید از دخترا پرسید ، در میاد به دوست پسرش میگه که این پسره به من نگاه کرد ، دوست پسره می خواد کم نیاره می یاد باهات بحث می کنه ..... ( ای کاش همش بحث بود ، کتکم داره ) میری به چهارمی میرسی این یکی آدمه ، بهت نگاه نمی کنه ، اگه نگاه کنه مثل خودت یه نگاه معمولی می کنه ، بعدشم بدونه هیچ حرف و اعتراضی از کنارت رد میشه ای کاش همه اینطوری بودن ، با ظرفیت ، مگه همه پسرا ریختن تو خیابون که به دخترا متلک بگن یا اینکه بهشون شماره بدند یا اینکه با چشم هوس به دخترا نگاه کنند ... چرا بخاطره یه مشت آدمی که 200 تا 200 تا دوست دختر دارند و بازم می خوان یا بخاطره کسانیکه کارشون اینه که با دخترا دوست بشن و بعد از مدتی ببرنشون تو خونشون و هر کاری خواستن انجام بدند ، همه ی پسرا رو به یه چشم می بینند ؟؟؟ چرا ؟ مگه همه دخترا پاکند و حیاشونو دارند ، (و نمی تونند بگن) ، یا اینکه کم دختر پیدا میشه که با چندتا پسر دوست باشه و رابطه داره ، همین بد نگاه کردنا باعث میشه که حتی اون پسر خوش قیافه ، خوش تیپ به کسی که می خواد نرسه و نتونه با دختری که دوست داره دوست باشه ، همینا باعث میشه که اونم بگه منم باید مثل دیگران باشم و.......................... آخر کلام می خوام بگم که همه ی دخترا آدم نیستند مثل پسرا که همشون آدم نیستند ، ولی بهتره که همه رو به یک چشم نگاه نکنیم ، چون اینطوری همه ما آدم نیستیم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:1  توسط یاشار  | 

روزها

روزهای بی خاطره

روزهای سرد،روزهای تنهایی.

وجودش رو همیشه کنارم احساس می کردم.چهره قشنگش با رنگهای زیبایی که داشت.از دست رفتنش رو می دیدم . نزدیکم بود،اما نمی تونستم دستش رو بگیرم و کمکش کنم .از بچگی با هم بودیم .دورو بریا می گن ما با هم متولد شدیم.هرچی روزها می گذشت بیشتر احساس می کردم که لحظه خداحا فظی رسیده. پائیز رو دوست ندارم چون پائیز برای هممون روزخدا حافظیه.بعضی زودتر میرند بعضی دیرتر.دلم می خواست یکی پیذا بشه و این درخت پیرزندگی رو از ریشه بزنه تا این قدر باعث آشنایی و خداحافظی نشه. صدای دوستام رو وقتی که می رفتند. می شنیدم حتی وقتی که به مقصد می رسیدند.این صدا برای همه درد آور بود. خدا یا این چه قسمتیه که ما داریم یه روز در اوجیم و فردا بروی خاک . رنگش پریده بود و زرد شده بود.این زردی نشونه ی بدی بود. جداشدنش رو می دیدم ، آرام آرام چشمهاش رو بست

روزهای بی خاطره

روزهای سرد،روزهای تنهایی.

وجودش رو همیشه کنارم احساس می کردم.چهره قشنگش با رنگهای زیبایی که داشت.از دست رفتنش رو می دیدم . نزدیکم بود،اما نمی تونستم دستش رو بگیرم و کمکش کنم .از بچگی با هم بودیم .دورو بریا می گن ما با هم متولد شدیم.هرچی روزها می گذشت بیشتر احساس می کردم که لحظه خداحا فظی رسیده. پائیز رو دوست ندارم چون پائیز برای هممون روزخدا حافظیه.بعضی زودتر میرند بعضی دیرتر.دلم می خواست یکی پیذا بشه و این درخت پیرزندگی رو از ریشه بزنه تا این قدر باعث آشنایی و خداحافظی نشه. صدای دوستام رو وقتی که می رفتند. می شنیدم حتی وقتی که به مقصد می رسیدند.این صدا برای همه درد آور بود. خدا یا این چه قسمتیه که ما داریم یه روز در اوجیم و فردا بروی خاک . رنگش پریده بود و زرد شده بود.این زردی نشونه ی بدی بود. جداشدنش رو می دیدم ، آرام آرام چشمهاش رو بست و رها شد.باد سرد روح و جسمش رو با خودش به به هر طرف می برد.وقتی که رفت سراسر وجودم رو سرمای عجیبی فرا گرفت وقتی به خودم اومدم دیدم که منم مسافرم.اون جلوتر از من بود و زودترازمن رسید.خدایا کمکم کن تا من کنارش باشم. از باد خواستم تا کمکم کنه و من رو پیش اون برسونه آخه پایی برای رفتن نداشتم.وقتی بهش رسیدم خوب نگاش کردم که یک دفعه احساس کردم تمام وجودم شکست . آره یه رهگذر از روی من هم رد شد و منهم جزوی از خاکی شدم که من رو ازاون آفریده بودند. به یاد روز بدنیا اومدنم افتادم چه زود گذشت .ای کاش می دونستم، کی می خوام برم.هر وقت که داشتی روی برگهای زردی که توی خیابون ریخته بود، قدم می زدی و صدای من رو می شنیدی یادت باشه که من امروز می رم و سال دیگه بر میگردم، اما تو .....

هر چقدر هم که در اوج باشی روزی جدا می شی و دیگه کاری از دستت بر نمی یاد جز خدا حافظی که بازگشتی هم نداره.

پس خدا کنه روزی نرسه که فکر کنی بار گناهت کاری باهات کرده که پیش خدات رو سیاهی و از خجالت نگاهت بسته هست.

و رها شد.باد سرد روح و جسمش رو با خودش به به هر طرف می برد.وقتی که رفت سراسر وجودم رو سرمای عجیبی فرا گرفت وقتی به خودم اومدم دیدم که منم مسافرم.اون جلوتر از من بود و زودترازمن رسید.خدایا کمکم کن تا من کنارش باشم. از باد خواستم تا کمکم کنه و من رو پیش اون برسونه آخه پایی برای رفتن نداشتم.وقتی بهش رسیدم خوب نگاش کردم که یک دفعه احساس کردم تمام وجودم شکست . آره یه رهگذر از روی من هم رد شد و منهم جزوی از خاکی شدم که من رو ازاون آفریده بودند. به یاد روز بدنیا اومدنم افتادم چه زود گذشت .ای کاش می دونستم، کی می خوام برم.هر وقت که داشتی روی برگهای زردی که توی خیابون ریخته بود، قدم می زدی و صدای من رو می شنیدی یادت باشه که من امروز می رم و سال دیگه بر میگردم، اما تو .....

هر چقدر هم که در اوج باشی روزی جدا می شی و دیگه کاری از دستت بر نمی یاد جز خدا حافظی که بازگشتی هم نداره.

پس خدا کنه روزی نرسه که فکر کنی بار گناهت کاری باهات کرده که پیش خدات رو سیاهی و از خجالت نگاهت بسته هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 0:57  توسط یاشار  | 

به یاد او

در سراي ما زمزمه اي، در كوچه ما آوازي نيست. شب، گلدان پنجره ما را ربوده است. پرده ما، در وحشت نوسان خشكيده است. اينجا، اي همه لب ها! لبخندي ابهام جهان را پهنا مي دهد. پرتو فانوس ما، در نيمه راه، ميان ما و شب هستي مرده است. ستون هاي مهتابي ما را، پيچك انديشه فرو بلعيده است. اينجا نقش گليمي، و آنجا نرده اي، ما را از آستانه ما بدر برده است. اي همه هوشياران! بر چه باغي در نگشوديم، كه عطر فريبي به تار نهفته ما نريخت؟ اي همه كودكي ها! بر چه سبزه اي ندويديم، كه شبنم اندوهي بر ما نفشاند؟ غبار آلوده راهي از فسانه به خورشيديم. اي همه خستگان! در كجا شهپر ما، از سبكبالي پروانه نشان خواهد گرفت؟ ستاره زهره از چاه افق برآمد. كنار نرده مهتابي ما، كودكي بر پرتگاه وزش ها مي گريد. در چه دياري آيا، اشك ما در مرز ديگر مهتابي خواهد چكيد؟ اي همه سيماها! در خورشيدي ديگر، خورشيدي ديگر
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 0:42  توسط یاشار  | 

 آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

 دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند
راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند ... !

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:16  توسط یاشار  | 

دنیا بدون دختر

سلام

من دوباره اومدم.

یه چند وقتی نبودم .اومدم دیدم موضوع وبلاگ عوض شده و مطالب بی ربط هست توش اگه شما ها هم دیدید تعجب نکنید.

من یه مدت مسافرت بودم به یکی از دوستای گام گفتم به جای من آپ کن.اون بنده خدا هم گفت آخه من نمی دونم چی بنویسم منم اشتباه کردم گفتم هر چی دوست داری.

اونم عاشق خواننده های راک شروع کرده بود به نوشتن...

حالا خودم اومدم درستش کردم یکم این چند تا مطلب پایینم خواهش کرد پاک نکنم منم روشو زمین ننداختم

تا بعد

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:11  توسط یاشار  | 

رزمشکی

 روز اول تو نوشتي به تو تعظيم كنم يك رُز غنچه مشكي به تو تقديم كنم با فراموشي وتاخير گل به من دادي من محكوم شده تو را بت شده تكريم كنم آرزوهايم همه برگ همان گل بودند شكفتند وشكستند تا من بيم كنم قلب تو همان غنچه زرد شد ودلم،گل مريم كه ندارم به تو تسليم كنم مي روم شرق وتو هم غرب من آدم تو هوا سيب سرخي نچيدم به تو تقديم كنم با همان سادگي روز نخست مي روم جان خود را به تو تسليم كنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 22:51  توسط یاشار  | 

قطار عشق

در ايستگاه قطار به انتظار نشسته ام.
مي گويند قرار است قطار خوشبختي بيايد سالهاست كه دراين ايستگاه به ريل هاي زندگي چشم دوخته ام تا ببينم چه موقع  چرخهاي قطار خوشبختي بر روي ريلها خواهد لغزيد.
صداي سوت قطاري مي آيد و كم كم قطار را مي بينم .
مي گويند قطار زندگي است سفيد, سفيد,سفيد.
صداي گريه نوزادي را با صدايسوت قطار به گوشم مي رسد
نوزاد اولين نفس عشق را مي كشد به سرعت باد از كنارم مي گذرد و من به انتظار نشستم.
باز صداي سوت قطار سكوت مرا مي شكند
مي گويند قطار عشق است.
مي خواهم زودتر آن را ببينم.
از دور دستها پيدا مي شود.
با خود عشق را هم راه مي آورد,سرخ سرخ سرخ.
دختركي دستان كوچكش را براي من تكان ميدهد و مادرش او را به داخل قطار مي كشد
چقدر قطار عشق زيباست.
پس قطار خوشبختي كي به ايستگاه خواهد رسيد؟
باز صداي سوت قطار سكوت لحظه هايم را مي شكند.
ريل هاي زندگي اين بار چه توشه اي همراه دارند؟
قطار جاودانگي و صدايي الله اكبر سبز سبز سبز.
مردسوزن بان به كنارم مي آيد و در گوشم زمزمه مي كند كه بايد برود.
سوار قطار ابديت مي شودو مي رود.
تنها شدم او هم رفت ديگر چشمانم سويي ندارد
صدايي به گوشم مي رسد صداي سوت قطاراست.
قطار خوشبختي مي آيد.
چقدر زيباست هفت رنگ عشق ومن با آن همراه مي شوم.
مي بينم خوشبختي در لحظه هاي گم شده من بوده است ومن چه بيهوده سالها به انتظار آن نشسته ام.
خوشبختي در نگاه مرد سوزن بان,  در دستان دخترك كوچك نهفته بود.
خوشبختي خود من بودم فكرم عشقم و خدا كه هميشه با من بود.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 22:46  توسط یاشار  | 

عشق

به چه فکر ميکني؟چه ميخواهي بگوئي؟
به چه مي انديشي؟چرا از من دوري مي کني؟
ديروز آنگاه که به من نگريستي نگاهت بهدوردستها بود.
مي دانم براي تو فقط يک اسم هستم حال بگو به من
نگذار که اينک در انديشه شوم به اينکه ديگري در زندگي تو است.
اگر دوستم داري از من دروري مکن
من همواره به تو احتياج دارم
ميدانم که حال بيگانه شده ام
پس چه شد آن عشق....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 0:14  توسط یاشار  | 

دختر شیطون

سلام بچه ها
امروز مشغول وبگردی بودم یه وبلاگ باحال پیدا کردم.
خوراکه خندست.
خیلی باحالن دو تا موجودن که درباره ی پسرا مینویسن.
می خوام فقط بهشون بگم بجای این کارا برن اشپزی و بچه داری یاد بگیرن که نمونن رو دست باباشون .
یا حق
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 0:36  توسط یاشار  | 

زمستان گرچه اینجا لانه کرده

دلم بوی بهاری تازه می جوید

ولی هرگز نمی خواهم کسی من را خبر آرد

        بهار تازه نزدیک است

 من آن اندازه در قلب سیاهی زمستان مرگ را دیدم

 تمام روزها را خط به خط بر شاخه صبرم کشیدم

آنقدر ماندم میان برف نومیدی

 میان بی تفاوتهای بسیار چنین غربت سرایی سرد

که دیگر مژده دادن را دلم هرگز نمی جوید

 دلم بوی بهاری تازه می جوید

 میان هفت سین آشنایانم سکوتی بیشتر پیدا نخواهم کرد

سراغ از عشق بی اندازه دیگر نیست

و سهم قلب من آنجا نمی باشد سراسر معنی بی مهر پوسیدن

 سفره ها خالی ست از تفسیر روییدن

سؤال من هنوزم در به در دنبال پاسخ می رود

سلامم را که پاسخ میدهد از جنس تنهایی ؟

دلم بوی بهاری تازه راتنها میان برگ هایی تازه می خواهد

 نه در صدسالگی های هنوز از مرگ خود لبریز

میان رستنی تازه

نه در پژمردگی های هنوز از خاطرات سرد خود سرشار

 دلم بوی بهاری تازه را در جای جای خانه می خواهد

 نه در پس کوچه هایی که نشان از گم شدن دارند

برای رستنی تازه

نه در انبوه ماندن ها


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 23:48  توسط یاشار  | 

دخترا

سلام

لطفا این مطلب و تا آخرش بخونید چه پسر چه دختر.

تو این چند وقته که این وبلاگ و زدم دوستای زیادی هم دختر هم پسر پیدا کردم.

کسایه زیادی هم هستن که شروع به نوشتن تو وبلاگ کردنو اصولا وبلاگایی که دخترا زدن دارایه مطالبی به معنای واقعی چرته.

ببخشید که رک حرف زدم از دستمم ناراحت نشید ولی واقعا مزخرفه. من هر وقت یه وبلاگ دخترو نه دیدم پیش خودم گفتم که باید بنویسم در جوابه اونا. من بدون داشتن تخصص تو شعر باید بگم که جلوی اونا کم نیاوردم و نخواهم آورد. پسرا هم مزخرف دارن ولی نه به اندازه ی دخترا.

اینو خواستم بگم که من از دخترا متنفر نیستم اینو حد اقل دوستایی که باهام در ارتباطن میدونن من از هر چی فمنیسته متنفرم واقعا خاک بر سرشون.

ولی می خوام بگم خاک بر سر نود درصد دخترای امروزی به نظر من دخترای خیابونی پولی ارزششون از اینا بیشتره چون اونا کارشون و انجام میدن پولشونو میگیرن میرن ولی..

ولی دخترای خوب امروزی اول خرت میکنن بعد ازت پول و وقت و فکر و چیزای دیگه می خواد کلی هم ناز و عشوه میکنه آخرش میره با یکی دیگه روز از نو روزی از نو...

آخرشم با عمل کردن دماغ و هفت قلم آرایش و مقداره زیادی خر کردن شوهر پیدا میکنه .بیچاره اون شوهر آدم میبیندش یاد خر میفته.

به خدا قسم نود درصد این دخترا ارزش فکر کردن ندارن چه برسه به مطلب نوشتن در باره شون.

ولی من مینویسم که ثابت کنم جلوی اینا کم نمیارم.

خاک بر سر هرچی فمنیست .

لعنت بر هرچی فمنیست.

هر چی فمنیست آشغاله.

اگه مشکلی هم با گفته های من دارید یا نظر بدید یا تو تابلوی گفتمان بنویسید.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 23:31  توسط یاشار  | 

دوستان

دوستی چیه

نشانه هاش چی ان

دوست خوب کیه

اصلا چه جوری میشه یه دوست خوبه رو حفظ کرد

و چه طوری میشه دوستان یکرنگ زیادی داشت بدون درنظر گرفتن جنسیت ، قوم ، زبان، مدرک، پول...

مادر بزرگ می گفت دوستی مثل گل شقایق می مونه

می دونی چرا؟

شقایق تنها گلیه که فقط یک روز عمر میکنه فقط یک صبح تا شب ، و اگه شانس بیاره و بدست نااهلان پرپرنشه غروب همان روز گرده افشانی میکنه و سال بعد در همون جایی که یه شقایق بوده صدها شقایق از زمین سر بیرون میارن.

دوستی هم همین طوره

وقتی بوته زد و به گل نشست باید به اون فرصت داد تا گرده افشانی کنه

و دشتی پراز احساسات سرخ شقایق گون بیافرینه.

ولی امان از دوستایه امروزی. واسه همه ی اونایی که تو حرف  رفیقن نه تو عمل متاسفم.

بیاییم همه تو عمل دوست باشیم نه تو حرف

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:57  توسط یاشار  | 

زندگی

وقتي دلت ميگيره . . . وقتي دلت آواره ميشه . . .  وقتي هيچ سرپناهي نداري . . . وقتي احساس ميکني تو هفت آسمون يه ستاره نداري . . .

وقتي مي فهمي که دنيا با همه ی قشنگيهاي زود گذرش فقط يه بازي بوده و تو بازيگرش . . .

وقتي چشات پُر از اشک هست و يه شونه ی مهربون برا گريه کردن نداري . . . وقتي چشماتو مي بندي و مرگ رو آرزو ميکني . . .

او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملي که باعث اين اتفاق شده اند نگاه کن . . .

سعي کن حکمت زندگيت رو بفهمي . . . ببين در عوض چيزهايي که از دست دادي چي بدست آوردي ؟

اگر تونستي چيزهايي رو که بدست آوردي، ببيني،بفهمي و درک کني  . . .

 اونوقت تو برنده اي حتي اگر به ظاهر بزرگترين شکست زندگيت رو تجربه کرده باشي! چون با چيزهايي که بدست آوردي ميتوني آيندت رو با پايه هاي محکمتر بنا کني . .

و اگر چيزي پيدا نکردي و همه چيز رو از دست رفته ديدي، بدون که تو هم گذشته ات رو باختي و هم آيندت رو چون اين حادثه باز هم تکرار خواهد شد و تو باز هم شکست خواهي خورد و باز هم آرزوي مرگ ميکني . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:35  توسط یاشار  | 

کیریسمس

Merry Christmas & Happy New Year

تولد حضرت مسیح و سال نو میلادی بر تمامی مسیحیان دنیا مبارک باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 23:35  توسط یاشار  | 

میترسم

امروز من در دفتر سرنوشتم اينگونه خواندم كه نيمه اين ماه پايان نيمه اي بزرگتر است ، پايان نيمه شاد عمرم و با خود گفتم كه كدام سخترين اتفاق انتظارم را مي كشد انتظارم را مي كشد ؟
و پاسخش را در ذهن مشوش خود يافتم .
آغاز نيمه بعد همراه حادثه اي جانسوز است ، تلخ ترين امكان دنيا ، بدترين زمان هستي ، گرفته ترين هواي زمين و غم انگيز ترين واقعه زمان ...
آنروز روز زهر جداييست !

در مانده شدم در جستجوي چاره ، كه چه كنم بعد از اين‌؟
مگر درخت بي ريشه توان ادامه حيات دارد ؟
يا سرو بدون آسمان دليل قد كشيدن ؟
و به من بگوييد كه اگر دريا نبود جوي براي چه جاري مي شد ؟
و من بدون او چرا ادامه دهم ؟

كابوسم روزهاي تنهييست و ترسم نبود تكيه گاه ، دلم تنگ صدايش است ، چشمانم بي تاب ديدارش و قلببم آرامتر از اميد در تپش عشقش !
بعد او سرنوشتش انفجار است اين دل پر ز حرف ناگفته ...
گوشهايم تمايلي به شنيدن ندارند كه ديگر آن صداي آشنا در ميان صداها نيست ...
چشمانم طاقت ديدن ندارند كه مگر آن چشمان زيبا ديگر در ميان چهره هاي هر روز نباشد ...
و پاهايم جرأت رفتن ندارند كه مي دانند ديگر آن پاهاي هميشگي به استقبال نمي آيند.

ديگر نميدانم چه بايد كرد ؟
روز ها برايم
چون فاصله اي است كه از نور دورم مي كنند ، نوري كه از دهانه چاه زندگي مي تابيد ،
نگاهي به پايين مي ندازم ، پايانش تاريك است ، تـــــا ريــــــك !!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 23:31  توسط یاشار  | 

مهدوی کیا بهترین بازیکن هامبورگ

اخیرا سایت رسمی باشگاه هامبورگ اقدام به برگزاری یک نظرخواهی برای انتخاب بهترین بازیکن این تیم نموده است و این وظیفه ما هموطنان مهدوی کیا است که بحق به این لژیونر فوتبال کشورمان رای دهیم تا حق به حق دار برسد. برای رای دادن به مهدوی کیا به آدرس http://www.hsv.de/index.php?id=14610 بروید و سمت راست پایین صفحه نام مهدوی کیا را انتخاب کنید ( گزینه چهارم از بالا ) و در پایین صفحه بر روی گزینه VOTE کلیک کنید.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 23:28  توسط یاشار  | 

وظیفه

برای من زن هايي كه زياد مي فهمند
مثل شتر هايي هستند كه زياد مي خوابند ،

هر دوتايشان وظيفشان را نمی دانند .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:5  توسط یاشار  | 

کارت طلایی

كاش آدمها هم از اين كارت طلايي ها داشتند .
يا موقع خلقتشان همه ، بيمه بدنه مي شدند . 
جائي هم بود كه عيسي نشسته بود و كارشناسي مي كرد
كه مثلا بچه هاي معلول به دنيا آمده را كي بيايند و سالم تحويلشان بگيرند،
يا دستي كه مي شكست ، چشمي كه كور مي شد ، يا جايي كه قطع مي شد را
نگاهي مي كرد و كپن اش را مي كند
و مي گفت : برو ، شب شام نخور ، زود هم بخواب
خيالت راحت صبح كه بلند شوي همه چيز مثل روز اولش شده است /.


آنوقت دنيا قشنگ تر نبود خدا ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:3  توسط یاشار  | 

باور


من و تو ايم كه بايد باور كنيم  كه مي كنيم .

فراموش نكن ، بازي  برنده - برنده  اينجا معني ندارد .
همه  برنده اند و ما بازنده .

خوب ، بعد هم مي گويي : 
" چقدر سياه نگاه مي كنم ؟ "

آدم خنده اش مي گيرد كه پس شبهاي پنجشنبه
من و تو چكاره ايم ؟

بيا يك كاري كنيم ،
پنجشنبه شبها تو بازنده باش
قول مي دهم ظرفهاي جمعه ظهرهايت را من مي شورم
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:2  توسط یاشار  | 

بنویسید

برسنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنویسیداین درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 23:51  توسط یاشار  | 

فاصله

از راه رسید

با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین

و سرودی بر لب

آهنگی دلنشین

ترانه ای قدیمی

"آه...."

 

و یک شاخه رز سرخ خشک

یادگار روزهای شیرین قدیمی

 

اما

اما یه ذره دیر شده

حالا فقط چند قدم با هم فاصله داریم

که تاریکی خروارها خاک

فضای خالی بینمونو پر کرده

 

"عزیزم منو ببخش ,

بعد از تو چاره ای جز مرگ نداشتم"

 

چون میدونستم یه روزی برمی گردی

گفته بودم که اینو برات رو سنگ قبرم بنویسن ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 23:47  توسط یاشار  | 

عشق

امروز جمعه ست یکی از جمعه هایی که در نبود تو سپری می کنم نمی دونم الان کجایی و داری چیکار می کنی ولی این و خوب می دونم که به یاد من نیستی ولی من اینجا نشستم و دارم خاطرات گذشته رو مرور میکنم چقدر درد داره یه عمر با یکی باشی هر جا که پا می ذاری یه خاطره ازش به یادت بیاد ولی حالا همه چی سر جاش هست جز اون کی می دونه تو چی می کشی به هر کی هم بگی با تمسخر نگات می کنه کاش همه اینا نبودن ولی تو کنارم بودی چه می دونم شاید اینطوری ارزش داری واسم شاید الان اگه کنارم بودی اینقدر برام مهم نبودی خدایا خدای مهربون واقعا انسان بودن چقدر سخته و عاشق بودن چه پیچیدست و از انسان بودن سخت تر امروز خیلی سخت می گذره کاش هر چه زودتر از این برزخ راحت بشم برزخ عشق
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 23:30  توسط یاشار  | 

سلام

سلام بچه ها

تالار گفتمان سایتمم راه افتاد )اون پایین پایین)ازاین به بعد هرکی از من گله و شکایت داره می تونه

   اونجا بنویسه و یا هرکسی از دست دوست پسریا دوست دخترش ناراحته می تونه دغو دلیشو اونجا خالی کنه.

ولی منظور اصلی من از راه انداختن اینجا این بود که پسردخترا بتونن با هم مناظره و گفت و گو داشته باشن .

اگه به این خواسته ی منم جامع عمل پو شیده بشه  از همه تون خیلی ممنون میشم.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:33  توسط یاشار  | 

..........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 1:15  توسط یاشار  | 

خدایا

این روزا حالم اصلا" خوش نیست داغونه داغونم . داغونتر از همیشه .درمانده تر از همیشه و ...........منم و یه دل گرفته و هزار و یک .................

کاش الان یه جایی بودم دور از اینجا تنها ی تنها .کاش می تونستم بالای یه کوه بلند باشم و  اونجا فریاد می زدم تا  سبک می شدم . دستامو می ذاشتم روی گوشام و فریاد می زدم..............تا خالی می شدم  تا این بغض گرفته ام با ز می شد . می شکست  فرو می ریخت. می نشستم و اونقدر اشک می ریختم تا یه کم آروم می شدم

خیلی خسته ام 

به خدا خسته ام  خیلی ................دیگه طاقت ندارم دیگه بسمه !!!!!!!!!!!!!

حال و حو صله ی نوشتن هم ندارم لبریز از گفتنم اما عاجز از نوشتن وای خدای من تا کجا عاجزم .توی این چند روز کلی نصیحتم کردن آنقدر که زیر بار نصحیت کمرم خم شده !!!!!!!!!. شدم مث پیرزنها بخدا طاقت ندارم. به کی بگم که بفهمه من چی میگم .کاش منم می تونستم کمی بی خیال باشم مث  همه ی بی خیالان عالم .............

من نمی تونم ...................................................نمی تونم .............و این دیگه .......

دیگه نمی تونم بنویسم . نمی تونم . نمی تونم ............وای که اگه نعمت نوشتن ازم گرفته شه !!!!!!!!! دیگه هیچی ازم نمی مونه .....هیچی...........هیچی.................................    

کاش می فهمیدی

در خزانی که از این دشت گذشت

شاخه ها باز چرا زرد شدن

و ............

داستان مرد بازرگان و طوطی  خیلی دوست دارم .از کودکی  برام یه سمبل بوده!!!!!!! حالا من همون طوطی ام .......اما من بارها خودم رو به مردن زدم به جایی نرسیدم و باز...................

بماند اینکه چه می کشم ......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 1:3  توسط یاشار  | 

برو دیگه

سایه تو وردارو از اینجا برو
 از اینجا برو  از اینجا برو

سایه تو وردارو از اینجا برو
چون که دلم طاقت دردو نداره
برو که چشمای دوره گرده تو
رو دلم درده بی دمون می زاره
نگو مهربونی آوردی برام نه نگو
از همه پنهونه چشات
نگو که دنیا رو گشتی پی من
بسه این همه عذاب بسه برام
بسه این همه عذاب بسه برام
سایه تو وردار و از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو

سایه تو وردارو از اینجا برو
دیگه این بازی تمومه واسه من
دیدن چشای پر گناهه
تو بخدا دیگه حرومه واسه من
با دلم بد جوری کر دی تو بدون
برو از اینجا برو نامهربون
حالا باور بکنی یا نکنی
همه چی دیگه بین ما
همه چی دیگه بین ما

سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو

یادمه قشنگترین ستاره رو
واسه تو از آسمون چیده بودم
واسه تو ماه تو قصه ها رو من
از شبای قصه ها چیده بودم
یادمه یه قصر شیشه ای برات
ساخته بودم تو دله ترانه ها
عشق تو چیزی نذاشته واسه من
جز غمی که از تو مونده تو صدام

سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 1:1  توسط یاشار  | 

تسلیت

منم از طرف خودم این حادثه ی دردناک را به تمای ایرانیان بخصوص داغداران این حادثه تسلیت می گویم و از خداوند برای شما صبر شکیل و برای فوت شدگان طلب آمرزش و بخشش می نمایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:39  توسط یاشار  | 

تسلیت

منم از طرف خودم این حادثه ی دردناک را به تمای ایرانیان بخصوص داغداران این حادثه تسلیت می گویم و از خداوند برای شما صبر شکیل و برای فوت شدگان طلب آمرزش و بخشش می نمایم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:37  توسط یاشار  | 

مرد موفق

سلام بچه ها امروز می خوام در باره این که چگونه مردی موفق بشید باهاتون صحبت کنم .

۱=سعی کنید هیچ وقت زن نگیرید چون در دسر.

۲=همیشه دستتون تو جیب خودتون باشه.

۳=به هیچ کس باج ندین.

۴=رفیق بازی نکونید چون اونم باعث دردسر.

۵=ماشین پدر زیر پات نباشه چون باعث درد سر بدی میشی.

۶=بوسیله کاری یا شغلی پولدار شوید.

۷=به ناموس مردم کار نداشته باشید.

۸=با کسی که نمی شناسید معامله نکنید.

۹=اگر ۱ وقت زن گرفتین بچه دار نشین چون در د سرش از همه این مطالب بیشتر.

۱۰=با دختری احد نبندید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:34  توسط یاشار  | 

دوست دارم

يادت هست كه گفتي: دوستت دارم

   سرم رو پايين انداختمو گفتم: نظر لطفِته


   سرم رو بالا اوردي و تو چشام نگاه كردي وگفتي: نظر لطفم نيست ، نظر دِلَمه


   تكرار اون نگاه نافذ و اون جمله كه هيچ وقت برام تكراري نميشه باعث شد كه دلِ منم صاحب نظر بشه 
    و منو مجبور كنه كه بهت بگم : منم دوست دارم


   مگر نگفته بودي "دوستت دارم"؟


   مگر دوستت نداشتم؟


   پس چرا حالا ، تنها هم آغوش من يادِ توست؟


   يكي از ما دو تا دروغ مي گفت.....


   ولي هنوز همانقدر برايم عزيز هستي كه نمي توانم تُهمت اين دروغگويي را به تو بزنم


   آري    من دورغ مي گفتم...     
   دورغي به وسعت تمام بي تو ماندن هايم


   من دوستت نداشتم                    من ديوانه وار عاشقت بودم


                                          من تو را با ذره ذره وجودم مي پرستيدم 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:57  توسط یاشار  | 

برای اولین بار

امشب دلم داره می ترکه به خدا درد داره که آدم تمومه لحظه هاشو تو دردو ماتم بگذرونه.بابا مگه یه آدم چقدر  ظرفیت داره به خدا کم آوردم دیگه دارم منفجر میشم ای خدا چقدر دیگه می خوای امتحانم کنی به خودت قسم من رد نهائیم پس امتحان و بزار کنار دیگه بسه تا قیامت می خوای آزمایشم کنی فایده نداره تو که جواب تموم امتحانامو می دونی تو که از همه چیز نگفته خبر داری پس بی خیال شو جون عزیزات بی خیال شو تمومش کن خسته شدم.از اینکه شب سرم و رو بالش بزارم دعا کنم که صبح فردام بهتر از دیروزم باشه و بهتر از امروزم اما صبح پاشم ببینم هیچ فرقی با دیروزم نکرده همش مثل همه هیچ وقتم تغئیر نمی کنه هر چی سعی می کنی بازم چیزی عوض نمیشه اتفاق تازه ای نمی افته .خسته شدم از بس انتظار روز قشنگ و شب دلچسب و کشیدم نخواستیم دل خوشی مال آدمات به ما نیومده بزار تنها باشیم همونطوری که تنها به دنیام آوردی بزار تنهام زندگی کنم تنهام بمیرم.نشد یه روز صبح از خواب بلند شم تو آئینه نگاه کنم موهامو شونه کنم کفشامو بپوشم و آروم آروم پا بزارم تو جاده محبت از کنار هر آدمی که رد شدم با عشق بگه سلام  چه خبر بعدم به تمام دنیای قشگ سرک بکشم و با تمام وجود عشق و حس کنم اما نشد که بشه همیشه به جای داشتن یه دوست یه همدم با تنهائی سر کردم .همیشه وقتی قصد گریه داشتم سرم و رو زانوم گذاشتم یا رو دیوار هیچ وقت کسی نبود که اشکمو رو شونش بریزم اونم با دستای پر از محبت رو سرم دست نوازش بکشه .هیچ وقت کسی نبود که بگه دوست داشتن یعنی چی؟ عشق یعنی چی؟  محبت کجاست؟ وفا کجای این زنجیره قرار داره؟هیچ کس نبود که بگه تو چی هستی؟برای چی به وجود اومدی؟برای چی زنده ای؟ برای چی میمیری؟بعد از مردن کجا میری؟هیچ وقت کسی چیزی بهم نداد که بعدشم بگه مال خودت .هر چیزیم که داشتم ازم گرفتن گفتن مال همه!...نمی دونم برای چی زنده ام؟ به چه امیدی نفس میکشم ؟منتظر کی نشستم؟نمی دونم چه کسی قراره بهم مرحمت کنه؟خسته شدم از ترحم آدمای خاکی احساس میکنم از این آدما نیستم هر چی خوبی میکنم بدی میبینم. بدم نمی کنم بد میبینم؟!....خسته شدم از این زنجیره که با هیچ چیزی از هم باز نمیشه کاش این زنجیره محبت بود کاش؟!....خدایا بدادم برس قبل از اینکه فنا شم!.....
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:54  توسط یاشار  | 

تنها ماندم

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد
گفت:عشق آسودگيست ,خيال است...خيالی خوش.
گفت:ماندن است .فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و تملک است , گرفتن است.
گفت: عشق سادست ,همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود
عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای .
گفتم: تو عاشق نبودی و نيستی........
گفتم:عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی.
گفتم:عشق درد است درد تولدی نو .عشق تولد است به دست خويشتن .
گفتم:عشق رفتن است عبور است , نبودن است.
گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است.
گفتم:عشق درد است , دير است و سخت است
گفتم:عشق زيستن است از نوعی ديگر ...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است .راز بين من و توست ,بر ملا نمی شود
و پايان نمی يابد . مگر به مرگ.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:15  توسط یاشار  | 

به او بگوئد دوسش دارم

به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را می داد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ بود، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران بود، به او که برای من می نوشت، می نوشت از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ..................به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریایی بود که قایق کوچک دل من درآن غرق شد،به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کردبه او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را می شنوم، به او که لحن کلامش را می شناسم، به او که عمق نگاهش را می فهمم،به او که ............به او بگویید دوستش دارم، به او که همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که برای همیشه عشق جاودانه من است.باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم درخیالم توراتفسیر ونقاشی کردم .اونجورکه می خواستم نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت تابلوی نگاه رابر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت در های جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر از لبانت جاری شد.تو مثل هیچ کس مهربان بودی تو مثل هیچ کس خندان بودی تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی .من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:13  توسط یاشار  | 

مرا

وقتی مرا کشيد خدا پاک کن نداشت

ناچار خط زد اسم مرا ... پاک کن نداشت

 

دست مرا کشید پلی بین ما دوتا

اما برای فاصله ها پاک کن نداشت

 

دستت کشیدنقش تو را روی قلب من

وقتی كه پر کشید چرا پاک کن نداشت؟

 

بعد تو برگ برگ زمین را ورق زدم

دنیا برای خاطره ها پاک کن نداشت !

 

حتی برای شستن نقش تو مرگ را

وقتی صدا زدم که بیا ... پاک کن نداشت

 

وقتی جدا شدیم که اردیبهشت سرد

باران گونه های مرا ... پاک کن نداشت

 

خط موازی تو که بودم از اولش

تردید داشت دست تو ،یا ... پاک کن نداشت ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:5  توسط یاشار  | 

مسافر

مسافر صفحه کاغذی رویای من! اینجا دیر گاهیست بغض ترانه ها با صدای قدمهای تنهایی شکسته می شود ،و دلواپسی همانند عطری خوشبو بر سراسر وجودم پاشیده می شود.آسمان قلبم پر از پرتوهای روشن امید است.ابرهای اندوه به کنار رفتند تا جوانه آرزوهایم زیر تابش انوار مجالی برای نمو پیدا کنند.کاش بارانی ببارد به زلالی اشک چشم و افکارم چونان شعری خوش آهنگ شوند.چشمهای من فقط به نم نم باران سلام می کند.قلم به دست گرفته ام تا برایت از دریای دلواپسی انتظار،از اینکه در جاده ی غربت در آخرین آشیانه پرستوی مهاجر نشسته ام و نگاهم به قدمهایی است که خواهد آمد.مسافر، سهم من و تو از ایوانهای بی فانوس، شمردن ثانیه ها برای به تماشا نشستن جشن پر شکوه ستاره هاست!هر کجا باشی، من تنها، به یاد توست که هر شب به آسمان دل می بندم .به این که بالاخره روزی تو را از نزدیک خواهم دید.بخوان. بیشتر بخوان احساس تازه ی مرا .
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 22:58  توسط یاشار  | 

درامدی بر وبلاگها و حرفهای احمقانه-عاشقانه :

چرا عاشق می شیم یا می گیم عاشق شدیم نیست که مهمه !!

اینکه چرا اینقدر ابلهانه عاشق می شیم یا طرف رو فرض می کنیم چیزیه که مهمه !!!

تاحالا فکر کردی وقتی داری غروب و نگاه می کنی اگه ۲ تا چشم گنده تو آسمون بهت خیره شن چه وحشتناکه ؟ ( تو اکثر بلاگا عکسش هست ! )

به جملاتی که میگی فکر می کنی ؟ فقط یه کم ؟!

بخاطر کمبود جا و وقت و حوصله و امکانات به یکیش اشاره می کنم :

"" خداوندا از سالهاي زنديگي من كم كن و درحالي كه نمي داند به دقيقه هاي  زندگيش بيافزا ""

چقدر قشنگ! چقدر احساساتي !

آخه بخشنده ! تو 20 سالتم باشه گيرم 80 سال ديگم خدا بهت عمر قرار بود بده كه بخشيدي حالا چه طرف فهميد چه نه تو مردي  ۸۰ دقيقه به عمر  اون خوشگل اضافه شد كه باهاش حتي يه بازي تيم ( دخانيات-تراكتورسازي) هم كامل نميشه ديد ! احمق !!

خوب همين الآن احساس مي كنم اعصابم راحتتر شد !

بنويس عزيزم بنويس ...

هرچي دوست داري !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 23:26  توسط یاشار  | 

روزی

روزي ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد

و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت .

روزي که کمترين سرود بوسه است

و هر انسان براي هر انسان برادري ست.

روزي که ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل افسانه ايست

و قلب براي زندگي بس است.

روزي که معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.

روزي که آهنگ هر حرف ، زندگي ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم.

روزي که هر لب ترانه ئي ست

تا کمترين سرود ، بوسه باشد.

روزي که تو بيايي ، براي هميشه بيايي

و مهرباني با زيبايي يکسان شود.

روزي که ما دوباره براي کبوتر هايمان دانه بريزيم...

و من آن روز را انتظار مي کشم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 0:52  توسط یاشار  | 

غرور

حالا غرور چيه ؟ چه جوريه ؟

من مي گم ... همه دختر پسرا بايد تا حدي مغرور باشن ، با اين كه پسرم ، بايد بگم كه متاسفانه اكثر پسرا آبروي جنس مارو بردن ، خودشونو تا انتها مي شكنن پيش دخترا ، خودشونو كوچيك مي كنن و فكر مي كنن اينطوري دخترا مي گن چه پسر باحالي ! اشتباه مي كنين ... بخدا اشتبه ! اينطوري نه تنها به هيچ جا نمي رسين ، بلكه باعث مي شين حتي دخترايي كه خيلي خيلي ازشون سر ترين واستون شاخ شن و عشوه بيان ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 0:41  توسط یاشار  | 

خبر بد

سلام بچه ها

من امروز یه خبر بد شنیدم در ارتباظ با دوست سابقم.

البته اون منو دوشمن خونی خودش میدونه و به من می گه که بی معرفتی و الانم فکر می کنه که من خوشحالم بخاطر مشکلی که براش پیش اومده.

الان فقط اومدم اینو بنویسم که منممثل بقیه آدمم منم احساس دارم من بی معرفت نیستم منم به نوبه ی خودم ناراحتم و هر کاری از دستم بر بیاد برات انجا م میدم.

خیلی دوست دارم که این خبر راست نباشه چون من حاظرنیستم یه خوار تو پای هیچ کس حتی دشمنم بره تو که برام عزیزتری.

ولی واقعا متاسفم  خیلی هم ناراحتم. هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم.

قوربون همه تون

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 0:35  توسط یاشار  | 

اونی که می خواستم

اینو نوشتم با اینکه میدونم  اوونی که میخوام شاید هیچوقت  نخونه........!!!

 

اونی که مدعی بود عاشقته

تورو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفت و تو این بی راهه ها 

رده پاشم واسه چشمات جا نذاشت

آه دلو سوزوندی آه چرا نموندی؟؟؟؟؟

منو هر ثانیه و جنونه تو      

واسه من همین خیالتم بسه   

بذا جاده ها اشتبا ه برن        

ما که دستمون به هم نمیرسه

با حریره پیله هایه کاغذی 

واسه من جادرو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمیرسم 

حرمته فاصلمونو کم نکن 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:32  توسط یاشار  | 

هوس

اگر با درک عشق و محبت و سعی در ایجاد علاقه نتوانیم خوشبخت بشویم با هیچ چیز دیگر خوشبخت نخواهیم شد حتی زندگی پیشرفته و صنعتی نیز بدون حضور عشق ملالت آور و غم انگیز است ....عشق فقط یک احساس نیست یک ایدئولوژی هم هست یک مسیر هم هست عشق بدون حکمت و اندیشه صرفا یک احساس هست اما با حکمت و اندیشه باعث طوفانی میشود همانند طوفانی که مولانا به پا کرد ....گر شدی عطشان بحر معنوی...فرجه ای کن در جزیره مثنوی...فرجه کن چندانک اندر هر نفس...مثنوی را معنوی بینی و بس...مثنوی ما دکان وحدت است ...غیر واحد هر چه بینی آن بت است ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:8  توسط یاشار  | 

بارون

همیشه  ابر رو دوست داشتم.همیشه بارون رو دوست داشتم.وهمیشه قدم زدن بدون چتر زیر بارون رو که دیگه نگو.....
اخه راست میگن.زیر بارون که قدم میزنی یه حسنی داره که شاید کمتر کسی به اون فکر کرده باشه.اخه شاید کمتر کسی مثل من احتیاج داره زیر بارون قدم بزنه.
اما حسنه قدم زدن زیر بارون.:هیچ اهدی اشکات رو نمیبینه.همه خیال میکنن قطره های بارونه روی گونه هات ریختن.وتو از ریزش دونه های اشکت خجالت نمیکشی.
اونم من....که مامانم همیشه میگه تو اشکت دم چشمته.فورا سرازیر میشه.وچه سبک میشوم من زمانی که اروم اروم اشکام سرازیر میشن.
از تابستون متنفرم.از خورشید که دیگه نگو ونپرس....نه اشتباه نکنی با یه ادم مالیخولیایی وافسرده طرف نیستی.بر عکس دلم میخواد وقتی که هوای اسمون گرفتس حال منو ببینی که شاید از من روی زمین ادم شادتری وجود نداشته باشه.ولی خوب چه کار کنم از نور بیزارم.
بزن باران ..بهاران فصل خونست....بزن باران که صحرا لاله گونست......
نترسید زیر بارون سرما نمیخورید...خدایی نکرده  گل  خاک هم نیستید که باز بشید....تجربه اش کنید که به تجربه اش می ارزه.بعد به من بگید که ضرر کردید یا......
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 15:17  توسط یاشار  | 

منو ببخش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 15:16  توسط یاشار  | 

دلم تنگه

دلتنگی ... دلتنگی ... دل تنگی ، چه فرقی میکند سر هم نوشته شود یا جدا  . مهم این است که دلتنگی تو عجیب می آید و خدا میداند ، خودش میداند که گاه زندگی عادیم را مختل میکند .آن وقت من می مانم و دلتنگی تو و یک عالمه کار عقب مانده و درس نخوانده ... و مادر که هی تذکر میدهد چرا این روزها انقدر فراموش کار شده ام ...  گاهی تمام وجودم را میگیرد .باور کن ، مثل دیشب ...یک دفعه تمام تنم ، تمام ذهنم ، تمام افکارم ... تمام دلم ، همه با هم تو را می طلبند و چه بی تابانه میخواهمت در آن لحظات ... و آن وقت است که دست به دامان خدا میشوم ...کاش بودی ، کاش بودی ، کاش باشی ...عجیب ... عجیب ...عجیب ...

دیشب توی همون خیابون تاریک ... یه دفعه ترس تمام وجودم رو گرفت ... هیچ وقت به این شدت نترسیده بودم و نمیدونم چی شد که ترسه یهو غیبش زد و  من از هجوم دلتنگی تو ... زانوانم سست شد . چند لحظه ایستادم ...اشک در چشمانم جمع شده بود و با تمام وجودم تو را  می خواستم ... و بعد ...بغض ! و تویی که نبودی ...نبودی ... نبودی ... گاه سرم ، اشک هایم ، شانه هایت را می طلبند ... دستانم کوچکم گاه دلتنگ دستان گرمت می شوند و باز تو نیستی ! حرفی نیست ... باور کن ... حرفی نیست جز دلتنگی ، دلتنگی ، دل تنگی ، چه فرقی میکند جدا نوشته شود یا سر هم  ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 15:8  توسط یاشار  | 

نمی دونم چی بگم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 15:3  توسط یاشار  | 

افسوس

سلام بچه ها

دیروز داشتم تو خلوت تنهایی خودم زیر بارون قدم میزدم و مشغول افکار زیبای خودم بودم که یه دفعه یه صحنه ای نظرم و جلب کرد.

یه گله ۵ تایی دختر دیدم که داشتن واسه خودشون قدم میزدن واز تعداد بالای دوست پسراشون صحبت میکردم.

نمی خواستم به حرفاشون گوش بدم ولی صداشون اینقدر بلند بود که همه ی حرفاشون و شنیدم.

.... وای نمی دونی علی برام چه کادویی خریده بود.

.... نمی دونی که چه جوری خرش کردم .فکر میکنه عاشق سینه چاکشم

....اصلا دوست ندارم انیس و ببینم  ولی حیف مایه داره بتید تحملش کنم.

بگذریم از سخنهایی که بین ائنا رد و بدل میشد .

چون اینا چیزای عادییه وشما ها کم و بیش به اخلاق دخترا آگاه شدید. یه چیزی بود که نظرمو خیلی جلب کرد این بود که یه آقا پسری که کل دخترای عالم باید بیفتن دنبال اون تا بهشون نگا کنه . با عرض پوزش از کله ی آقایان مثل سگ واق واق کنان و التواس کنان افتاده بود دنبال اینا.

اون لحظه بود که آرزو کردم زمین دهن باز کنه و منو به عنوان نماینده پسرا ببلعه.

نمی دونید چه حالی داشتم . داشتم دیوونه میشودم

چند بار خواستم برم بزنم زیر گوش پسره ولی بی خیال شدم.

آخه واقعا این کارا در شان پسرا هست من که دیگه موندم چی بگم.

امن که هزار بار گفتم به خرجتون نرفت.انشاالله روزی بیاد که پسرا قدر خودشونو بدونن. و خودشونو جلو هر کس و نا کسی که معلوم نیست چیکارست و خانوادش کیه ضایع نکنن.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 13:35  توسط یاشار  | 

خسته

 

خسته ام ...
ولي با همه سستي قدم هام ، ارادم رو از دست ندادم و در حركتم ...
هنوزم روزنه هاي اميدي هست ...
به اين زودي خدامو فراموش نكردم ... قويم ... قوي قوي !
ولي دارم كم ميارم ...
نياد اون روزي كه خستگيم به حدي برسه كه ايمان و اراده رو تحت خودش در بياره ...
ديگه ...
وقتي فرياد مي زنم ...
صدام مثل يه موش در مياد ... نا ندارم ... انرژي فرياد هم نمونده ...
بلد نيستم...
بلد نيستم ...
بلد نيستم سر خودم كلاه بذارم ... بلد نيستم خودمو اس كنم ...
چي مي شد ...
رو خط سرنوشت ، يه كوچه فرعي وا مي شد ... يه راه گريز ... به يه زمونه ديگه ... به يه جاي بهتر ... شايد به جهنم!
واي ... حالم از نگاه ها بهم مي خوره ... همشون مصنوعي و بي معني ان ... همشون سرد سردن...
اهورا مزداي من...
دستاتو بذار رو شونم ...
آره ! بذار ... بذار تا آروم بگيرم ... اقلا يه تكيه گاه واقعي ...

من چيزيم نيست ، فقط هر چي دلم تراوش كرد نوشتم!
حرفاتونو واسم بنويسين ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 13:18  توسط یاشار  | 

فکر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 0:30  توسط یاشار  | 

عشق

آخه من کی گفتم عاشقی بده. من میگم این عشقی که ما پیشیم تو این زمونه عشق نیست هوسه.

والا منم به خدا آدمم .احساس دارم منم دل دارم . منم عاشق شدم نه اینکه بگم تمام عشقا دروغه.نه

فقط من به عنوان کسی که تا حالا فریب خورده می خوام به شما ها بگم که الکی و روی هوس به کسی دل نبندید سعی کنید عشقتون حقیقی باشهو برای همیشه باشه نه برای یه مدت.

من بخاطر این اسم وبلاگمو دنیا بدون دختر گذاشتم چون بیشتر این بی معرفتیا از طرف دختراست.

این دختران که عشقشونو به پول و ماشین مدل بالا میفروشن.

به نظر من دخترا اصلا معنی عشق و نمی دونن.

نه واقعا صحبتامو جدی بگیرید.

آهای دختر خانوما میدونید عشق یعنی چی؟؟؟

تا حالا شده شما ها یه پسرو بخاطر خودش دوست داشته باشین. فقط بخاطر خودش؟

آره شده مثل قضیه خودم.اولش میگن در کنار تو باشم روی یه تیکه گیلیم و با یه لقمه نون خالی باهات زندگی میکنم ولی همه شون بعد از یک ماهدلزده میشن.

فکر میکنن پسرا مثل یه کفش میمونن که از مد افتاد عوضش میکنن.

به خدا اگه یه ذره مرام و معرفت و مردونگی داشتید هیچ وقت اینکارو نمیکردید.

شما ها نمیدونید وقتی یه پسری رو که بهتون دلبستگس شدیدی داره تنها میزارید چی به حال و روزش میاد. تا حالا به این موضو فکر کردید.

نه امکان نداره فکر کنید اصلا برای شما ارزشی نداره شما دنبال هوی وهوس خودتون هستید.

یکم به خودتون بیاید. یکم به رفتارتون فکر کنید این عشق نیست این ...

عاشقی تو این زمونه هرکی هرکی شده...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 1:56  توسط یاشار  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 1:24  توسط یاشار  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 1:22  توسط یاشار  | 

انتقاد

سلام بچه ها

امروز اومدم از دست بعضیا گلایه کنم. آخه این رسمشه.

برای من یه ۱۰-۱۲  تایی میل اومده بود یه چند نفری بودن که انتقاد کرده بودن.  من هر انتقادی که ازم بشه با دل و جون قبول میکنم.

ولی این انتقادا اگه یکم موئدبانه تر باشه خیلی بهتره.

در ضمن از بقیه دوستان هم تشکر میکنم که به من اظهار لطف کردنولی اگه بجای تعریف و تمجید انتقاد سازنده کنند(البته موئدبانه) خیلی ممنون میشم.فعلا

یا حق

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 1:19  توسط یاشار  | 

توضیح

سالام بچه ها

خواستم اینو بگم که این مطلبایی که من میذارم بیشترش واسه خودمه فقط اونایی برای خودم نیست که زیرشون مینویسم از کجا بر گرفته شده

فعلا یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 0:32  توسط یاشار  | 

گریه

هق هق تلخمو بشنو  توی کوچه های خلوت این

خود عشق عزیزمنه بهانست نه یه عادت

غصه هامو به تو گفتماما چی ازت شنفتم

یه نفس هم نفسم باش نذار از نفس بیفتم

گریه هامو تو ندیدی هر چه گفتم نشنیدی

من کدوم عهدو شکستم که از عشق من بریدی

وقتی نیستس لحظه هامو با خیالت میگذرونم

حتی تا آخر دنیامن برای تو می خونم

وقتی نیستی حتی خورشید می شه مثل لحظه هام سرد

با توام آهای مسافر با همین ترانه برگرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 0:59  توسط یاشار  | 

نامه

می خوام بدونم تو قلب نامهربونت چی میگذره که با دلم این کارو کردی با دل یک عاشق... کسی که از اول با یه عشق پاک دوست داشت.

یعنی واقعا دلت میاد که آخرش تنهام بذاری و بری. تو میدونی با رفتنت چی بروز من میاد؟

من معنی عشق و دوست داشتن و می دونم آیا تو میدونی دوست داشتن چیه که میگفتی دوسم داری؟

شاید هم من نمیدونم یا اینکه خیلی ساده هستم که اینطوری فکر میکنم.

می خوام برای یک بار هم که شده برام بنویسی. بنویسی که تو دلت چی میگذره خواهش میکنم فقط  براییک بار برام بنویس. منتظرتم.

نمی دونم منو درک میکنی یا نه فقط می خوام بدونی من بخاطر تو خودکشی کردم ولی شانس با من نبودو زنده موندم. تو خیلی خوب بودی ولی نمی دونم چرا یه دفعه تغییر کردی یهو از این رو به اون رو شدی.

قدیما یه امیدی واسه زندگی کردن داشتم ولی الان ندارم.به این فکر میکردم که اگه تو نباشی من میمیرم من حتی نمی تونم به این فکر کنم که یک لحظه تو نباشی تا اینکه برای همیشه فکر کنم با کسی دیگه ای زندگی کنی.

داشتم فراموشت میکردم اما باز..............

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 0:50  توسط یاشار  | 

بی تو مهتاب شبی

سلام بچه ها

امروز سالروز فوت فریدون مشیری شاعر  بزرگ معاصره

به نظر من یکی از بهترین شاعرای قرنه من که خیلی از شعراش خوشم میاد.

یادش گرامی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 16:20  توسط یاشار  | 

زندگی

به دنبال کسی نباش که با اون بتونی زندگی کنی

به دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی

جمله قشنگیه نه...

به نظر من که خیلی جمله ی قشنگیه. خیلی ام پر معنیه.

ولی من تو زندگیم اینو به کار بستم که حال و روزم اینجوریه.

من تو زندگیم بر مبنای همین جمله جلو رفتم. به نظر خودمم انتخابم درست بود.

ولی انگار اون بدون من راحت تر میتونست زندگی کنه. شاید مزاحمش بودم.

این متنم خودش فر ستاده بود.

به هر حال ازش ممنونم و ازش بخاطر بعیام معذرت می خوام.

خواستم برای از دست دادنت اشک بریزم

دیدم تمام اشکامو برای برست آوردنت ریختم.

در تمامی مراحل زندگی موفق باشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 16:16  توسط یاشار  | 

سیر تکاملی دختر ها

۱۴ سالگی:تا پار سال هرکی بهشون میگفت چطوری سرشونو می انداختن پائین ولی الان میگن خوبم.

۱۵ سالگی:بهشون بگید سلام میگن علیک سلام. وضعیت نقاشیاشون یکم بهتر میشه.

۱۶سالگی:سر وگوششون یکم میجنبه. تازه میفهمن اطرافشون چه خبره.

۱۷ سالگی: روزی دوبار عاشق میشنو بدون عشقشون نمی تونن زندگی کنن.

۱۹ سالگی:منتظر خواستگار میشن در حالی که عمه ۳۰ سشلش هنوز خواستگار نداره.

۲۰سالگی:یکی میاد خواستگاریش ولی خانوم ردش میکنه.

۲۲ سالگی :خانوم منتظره تا یکی که قد بلند باشه خوش تیپ باشه خوش لباس باشه تحصیل کرده باشه و از همه مهمتر پول دار باشه بیاد سراغش.

۲۴ سالگی: هنوز فرصت هست. خواستگارا یکی بعد از دیگریجواب منفی میشنون.

۲۶ سالگی: پول درا نباشه. فقط شجاع باشه تا بتونه منو به آرزو هام برسونه.

۲۸ سالگی:اااااااه پس چیرا هیچ کس دیگه نمیاد.

۳۰سالگی: یکی میاد که  از باباشون دو سال کوچیکتره.

۳۲ سالگی: بالا خره به همون رضایت میدن.

۳۵سالگی:خونه ی باباجون از همه جا بهتره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 1:33  توسط یاشار  | 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:48  توسط یاشار  | 

غروب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:45  توسط یاشار  | 

آخرش که چی

 
هر كي تو زندگيش يه آرزويي داره و مي خواد به يه جايي برسه...
بعضيا بلند پروازن و دلشون مي خواد زود زود به بالا بالا ها برسن ، يه سري هم قانع ان و پي يه زندگي خوب و خوش و متوسط و متوسط به بالا هستن...

ولي با اين وضعيت اقتصادي...
با اين وضيعت بازار كار...


هممونم مي دونيم همه چي پوله و اگه درس هم مي خونيم واسه اينه كه آخرش به پول برسيم ، ولي مي رسيم؟
اون زير ديپلمي كه تاجر فرشه و از بچگي جاي درس رفته تو خط فرش ، و الان واس خودش كسي شده و از بچه ده ساله گرفته تا ليسانس و دكتر مملكت جلوش خم و راست مي شن ... چي كم داره ؟ چه غمي داره (از نظر مالي؟)...

حالا اين ور ماجرا ...
ليسانس و فوق ليسانس هاي بيكار ... كه الاف مبالغ كمي مثل پنجاه هزار تومنن ... تا قسط وام ازدواجشون عقب نيفته ... اينا واس چي كلي وقت گذاشتن و درس خوندن و مدرك گرفتن...

مگه نمي گن ... شخصيت اجتماعي آدما به مدركشونه ... كو پس ؟ ... اون حاجي زير ديپلم كه دغدغش اينه كه وقتي مي ره مسافرت با ماكسيماش بره يا موسوش ... اينم ليسانس و فوق ليسانس (حتي بالاتر)‌ بدبخت كه داره جون مي كّنه و بازم از يه كار ساده ۱۰۰و ۲۰ هزار تومني هم خبري نيس واسش!..
كي مياد واس اين ليسانسه احترام بذاره ... وقتي مايه تيله تو جيباي گشاد اون ياروه!


بخدا خودم اينو ديدم كه ... يه دكتر كه درسته پزشك عمومي بود ، ولي هر چي باشه دكتر مملكته ... اونم از داتشگاه سراسري ... داشت از يه دهاتي كه گوسفنداشو فروخته بود و تو شهر واس خودش كار و باري رديف كرده بود .... پول نزولي قرض مي كرد كه به خانوادش برسه ... اين رسم كدوم جهنمه ؟


حالا بريم سراغ خودم...
اصلا حال نمي كنم از خودم تعريف كنم ، ولي وقتي كه خيلي ها داشتن با آتاري دستيشون ور مي رفتن ، من پشت كامپيوتر نشستم و با علاقه خودم ، QBasic و DOS رو ياد گرفتم ، بعدشم از اون موقع كه ۱۲ ۱۳ سال بيشتر نداشتم تا حالا پشتشتم! انواع اقسام چيزارو ياد گرفتم (بازم مي گم تعريف نمي كنم ) ، خلاصه كمترين چيزايي كه ياد گرفتم طراحي و برنامه نويسي حرفه اي سايت بود...


الان...
تو مراكز تكنولوژي اطلاعات يه مشت گاگول كه نمي دونن Security رو چه ريختي مي نويسن نشستن و دارن پول مي خورن ... از ترس اينكه مبادا ماها جاي خودشونو ازشون بگيريم ... نمي ذارن بهشون نزديك شيم ... شركت ها همشون دختر خاله پسر دايي و فك و فاميلاشون رو ريختن تو و ، خودشونم كه اسكل تر از بقيه ...

من با چه اميدي تو اين خراب شده بمونم؟
پارسال كامپيوتر شبستر قبول شدم و نرفتم ، امسالم يه جايي قبول شدم كه ورودي بهمنه (بماند كجاش!) ، كه اونم موندم برم يا نه ، ۴ سال وقتم تلف شه كه چي ؟ ... آخرش كه چي ؟
البته مي دونم اقلا تو رشته و كاروبار ما وضع تهران خيلي بهتره...
ولي بازم يه جورايي يه تعداد محدود مافياي بازار شدن و بقيه ول معطلن!


نمي دونم آرزو كنم وضع بهتر شه يا نه ... چون اميدي نيس به اينا!
بهرحال ... بايد سوخت و ساخت ... خودكشي كه نمي خوام بكنم ... راه هاي زيادي هست (كه اونم بماند!)


شما هم نظرتون رو بنويسين لطفا...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:41  توسط یاشار  | 

سارا

بچه ها

آخه من نمیدونم این پدر مادرا چرا اینکارارو میکنن

چرا واسه بچشون که هنو ز الفبارو بلد نیست کامپیوتر میخرن که برن تو اینتر نت

منظورم با این سارا خانومه که هنوز بلد نیست درست بنویسه ها

ناراحت و با این (ه) مینویسه. اومده تو قسمت نظرا به من چرت و پرت گفته

به نظرتون من باید چیکار کنم.

خدایا اینارو سر عقل بیار.

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:27  توسط یاشار  | 

جوابیه

سلام بچه ها

امروز اومدم جواب الهام خانومو بدم که گفته بود پسرا بی معرفتن و گفته بود که یه پسری پشت پا زده به دلش.

بله الهلم خانوم منم حرفاتو قبول دارم بین پسرا هم آدم بی معرفت و سنگدل وجود داره ولی نه به اندازه ی دخترا. دخترا ۸۰٪  دوسایرو واسه یه مدت زود گذر می خوان یعنی در کل عشقشون هوس یه ماه میبینن عاشقن ماه بعد میبینن فارغن

ولی این قضیه فرق می کنه تو بین پسرا. از بین پسرا ۲۰٪ هستن که اینجورین . یعنی عشقشون هوسه آدم باید تو زندگیش مواظب اینجور عشقا باشن  و مواظب باشن کسی رو که انتخاب می کنن اونو به خاطر خودش دوست داشته باشه نه بخاطر هوا و هوس.

اینم خواستم بگم آدم موفق کسیه که وقتی کسی تو عشق بهش نارو زد خودشو نبازه این یعنی چی که میگی افسردگی گرفتم.

شما تازه ۱۹ سالته ندیدمت ولی حدس میزنم که خوشگلی مطمئن باش که تو آینده می تونی موفق باشی.

فقط باید سعی کنی که مثل دفعه ی اول گول اینجور آدمای نامرد و نخوری. ایندفعه اگه خواستی عاشق بشی قبلش خوب طرفت و بسنج.

امیدوارم تو زندگیت موفق بشی. یا حق

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:15  توسط یاشار  | 

خدایا


روزگار سختي است ...........!

آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

جوي هاي روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بي خيال و فروزان !

مي دانم . من مي دانم . تو هم مي داني ... همه مي دانند ... روزگار عجيبي است !

انسانها در ميان خرابه هايي که زيبايشان مي نامند مي زيند و به آن عشق مي ورزند .

و اينچنين بر حقارت خود دامن مي زنند ...

و من به دور از هياهوي آدمک هاي دل خوش ... همچنان در خود فرو مي روم .

هر چه بيشتر در ميانشان مي زيم دورتر مي شوم و غربيه تر !

آري ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !

و همچنان در انتظار ،

در انتظار ظهور باغي از جنس اقاقي ،

كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند .

و رسيدن به خدايي که در اين نزديکيست ...

من اينجا تنها ماندم ،

خدايا مرا به بغضي که از تو مي شکند بسپار ،

مرا به باد هاي تندِ رهاکننده ي گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتي است كه برايم در نظر گرفته اي !

مرا ...... ببـــــــر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:23  توسط یاشار  | 

سخته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:16  توسط یاشار  | 

توضیح

سلام بجه ها . امیدوارم حالتون خوب باشه

من این چند وقته سرم خیلی شلوغه. امروزم فقط به خاطر این اومدم که به الهام خانوم بگم منتظر جواب من باشه. این جواب من امیدوارم تمام سوتفاهم هایی که پیش اومده بین دختر خانوما رو از بین ببره.

پس الهام خانوم منتظر باش.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:13  توسط یاشار  | 

دختران

دختران موجودات مزخرف و مسخره، آفريده شده كه در اين دنيا فقط با پا گذاشتن بر روي بسياري از ارزشها و احساسات مي خواهند تنها بر روي يك ساحل بي سنگ راه بروند و تنها مي خواهند با چشمان گرفته شده ماسه هاي نرم زندگي را بر كف پا خود احساس كنندو هرگز حاضر نيستند با قرار گرفتن در شرايط سخت به زندگي نگاه كنند و تلخي و شيريني زندگي را در اين حالت ببينند.

كسي كه با كوله باري اميد و آرزو بودن يك دختر حوان و با روياي زندگي شيرين پا به عرصه ي زندگي مشترك گذاشت بايد بپذيرد كه دنياي امروز دنياي طرح پرسش هاي بزرگ است و تنها تلاش ، فداكاري و... معنا دارد نه وعده و دروغ هاي شيرين و تلخ پيرامون ما.

دنيا را بايد با همه ي تلخي ها و شيريني ها با همه ي غم هاو شادي ها با همه ي بودن ها و نبودن ها بپذيردو علاقه ي قلبي خود را به فراسوي زندگي قلبي بيفكند و جذابيت و زيبايي را فداي مهرباني و وفا كند زيرا در بسياري اوقات جذابيت چشم بشري را بسته و دست به بزرگترين خطاها و انتخاب هاي ريز و درشت اشتباه مي زند.

ولي افسوس كه هرگز نسل امروز حاضر به درك اين مطالب نيستند تنها مي گويند نوشته اي است از روي بي عقلي و تنها تلخي زندگي را مي بيند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:8  توسط یاشار  | 

به ماه

بار دگر به آرامي بوته ها را و دره ها را روشن مي کني
با شعاع کمرنگ خود روح مرا به آرامش ميبري
نگاه خود را به چمن ها مي دوزي. بدانسان که محبوبه ام سرنوشت مرا با ديدگان آرام خود مي نگرد.
تمامي شپغم ها و شادي هاي گذشته دگر باره در قلب من جاي مي گيرند و من بين شادي و درد به تنهايي گام مي نهم. فراتر رواي رود عزيز!
شادي هيچگاه به سوي من باز نخواهد گشت
زيرا که خنده ها و بوسه ها وشعف نيز چون تو گذشته و ميگذرند.
اما زماني من آنچنان را که گرانبهايش ميدانند دارا بودم
آه دردي را که هيچگاه فرا موشي نشايد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 0:7  توسط یاشار  | 

خواب

بمن گفت شب دوش خواب ديدم که موي تو حلقه گردنم گشته وطره گيسوانت چون طوقي سياه گردن و سينه ام را پوشانيده بود.
موي ترا نوازش کردم.
زيرا که مال من بود وبدينسان بهم پيوستيم با همان طره ها. لب بر لب چون دو شاخه از يک ريشه.
و اندک اندک چنين به نظرم رسيد که اعضاي بدن ما بهم در آ ميخته و اينک من تو شده ام و تو چون رويائي درون من آمده اي.
چون سخن به آخر رسانيد با آرامي دست بد شانه هاي من نها و با چنان نگاهي بصورتم نگريست که ديده بر زمين دوختهو بر خود لرزيدم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 0:2  توسط یاشار  | 

روزها

دقت کردي بعضي روزها با روزهاي ديگه فرق داره؟!... امروز هم از اون روزها بود. صبح که چشم باز کردم احساس کردم همه چيز يک رنگ ديگه است حتي هوا بوي خاصي داشت، انگار به لطافت مخمل بود و من نوازشش رو روي پوستم حس مي کردم، ذهنم آزاد بود و فکر مي کردم آنقدر سبکم که کافيه بالهامو پيدا کنم تا از زمين فاصله بگيرم اما دنبالشون نگشتم، آخه همه چيز دوست داشتني به نظر مي رسيد و من دليلي براي رفتن نداشتم. مرتب از خودم مي پرسيدم چي مي شه که گاهي اينهمه زيبايي و سادگي از چشمهاي من مخفي ميشه يا شايد بايد بگم چي ميشه که گاهي چشمهاي من اين دنياي مخملي رو خشن و بي رحم مي بينه... چقدر دلم مي خواست ميشد دستت رو بگيرم و اين دنياي ساده رو لاي انگشتهات بذارم... چقدر دلم مي خواست مي تونستم تو چشمهات نگاه کنم تا بتوني اين دنياي خوشگل رو تو آينه چشمهام ببيني... آره امروز با همه خوشگلي و سادگي اش تو رو کم داشت!! کسي چه مي دونه؟ شايد اشتباه مي کنم... شايد خوشگل و ساده بود چون لبريز از تو بود!! شايد ديشب تمام روياي من را تسخير کرده بودي و من از بخت بد به خاطر نميارم... شايد هم امروز صبح وقتي چشمهات رو باز کردي يک لبخند از اون لبخندهاي خوشگلت نثار دنيا کردي و دنيا ذوق زده شد و پاداشش رو به من داد!... شايد هم امروز به ياد من افتادي و .... يعني ممکنه؟!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 0:31  توسط یاشار  | 

غروب

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 23:29  توسط یاشار  | 

دنیا


هيچ چيز تو اين دنيا به اين بزرگي با اين قدمتش مطلق نيست

مطلقها انقدر دورند که دست از اونا کشيديم و دل به نسبي ها خوش کرديم

به خوشبختي نسبي

به آرامش نسبي

به رفاه نسبي

به خيلي چيزايي که هيچ وقت طعم مطق داشتنش رو نچشيديم

اين آرامش و رفاه و خوشبختي نسبي شده يه اميد شده يه نيرو براي گذروندن روزاي سخت اين دنيا

حالا اگه اين نسبي ها رو هم ازمون بگيرن اونوقت چي؟

شايد تا يه بار از دستشون نديم متوجه اهميتشون نشيم

يه بار براي اينکه بفهميم زندگي بدون داشتن همين آرامش نسبي چقدر سخته يه بار براي اينکه يادمون بمونه اگه تو دلمون احساسش کرديم به اين سادگيا از دستش نديم

اما اگه اون يه بار براي هميشه از دستش بديم چي؟

روزاي سختي مي شه سخت تر از اوني که پيش از اين بود

تيره و تار

هميشه يه اضطرابي تو وجود آدم هست که اميد به آينده رو ازش مي گيره و طعم خوش زندگي رو براش گس مي کنه

هميشه تو نگاهش نگراني موج مي زنه

آرامش اون موقع براش مي شه يه رويا

رويايي که دست يافتن بهش مي شه هدف

تنها روياي داشتن آرامش باعث مي شه يه کم آروم شه

اما ته دلش تا زماني که نتونه به همون آرامش برسه غمگينه و نااميد

شيرين ترين ساعاتش زماني مي شه که به گذشته فکر مي کنه

به روزايي که نگاهش آروم بود و هدفمند

بايد خيلي خوش شانس باشه تا بتونه تو اين کشاکش دنيا بين اين آدما که آرامش براشون شده يه رويا حتي نسبيش بتونه دوباره اونو بدست بياره

بايد خيلي هوشيار باشه تا بفهمه کجا بايد دنبالش بگرده يا شايد بايد اقبال خوبي داشته باشه تا يه نفر پيدا بشه و راه بدست آوردن آرامش از دست رفته اش رو بهش نشون بده

اينبار اگر پيداش کنه ديگه به هيچ قيمتي حاضر نيست از دستش بده

ديگه هيچي نمي تونه دلش رو تکون بده

نمي تونه چشماشو نگران کنه

اضطراب قدرت اينکه نابودش کنه رو نداره

ولي چرا بعضي ها دلشون نمي خواد آرامش داشته باشه

چرا انقدر آرامش دوره که اگه يه نفر داشته باشتش فکر مي کنن چيزي رو داره که نبايد داشته باشه

چرا همه بسيج مي شن تا هر کدوم به نوعي از اون آرامش کم کنن

تا براي هميشه از بين ببرنش

براي چي؟

چرا؟

بعضي وقتا مي شه که آدم تو روزهاي روشن هم دلش بگيره و بخواد فرياد بزنه و بگه اين روز روشن رو ازش نگيرن

بگه به جاي اينکه آرامش اونو بگيرن کمک کنن تا همه به آرامش برسن

به جاي اينکه خورشيد روزهاي روشنش رو ازش بگيرن تا مثل شب تيره و تار بشه راهش رو دنبال کنن تا بتونن مثل اون روزهاي تاريکشون رو روشن کنن

اما افسوس و فقط افسوس................................................................

روزهايتان هميشه آفتابي...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 23:28  توسط یاشار  | 

سر نوشت

سرنوشت اين تلخ ترين و بي رحم ترين واژه

سرنوشتي که از پيش تعيين شده و تقديري که از قبل رقم خورده

نه تو و نه هيچ کس ديگه اي نمي تونه تو اين برگه از پيش نوشته شده  دستي ببره

سرنوشت مثل يه حکم مي مونه در برابر جرمي که هيچ گاه مرتکب نشدي

و ما زخم خوردگان تقديري هستيم که تلخه تلخه

سعي و تلاش بيهوده است نمي شه اين برگه هاي نوشته شده رو از سر نوشت

هرگز

بشين و منتظر روزي باش که فرشته مرگ تو رو صدا کنه

و تا اون روز هيچ قدمي برندار چون اختياري نداري تا به سوي بهتر شدن حرکت کني

حقيقت واژه تلخيست حتي در قاموس پاکان

چقدر به اين حرفا اعتقاد داري؟؟؟

نگو کم

نگو شايد درست باشه

اينا دروغ محضه

کدوم سرنوشت کدوم تقدير

سرنوشت رو تو مي سازي تقدير رو تو به وجود مي ياري

تا حالا با خودت فکر کردي چرا ما آدما فقط موقع شکست و در نااميدي همه چيز رو به سرنوشت ربط مي ديم

چرا وقتي طعم خوش پيروزي رو مي چشيم يا وقتي درهاي خوشبختي به رومون باز مي شه اسمي از سرنوشت نمي ياريم

چرا هميشه موفقيت ها رو حاصل دسترنج خودمون مي دونيم و شکستها رو به گردن تقدير مي ندازيم

بايد باور کني که مي توني سرنوشت رو تغيير بدي

سرنوشتي که حتي اگه از قبل هم نوشته شده باشه انقدر جوهرش کم رنگه که مي توني دوباره صفحات زندگي رو اونجوري پر کني که دلت مي خواد

تو مي توني خودت رو باور کن

من و تو ناجي خودمون هستيم اگه خودمون به فکر نباشيم هيچ کس قدمي برامون بر نمي داره

محکم باش و استوار

به خودت تکيه کن و حرکت کن

پله هاي موفقيت رو يکي پس از ديگري پشت سر بذار

يادت باش که از پله هم مي شه بالا رفت هم پائين اومد

تو بايد جز اون دسته باشي که هميشه براي ترقي ازش استفاده مي کنن

ولي اگه يه روزي سقوط کردي شجاعت اينکه دوباره شروع کني رو داشته باشي

خيلي وقتا تا نزولي نباشه صعودي ميسر نمي شه

هدفت رو انتخاب کن مسيرت رو مشخص کن و با توکل حرکت کن

با تمام قوا

حرکتي که شروعش امروزه و پايانش  رو مرگت معلوم مي کنه

نور در دستان توست

نور اميدي که مي تونه آينده مجهولت رو معلوم کنه

مي تونه راهاي تاريک رو روشن کنه

تو مي توني اونجوري زندگي کني که دلت مي خواد

اين همه ديوار رو بايد از جا برکند

بايد فرياد زد

بايد شکست هر چه که جلوي خوشبختيت رو مي گيره

قوي باش تو خيلي بيشتر از اينا مي توني جلوي مشکلاتت بايستي

شروع کن از همين امروز همين حالا

حصارا رو بشکن خودت رو انقدر محدود نکن

تغيير بده تمام چيزايي رو که باعث آزارت مي شه

"و باز هم جسم سردم  با نور اميدش گرم شد چقدر بهش محتاجم به کسي که بيش از همه داره کمکم مي کنه...چقدر خوبه که بعضي وقتا مي تونم خوشحالي و رضايت رو با تک تک سلولهام احساس کنم"

روزهايتان آفتابي...

کاش.....

بر گرفته شده از این سایتhttp://rozhaye-roshann.persianblog.com

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 23:22  توسط یاشار  | 

قشنگه نه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:22  توسط یاشار  | 

عشق

آقايون خانوما آخه من کي گفتم عاشقي بده من هيچ وقت بهتون نگفتم عاشقي دروغه من فقط ميگم که مواظب باشيد همه ي عشقا راستکي نيست و بيشتر اين عشقا به دليل اينکه يا دختر يا پسر به معشوقه ي خود نارو ميزنن به قهر و جدايي کشيده ميشه
وبخاطر اينکه بيشتر اين نا ملايمتيا تقصير دختراست منم پايه ي وبلاگمو براي آشنا سازي پسرا با باطن اصلي دخترا قرار دادم  و گرنه من هيچ مشکلي  شخصي با دخترا ندارم
ودر جواب اون عزيزي هم که گفته بود تو مگه تا حالا عاشق نشدي بايد بگم که چرا منم تا حالا عاشق شدم
نه يه بار بلکه دوبار هر دوبارشم ضربه ي شديد روحي خوردم
دفعه اول واقعا عاشق شده بودم اونم همينطور عاشقم بود ولي بعد از يه مدت ديدم که ديگه دوست نداره با من باشه اونم منتظر همين سوال من بود که ديگه دوسم ندازي و با گستاخي تمام گفت نه...
دفعه دومم گفتم شايد فقط اون بي معرفت بوده دذار يه بار ديگه هم امتحان کنم شايد اين واقعا هموني باشه که دنبالش بودم ولي زهي خيال باطل اونم مثل قبلي
از اين به بعد شد که ديکه تصميم گرفتم به هيچ دختري اعتماد نکنم
خيلي از دوستام هستن که با صد تا دختر دوستن و وفتي يکي با هاشون قهر ميکونه عين خيالشونم نيست
من کاملا با دوستام صادق بودم و مي خواستم اونا هم با هام صادق باشن ولي افسوس
عاشق باشيد . عشق چيز خوبيه . ولي صادقانه عاشق باشيد
  يا حق 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:19  توسط یاشار  | 

من

از ميان پنجره کوچک
خانه بزرگمان
من تنها مي توانم
پرواز پرنده را
مردن يک شهاب را
و يا
عبور يک زندگي را ببينم
از ميان آن
شايد
افسوس
که چقدر پنجره خانه بزرگمان
کوچک است
افسوس
که من از ميان پنجره کوچکمان
بيش از آسمان
ديوار مي بينم
ديوار هايي که تيره اند
که سياهند
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:16  توسط یاشار  | 

تنهایی

خيلي خسته ام. خيلي خيلي خسته ام. از اين دنيا، از اين زندگي، از اين روزها و شبهاي تکراري، حتي از خودم خسته ام. اين تنهايي و بي کسي با غم و غصه هاش ديوونه ام کرده. خسته شدم بس که خيره شدم به ديوار بي رنگ روبروم و بغضم ترکيد. آخ که چقدر تنهام.

به هر کي نگاه مي کنم درد رو تو نگاهم نمي بينه. با هر کي حرف مي زنم فقط مي خواد اشکامو پاک کنه نمي خواد حرفامو بشنوه. همه با غم و غصه هام غريبه ان. همه حتي تو!

آخ تو، ياد تو که مي افتم بغضو دوباره مي ترکه . صورتم از اشک خيس مي شه، دلم براي هزارمين بار مي شکنه. حتي تو بهم پشت مي کنن، حتي تو! حتي تو!


آخه من به کي بگم غم و غصه هامو؟ از همه بريدم به خاطر تو. از همه بريدم تا برسم به تو. به تو رسيدم اما به سرابت، به روياي تو رو داشتن. نگاهت مي کنم، نگاهم مي کني، مي خندي، اما نمي فهمي چي مي گم، نمي فهمي چي مي خوام.نمي فهمي بهم پشت مي کني و مي ري!

اونوقت فقط آرزو مي کنم کاش يه کم برات مهم بودم. کاش تو دلت بودم، خودتم نمي خوام. کاش يه ذره از عشقتو داشتم. آخه تو نگات هيچ عشقي نمي بينم. آخ که چقدر تنهام. حتي تو باهام غريبه اي! بغضم مي ترکه...

حالا جز بارون اشکام کي يارم مي شه؟ جز دستام که صورتمو مي پوشونه کي اشکامو پاک مي کنم؟ کي نوازشم مي کنه؟ کي نوازشم مي کنه؟ کي باهام حرف مي زنه؟ کي جز خودم...؟

آخ که چقدر تنهام!!!

خدايا فقط تويي که مي دوني چقدر تنهام، چقدر تنها، چقدر خسته، چقدر عاشق.

فقط تو مي دوني!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:13  توسط یاشار  | 

تو

به تو پيوسته دل از وحشت شبهاي دراز

به تو پيوسته دل از تلخي ديدار شكست

به تو اي نغمه راز

به تو اي غنچه مست

به تو پيوسته دل آنجا ، كه نه ...

نتواند كه رهايي دهد از خويشتنم

به تو پيوسته دل آنجا ، كه پي از جنبش درد

نيش پر كينه فرو برده چو ماري به تنم

به تو اي ساغر لبريز اميد

به تو اي غنچه نيلوفر ناز

به تو پيوسته دل از ننگ درنگ

به تو پيوسته دل از رنج نياز

وه چه بت ها ، كه به شبهاي گرانبار و خموش

غم ديرينه بر انگيخت از اين جان تباه

من شوريده به ياد تو در اين كلبه تنگ

دل افسرده رها كرده  به پندار سياه

وه چه شب ها ، كه به بيغوله ناكامي سرد

پيش آينه شكستم غم تنهايي خويش

دست بر چانه ، در انديشه تلخ ، از سر درد

رنگ جاويد زدم بر رخ رسوايي خويش

به تو پيوسته دل از ظلمت روز

به تو پيوسته دل از محنت شام

به تو اي گنج مراد

به تو اي رنج مدام !

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:33  توسط یاشار  | 

بی معرفت

خيابان سرد و كوچه سردو بازار و دكان سرد است
همه دلها پر از درد وتمام چهره ها زرد و و زمان نامرد نامرد است
زمستان نيست برفي نيست بوراني نميبينم ولي سرد است
چه چندش آور است دست رفيقان را چو ميگيري عجب سرد است
سبوي ساقي دوران تهي از باده عشق و جواني شد
دگر كام كسان هم خالي از مهر زباني شد
نگاه چپ چپت هر دم نمايان ميكند خشمت
سخن از عشق بس كن چون،شقايق هم پشيمان گشته از آدم گريزان شد
دهانهاشان همه باز و دندانها به سوهان،غضب سائيده و در راه نيش مهربانيها كنار صخره نفرت كمين كردند
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:30  توسط یاشار  | 

numb

time has been what you want meat be.
feeling so faithless, easf ander the suface                                                    
Don`t know what you`re expecting of me
but under the pressare, Im walking in your shws.


Im cought in the undertone, just caoughet im the undertone
very step I take is another misfake to you.
Im cought in the undertone, just caoughet im the undertone.

I became so nomb. I can feel you thare
Become so tired, so wach more awake.
I`m becoming this, all I want to do.
Is be more like me, and be less like you

can`t you see that you`re smating me
halding to tightly, afraid to loose contral.
cause erevu thing that you theal wouldbe.
is faieing apant, night in fornt of you

And i know
I may end up failing too
But i know
You were just me
With some one dissapointed in you

I become so namb, I can feel you there
Become so tired, so wach more awake.
I`m becoming this, all I want to do.
Is be more like me, and be less like you


                      linkin park     

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:1  توسط یاشار  | 

ایران

سلام بجه ها
مطلب امروزم هيچ ربطي به مو ضو وبلاگم نداره .امروز اومدم در باره ي موضوع روز دنيا يعني دست يابي ايران به نيروي اتمي مطلب بنويسم
من زیاد راجب این مسائل جیزی نمی دونم فقط اینو به عنوان یه ایرانی میگم که این نیرو حق ماست و هیچ کشوری حق مداخله در اونو نداره
ايالات متحده امريکا از جمله طرفداران سرسخت حل معضله اتمي ايران از طريق شوراي امنيت ميباشد. اما روسيه و نمايندگان جنبش عدم انسلاک با حل اين مشکل در شوراي امنيت مخالف اند.

اتحاديه اروپا در نظر دارد از طريق اداره ي بين المللي انرژي اتمي طرح را در حل معضله ي اتمي ايران به شوراي امنيت سازمان ملل متحد بسپارد.

آلمان ، فرانسه و انگلستان که به نمايندگي از اتحاديه اروپا و با موافقه واشنگتن با تهران در اين مساله در تماس اند، طرح خود را امروز به اداره ي بين المللي نظارت بر انرژي اتمي در وين پايتخت اتريش  سپردند.

  اتحاديه اروپا در نامه ي از محمدالبرادعي رييس اداره بين المللي تقاضا شده است، کليه تخطي ها و اهمال هاي را که ايران در رابطه با توليد نيروي هستوي اش در مقابل جامعه بين المللي و قوانين گذاشته شده انجام داده است، به شوراي امنيت طور مشرح و مستدل تقديم دارد.

ايالات متحده امريکا از جمله طرفداران سرسخت حل معضله اتمي ايران از طريق شوراي امنيت ميباشد. اما روسيه و نمايندگان جنبش عدم انسلاک با حل اين مشکل در شوراي امنيت  مخالف اند.

اتحاديه اروپا و ايالات متحده امريکا تحت اين شرايط از ترس مواجه شدن اين اقدام در شوراي امنيت به راي ويتو روسيه، فعلاً از راي گيري صرف نظر کرده و براي بدست آوردن جانبداري همه اعضاي شوراي امنيت نياز وقت است که آنرا براي آينده موکول کرده اند.

در مجمع عمومي ديروز شوراي امنيت بين نمايندگان اسراييل و ايران جملات تند ردو بدل شد. سيلوان شالوم وزير خارجه اسراييل ايران را بحيث يک رژيم شرير خطاب کرد، رژيمي که توسط مستبدان اداره شده و اراده دارد با سلاح اتمي اش جهان را مورد ترور قرار دهد.

درمقابل سفير ايران در سازمان ملل متحد، احمد صادقي اسراييل را يک رژيم صيهونيستي با سابقه تاريک خوانده و افزود: اسراييل با توانايي اتمي خود آميخته با رفتار شرير و مقاصد شيطاني نه تنها براي منطقه بلکه  براي تمام جهان خطري را تشکيل ميدهد.

همزمان وزرا امور خارجه روسيه ، جمهوريت خلق چين و نيم قاره هند در نيويارک با هم ملاقات کرده و اعلاميه مشترکي را به نشر رسانيدند. در اين اعلاميه خاطر نشان شده است، مشکل اتمي ايران در چوکات اداره بين المللي اتمي ، قابل حل ميباشد.

قرار است معضلهً اتمي  ايران در شوراي گورنرهاي اداره بين المللي نظارت بر انرژي اتمي که از نمايندگان 35 کشور ترکيب يافته است در خلال همين هفته مطرح گردد. رييس کميسيون اتمي ايران علي لاريجاني هوشدار داده است، در صورت که مساله اتمي کشور به شوراي امنيت محول شود، ذخيره يورانيم را ادامه داده و امکانات و شرايط کنترول را براي بازرسان اداره بين المللي محدود ميسازد
 
فشارهاي آمريکا بر روسيه براي قطع همکاري با ايران ادامه دارد
آمريکا درادامه فشارهاي خود بر روسيه از اين کشور خواست علاوه بر قطع همکاري خود با ايران در زمينه هسته اي از کشورهاي ديگر نيز که با تهران همکاري مي کنند، بخواهد به اين همکاري ها پايان دهند
همچنین آمریکا از دیگر کشور ها خواست که به دستیابی ایران به نیروی اتمی به مخالفت بپردازند
درخواست آمريکا براي توقف همکاري اتمي کشورها با ايران
 
 
روسيه عليرغم فشارهاي آمريکا به همکاري با ايران براي ساخت نيروگاه بوشهر ادامه داده است
آمريکا از دولت هايي که درگير پروژه هاي اتمي در ايران هستند خواسته است فورا اين فعاليت ها را متوقف کنند.
استفان رادميکر، معاون وزير خارجه آمريکا، در اظهاراتي که ظاهرا متوجه روسيه بود گفت در پرتو تصويب قطعنامه آژانس اتمي سازمان ملل داير بر عدم پايبندي ايران به تعهداتش در قبال پيمان عدم گسترش (ان پي تي)، روشن است که دولت ها بايد همکاري هاي اتمي خود با ايران را متوقف کنند.

روسيه طي قراردادي 800 ميليون دلاري با ايران سرگرم احداث يک نيروگاه اتمي در بوشهر بوده است.

آقاي رادميکر گفت دولت ها از اين پس نبايد اجازه انتقال فن آوري هسته اي به ايران را بدهند و کليه پروژه هاي جاري بايد مسدود شود.

ايران مي گويد نيروي هسته اي را براي کاربردهاي غيرنظامي مي خواهد اما آمريکا بر اين باور است که اين کشور در پي ساخت تسليحات اتمي است.

آژانس اتمي سازمان ملل ماه گذشته با تصويب قطعنامه اي نتيجه گيري کرد که ايران با پنهان کردن تحقيقات خود در زمينه سوخت هسته اي تعهداتش را زير پا گذاشته است.

آن قطعنامه همچنين راه را براي ارجاع ايران به شوراي امنيت سازمان ملل، که از قدرت اعمال تحريم برخوردار است، هموار کرد.

روسيه و چين از جمله کشورهايي هستند که به آن قطعنامه راي ممتنع دادند و هر دو از حق وتو در شوراي امنيت برخوردارند.

روسيه در گذشته بارها در مقابل فشارهاي آمريکا براي قطع همکاري اتمي با ايران خودداري کرده است.

اين کشور در ماه فوريه گذشته قراردادي براي تامين سوخت اتمي نيروگاه بوشهر با ايران امضا کرد البته با اين ضمانت که ايران سوخت مصرف شده را به روسيه بازگرداند.

الکساندر روميانتسف، رئيس آژانس انرژي اتمي روسيه، ماه گذشته زماني که کشمکش بر سر تصويب قطعنامه آژانس اتمي سازمان ملل در مورد پرونده اتمي ايران در جريان بود به شدت از همکاري اتمي کشورش با تهران دفاع کرد.

همچنین چند روز پیش تعدادی از دانشجویان در مقابل سفارت انگلیس دست به تظاهرات زدند و اعتراض خود را به کمکهای انگلیس به آمریکا برای جلو گیری از فعالیت هسته ای خود را به گوش مسئولان آن کشور رسانیدند
این تظاهرات با دخالت پلیس به شورش کشیده شد و دانشجویان شروع به سنگ پراکنی بسوی سفارت انگلیس کردند که و در بعضی نقاط شروع به آتش زدن لاستیک وچیزهای دگر شدند
سردار طلايي عصر چهارشنبه پس از پايان تجمع دانشجويان!!! در مقابل سفارت انگليس از دانشجوياني که در حين درگيري با پليس مجروح شده اند عذرخواهي کرد وي گفت : اگر برخورد نامناسبي از سوي برخي از همکارانم صورت گرفته است شخصاً از دانشجويان عذرخواهي مي کنم. وي افزور : پليس پليس با توجه به پايان زمان تجمع و براي انجام مأموريت خود مي بايست نظم و امنيت اطراف سفارتخانه را برقرار مي کرد، به همين دليل از دانشجويان غيرتمند بسيجي انتظار همکاري بيشتري داشتيم. وي همچنين صورت دو تن از دانشجوياني را که با ضربه باتوم پليس مجروح شده بودند بوسيدو از آنان دلجويي کرد.          
 

           چو ایران نباشد تن من مباد   بدین بوم بر زنده یک تن مباد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 23:41  توسط یاشار  | 

درد و دل

بچه ها ميدونيد چيه امروز اومدم يکم با هاتون دردو دل کنم
به جون شما ... نه اصلا به جون خودم نميدونيد چند صد نفرو مي شناسم که (البته دختر) که يه مدت عاشق يه بابايي بودن  اونو اندازه ي تموم ستاره هاي آسمون دوست داشتن بهش قول داده بود که تا آخر عمر به پاش بشینه و فکر کس دیگرو نکنه طوری بود که
  بدون اون نمي تونست زنده بمونو از اينجور حرفا
ولي بعدش  تا يه بچه سوسول که به باباش مي گه پاپي و اسم سگش اسم رييس جمهور آلمانه و ابرو هاش فقط بايد تو آرايشگاهي تو دوبي برداشته بشه
 و ماشينش و از کار خونه ي بنز تازه مرخص کردن
مي ياد و جاي اين جوون داستان مارو مي گيره
من به اين مورد که دختره نبايد بي معرفتي مي کرده کاري ندارم چون دخترا اگه بي معرفتي نکنن که دختر نمي شن
ولي فقط دلم به حال پسره ميسوزه اين پسر بايد چيکار کنه .خدا آخه خدا چي مي شد که پسرارم مثل دخترا سنگ دل مي آفريدي نه چي مي شد
بخدا اينقدر از اين پسرا ديدم که اولش آدم شاد و سر زنده اي بودن ولي بد از اين اتفاق کارشون حتي به خود کشي هم رسيد
اونايي هم که جرات خود کشي ندارن معتاد به يه چيزي ميشن فقط عده ي کمي هستن که نجات پيدا مي کنن
فقط خواستم بگم علت بيشتره مشکلات پسرا . این دخترا هستن
چرا تعداد معتاداي پسر از دختر خيلي بيشتره چرا
جوابشو من ميدونم دخترا مشکل ندارن تو زتدگي که اصلا طعم مشکل و نچشيدن
اين پسراي بنده خدان که سراسر زندگيشون مشکله بعدشم تا ميان عاشق يکي ميشن  يا دختره يکي از اون بهترو پيدا مي کنه يا تا ميره سر بازي دختره اونو فراموش مي کنه.
پسره بيچاره کل خدمت سر بازيرو با ياد اون سپري ميکنه و حد اقل روزي يه نامه براش مي نويسه
ولي وقتي که از سربازي بر ميگرده ميبينه دختره بچه دومشو حامله است
آخه اين چه رسمشه خدايا اين چه رسمشه
تورو خدا رو حرفام بدون هيچ منظوري و فقط به چشم يه نظريه نگا کنيد و روش فکر کنيد
من خودم تو همين دور و برم نمي دونيد چند تا دخترو مي شتاسم دخترايي که از بچگي باهاشون بزرگ شدم که به يکي مي گفتن تا آخر عمر باهاتيم ولي حتي تا آخر دوره ي نو جوونيشونم نموندن
اصلا نمي دونم چرا دخترا سنشون از 18 ميگذره بايد با 18 تا پسر دمست ميشن
ديگه نمي دونم چي بگم فقط يکم رو حرفام فکر کنيد
اصلا شايدم من اشتباه فکر ميکنم بهتره با نظراتتون راهنماييم کنيد
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 22:59  توسط یاشار  | 

شبها

شبها در دنیا ئی دگر بسر می برم
شبها دنیای من با دنیای دیگران فرق می کند
شبها دنیای من دنیای آرزوهای بر آورده است
شبها دنیای من دنیای به آب رسیدن تشنگان است
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 22:39  توسط یاشار  | 

حرف حساب

اين روزا تو همه وبلاگا صحبت از عشق و عاشقيه ، يعني نه تنها اين روزا ، اكثرا وبلاگ مي زنن كه دم از عشق و عاشقي بزنن ... از جمله هاي كوتاه رمانتيك بگيرين تا متن هاي دل گرفتگي و تنهايي و عاشقي و درموندگي و...


كدوم عشق؟ اصلا معني عشق چيه ؟ ... نه نه نه ... اصلا نمي خوام مطلب تكراري بنويسم ... اين عشق از اون عشقا نيست كه بگم آرره ... دختر و پسري كه باهم تيريپ دارن ... يه نمه تيريپشون سنگينن تر شه عاشقن!!


تو اين دنيا ... تو اين دنياي پر از تكنولوژي و همه چي و هيچي (!) عشق بوجود نمياد ... وقتي هم مياد يه طرفه است و طرف بدبخت همچين رو دست مي خوره كه تا آخر بيخيال عشق و عاشقي مي شه ... تو اين دنيا ، عشقا پوشالي هم نيستن ، عشقا پوچالين!!


بعضي وقتا كه با خودم فكر مي كنم ، مي بينم عصر حجر عجب زمونه اي بوده ها ! كاش الان عصر حجر بود ... تكنولوژي بي روح مي خوام چي كار ؟ وقتي فقط از نظر مادي ارضا مي شم ، اونم نمي شم! هيچ آدمي نميشه ... انقدر طمع كاره اين بشر ، كه هيچ وقت از نظر مالي ارضا نمي شه ... اگه مي شد ... بيل گيتس مي شست خونشون و با سود بانكي پولاش زندگي مي كرد!! ... شايد مثال مسخره اي باشه ... ولي مسخره و خوبه!


اون موقع ها ... عصر حجر و مي گم ديگه ... با يه برگ درختي چيزي پشت و جلوشون رو مي پوشوندن و بس ... كسي هم به زن و بچه كسي كاري نداشت و هر كي زندگي خودشو داشت ... مطمئنم اون موقع وفا وجود داشته ... فكر نكنين شهر هرت بوده ... چون الانم تو بعضي حيوونا وفاداري هست ... انسانم هيچ وقت از حيوون كمتر نبوده ( با وضع الان خيلي ها شدن!!!)


اون زمونا ... هر كي با يه نفر بوده و مال اون ! ديگه ماكسيما ، زانتيايي وجود نداشته كه يه بچه خر پول بياد و با بنز جديدش كل ماكسيماهرو بخوابونه و حتي زيدشو از چنگش در بياره !! ... البته شايدم اون ماكسيماهه طرفو از چنگ يه بدبخت در آورده بوده ... مي بينين ؟ همه چي پوله ... پول هم كه انتها نداره ... دست بالا دست كلي هست! ... همه يه چيزي واسه كندن غار داشتن و يه لقمه غذا واس خوردن ...


الـــــــــــــان چـــــــــــــي ؟ ...

اونايي كه ادعاي عشق و وفاشونم مي شه مالي نيستن ! ... و بالاخره مخشون زده مي شه ...

حرفا الكين ... دروغ شده يه باور ! ... هيشكي رو حرفش نيس...

آدما راحت سر هم كلا مي ذارن ... عشقي نيس و اگه هس يه طرفه اس ...


خلاصه نمي دونم دليل اينا اين تكنولوژي لعنتيه يا نه ... بهرحال بي تاثير نيس ...


باور كنين ... گاهي وقتا ، به اون دختر پسر دهاتي كه دختره چادريه و اگه تو كيفشو نيگاه كني جز دستمال دماغي و جوراب پاره زنونه چيزي پيدا نمي كني و پسره با صندل و جوراب و كت شلواري كه از باباش بهش به ارث رسيده كلي داره با خودش و زنش حال مي كنه و كلي تو فضاس كه متاهل شده و ... دختره حتي جرات نگاه كردن مرد غريبه رو نداره ( چون تو دهشون عيبه!!) و پسره حتي روش نمي شه به دختر ديگه اي پيشنهاد بده و به زنش بي وفايي كنه ... حسوديم مي شه ... آره ... حسوديم مي شه ! ... اونا حتي اگه بدون احساس با هم ازدواج كرده باشن ... وفـــا و زندگي بي رياشون احساس بينشون بوجود مياره و عاشق مي شن ... يـــه عـــشـــق واقـــعـــي ... نه يك هوس !


من حرفامو خلاصه مي نويسم ... تا همه حال خوندشنو داشته باشن ... وگرنه اينارو خيلي بيشتر از اينا مي شه بسط داد !


امّلم آره ؟ ... لول ... اونايي كه مي شناسنم (بيرون وبلاگ) عمرا همچين فكري بكنن ... ولي بقيه شايدم بكنن ...

من نه امّلم ، نه غربتي ، نه مذهبي خفن ، ...

فقط حرف دلمو بدون ترس از بقيه مي زنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 22:35  توسط یاشار  | 

توضیح

سلام بچه ها

فقط خواستم اینو بگم که من تو نوشتن این وبلاگ تنها نیستم

و دو تا از دوستای گلم منو تو این راه همکاری می کنن

از آقا آرین و آقا فهیم بخاطر مطالب زیباشون تشکر میکنم

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 13:17  توسط یاشار  | 

گفته بودم

 
گفته بودم زير باران بودم

تا ديروقت؟

ترسيدم گمت کرده باشم.

کاش خيالت

کنار من بند مي‌شد!

يادم باشد

عکسي از چشم‌هات بگيرم

براي زماني که خوابم.

گفته بودم باش

تا معني معجزه را ببيني؟

بودنت

معجزه‌اي

بالاتر از طاقت من است.

هرگز کاري شگفت‌تر

از کشف تو نداشته‌ام

هرگز چيزي مرا اين‌گونه

شاد نکرده بود

که در تلألو لبخند تو

ماه شدم.

گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت

که معني دوست داشتن را

عوض کنند؟

خواب ديدم

کوهي از ماهي به تور مي‌کشيدي

گاهي به اين انگشت

گاهي به آن شانه

رقص‌کنان پروانه‌ مي‌گرفتي از هوا

موج در ساق‌هات مي‌دويد

و آسمان

پر از پولک‌‌هاي ايمان بود.

 

"دوستت دارم" را

در دستانم مي‌چرخانم

از اين دست به آن دست.

پس چرا

هروقت مي‌خواهم

به دستت بدهم نيستي؟

بر گرفته شده از اين سايتwww.living.blogfa.com


 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:41  توسط یاشار  | 

حرف حساب

امشب از اه از ناله از فریاده بی صدا از غربت از بی وفای از ترک کردن از
 

  شگستن غرور از فریاد بی صدای دل خواهم نوشت چه سخت که ادم کسی رو

 

 دوست داشته باشه و او رو شخص ایده ال برای زندگیش بدونه ولی اون تو رو

 

 شخص ایده ال خود ندونه چه سخته که پنهان در خلوت خویش براش گریه    کنی    و

 

 برای پایداری دوستیت با اون گریه کنی چه سخته که نتونی راحت بهش بگی که

 

 می خوای باهاش بمونی و چه سخته که اون معنی دوست داشتن رو لمس نکنه

 

 وسختر این است که اون یکی رو جایگزینه تو کنه ولی اگه شما که متنه منو می

 

خونین اگه جای من بودین و همون لحظه یک بوم بهتون می دادن و بهتون می

 

 گفتم نقاشی بکش شماها هم مثله من نمی توئنین بجز خطوط نامفهوم چیزی

 

 بکشین چون تمامه فکرت به عزیزت معطوف میشه تمامه فکرت برای پایداری

 

 دوستت معطوف میشه دنیار رو در اون خلاصه می بینی نمی دونم که من فقط

 

 لمس کردم یا شما ها هم لمس کردین ترد شدن را از دست دادنه دوست را فراغ

 

 را بی اعتمادی را دوست نداشتن را اگه تجربه کرده باشین اشگاتون الان جاریه

 

 به حال خود خواهید گریست به یاده خاطرات خوشه گذشته وقتی تو یک لحظه

 

 همه دنیا رو سره ادم خراب میشه کلبه ارزوهات ویران میشه ارزوهات تبدیل به

 

خاکستر میشن وای خدا خدا نکنه که برای کسی اتفاق بیفته

 بر کرفته شده از این سایت www.eshghe-man-kojaee.blogfa.com
 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:27  توسط یاشار  | 

مطالب قدیمی‌تر