تبليغاتX
در روضه قلب جز گل عشق مکار

در روضه قلب جز گل عشق مکار

غریبانه در سکوتت سهمگین نامت را در حاشیه قلبم حک کردم تا با هر ضربانش تکرات کنم

غرور

حالا غرور چيه ؟ چه جوريه ؟

من مي گم ... همه دختر پسرا بايد تا حدي مغرور باشن ، با اين كه پسرم

بايد بگم كه متاسفانه اكثر پسرا آبروي جنس مارو بردن ، خودشونو تا انتها

مي شكنن پيش دخترا ، خودشونو كوچيك مي كنن و فكر مي كنن اينطوري

دخترا مي گن چه پسر باحالي ! اشتباه مي كنين ... بخدا اشتبه ! اينطوري

 نه تنها به هيچ جا نمي رسين ، بلكه باعث مي شين حتي دخترايي كه خيلي

خيلي ازشون سر ترين واستون شاخ شن و عشوه بيان ...


غرور تو همين چيزا خلاصه نمي شه ، ولي من منظورم اين جنبه از غروره ...

همونقدر كه پسر مي خواد با دختر باشه ، دختر هم به پسر احتياج داره ،

چه بسا بيشتر !!!

پس دليلي نداره دختر ناز كنه و پسر ناز بكشه ، البته بخاطر جنس ظريفش

بايدم ناز كنه ، ولي هر چيزي حدي داره ، ناز كردن دخترا نبايد باعث خورد شدن

پسرا شه ... و اين اصلا تقصير دخترا نيست ... چون اگه پسر رفتارشو بلد باشه ،

خودشو بگيره ، حتي اگه مي ميره واسه يه دختره ، منطقي و مغرور جلو بره ، تو

چشم دختره ابوهت خاصي پيدا مي كنه ... و دختره هيچ وقت نمي تونه شاخ شه...

ولي كو گوش شنوا ؟

دخترايي كه پاپاسي نمي ارزن ... با كلي آرايش و رسيدن به خودشون همچين

خودشونو واس پسرايي كه از همه نظر ازشون (از دختره) سر ترن مي گيرن

 كه پسره هم فكر مي كنه چه خبره و به دست و پا مي افته ...


لطفا با حرفام منطقي برخورد كنين و جنسيتي برخورد نكنين ...


وقتي مي بينم دختره واس پسره قد راست كرده و انش مي كنه ... در حالي كه تو همون شرايط بايد پسره نسبت به دختره همچين كاريو مي كرد ... افسوس مي خورم ، البته دخترا هم همچين كارشون درست نيستا ! ... آرره !‌ اولش ناز مي كنن ... عشوه ميان ... كلي پسره رو مي چلونن ... ولي تو بعضي موارد همون دخترا همچين عاشق طرف مي شن كه...... اوهوم! حالا نوبت پسره است ... پسره كه دختره رو واس خودش نمي خواسته و واس منظوراش مي خواسته ... حالا كه كارش تموم شده ... ولش مي كنه و دختره تو انكف مي مونه...


آره اينم هس! همين پسرايي كه ناز مي كشن و غرورشون رو مي شكنن ، بخاطر خواسته هاشونه ، نه خود دختره ، تو اين زمونه كم پيش مياد پسر دخترو واس خودش بخواد ! هر دختري حتي ضايع تريناشون كلي خاطرخواه دارن ... ولي اونا خاطرخواه چي دختران؟... پس دخترايي كه جار مي زنن كلي طرفدار و كشته مرده دارن ... برن ببينن كدومشون واس خودشون ، دلشون ، احساسشون مي خوادش ؟ ببينن اونا فقط خاطر خواه اين شدن يا جريان يه چيز ديگه اس...


پس دختر و پسر بايد بفهمن كه واس هم آفريده شدن و عشوه الكي نيان ! (منظورم رفاقت هاي معموليه ، تيريپ سنگينا بحثشون جداس!)


نظراي منطقي خودتون رو بگين......

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:22  توسط یاشار  | 

آخه چرااااااااااااا؟

حالم بهم می خوره ، نفرت دارم ، نفرت ، از کی ؟؟؟ از کسائی که من و مثال منو بد نام می کنند ، از کسائی که فکر می کنند قدیسند و به همه میگن که هستیم و همه باور میکنند ، ولی نیستن . پسر خوش قیافه ای هستی ، ذاتی اینطوری بدنیا اومدی ، به موهات می رسی ، ژل میزنی به موهات ، لباسهائی که دوست داری می پوشی ، حال میکنی از دیدن خودت تو آینه ، ولی یه کسی ، یه جایی میگه که جلفی ، جلف اونایی که خودشونو همه ما می دونند، بهت میگن این دیگه چه نوع ریشی هست که گذاشتی؟؟ ، این چه نوع موئی هست که زدی ؟؟، این چه لباسیه ؟؟ و........ بگذریم ، به اینا عادت کردیم ، دیگه تو وجودمونه ، هممون ابنطوریم . دوست داری قدم بزنی ، بری بیرون ، پیاده یا با ماشین فرقی نداره ، اولین دختری که می بینی با چشماش بهت میگه برو گم شو ، کثافت (ای کاش همه با چشماشون می گفتن ، بعضی ها که هنوز چیزی نگفتی اینو می گن ، اینا کسانی هستند که به خودشون شک دارن ) ، به دومی که می رسی اول می خواد ببینه که چکاره هستی؟؟ ، می خوای باهاش حرف بزنی یا نه؟؟ ، ولی وقتی میبینه برای دل خودت تیپ زدی ، برای خودت به خودت رسیدی ، و توجه به دخترا نداری ، حرصش می گیره ، به خودش میگه مگه چمه که نیومد با هم حرف بزنیم ، برا اینکه خودشو خالی کنه میره به چندتا از دوستاش میگه که این پسره فلانه ، بیساره ، این کارو کرده اون کارو کرده و .............. هرچی بدی هست بهش می چسبونه که از اون به بعد هیچ کس بهت نگاه نمی کنه . می رسی به سومی که اتفاقا با دوست پسرش هست ، اولش خیالت جمع بعد که داری رد می شی میبینی دختره یه چیزیش هست ، از اینجا می سوزه که چرا با تو دوست نیست ، یا چرا دوست پسری که دارم بهتر نیست و .................... ، برای چی رو نمی دونم باید از دخترا پرسید ، در میاد به دوست پسرش میگه که این پسره به من نگاه کرد ، دوست پسره می خواد کم نیاره می یاد باهات بحث می کنه ..... ( ای کاش همش بحث بود ، کتکم داره ) میری به چهارمی میرسی این یکی آدمه ، بهت نگاه نمی کنه ، اگه نگاه کنه مثل خودت یه نگاه معمولی می کنه ، بعدشم بدونه هیچ حرف و اعتراضی از کنارت رد میشه ای کاش همه اینطوری بودن ، با ظرفیت ، مگه همه پسرا ریختن تو خیابون که به دخترا متلک بگن یا اینکه بهشون شماره بدند یا اینکه با چشم هوس به دخترا نگاه کنند ... چرا بخاطره یه مشت آدمی که 200 تا 200 تا دوست دختر دارند و بازم می خوان یا بخاطره کسانیکه کارشون اینه که با دخترا دوست بشن و بعد از مدتی ببرنشون تو خونشون و هر کاری خواستن انجام بدند ، همه ی پسرا رو به یه چشم می بینند ؟؟؟ چرا ؟ مگه همه دخترا پاکند و حیاشونو دارند ، (و نمی تونند بگن) ، یا اینکه کم دختر پیدا میشه که با چندتا پسر دوست باشه و رابطه داره ، همین بد نگاه کردنا باعث میشه که حتی اون پسر خوش قیافه ، خوش تیپ به کسی که می خواد نرسه و نتونه با دختری که دوست داره دوست باشه ، همینا باعث میشه که اونم بگه منم باید مثل دیگران باشم و.......................... آخر کلام می خوام بگم که همه ی دخترا آدم نیستند مثل پسرا که همشون آدم نیستند ، ولی بهتره که همه رو به یک چشم نگاه نکنیم ، چون اینطوری همه ما آدم نیستیم
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:1  توسط یاشار  | 

روزها

روزهای بی خاطره

روزهای سرد،روزهای تنهایی.

وجودش رو همیشه کنارم احساس می کردم.چهره قشنگش با رنگهای زیبایی که داشت.از دست رفتنش رو می دیدم . نزدیکم بود،اما نمی تونستم دستش رو بگیرم و کمکش کنم .از بچگی با هم بودیم .دورو بریا می گن ما با هم متولد شدیم.هرچی روزها می گذشت بیشتر احساس می کردم که لحظه خداحا فظی رسیده. پائیز رو دوست ندارم چون پائیز برای هممون روزخدا حافظیه.بعضی زودتر میرند بعضی دیرتر.دلم می خواست یکی پیذا بشه و این درخت پیرزندگی رو از ریشه بزنه تا این قدر باعث آشنایی و خداحافظی نشه. صدای دوستام رو وقتی که می رفتند. می شنیدم حتی وقتی که به مقصد می رسیدند.این صدا برای همه درد آور بود. خدا یا این چه قسمتیه که ما داریم یه روز در اوجیم و فردا بروی خاک . رنگش پریده بود و زرد شده بود.این زردی نشونه ی بدی بود. جداشدنش رو می دیدم ، آرام آرام چشمهاش رو بست

روزهای بی خاطره

روزهای سرد،روزهای تنهایی.

وجودش رو همیشه کنارم احساس می کردم.چهره قشنگش با رنگهای زیبایی که داشت.از دست رفتنش رو می دیدم . نزدیکم بود،اما نمی تونستم دستش رو بگیرم و کمکش کنم .از بچگی با هم بودیم .دورو بریا می گن ما با هم متولد شدیم.هرچی روزها می گذشت بیشتر احساس می کردم که لحظه خداحا فظی رسیده. پائیز رو دوست ندارم چون پائیز برای هممون روزخدا حافظیه.بعضی زودتر میرند بعضی دیرتر.دلم می خواست یکی پیذا بشه و این درخت پیرزندگی رو از ریشه بزنه تا این قدر باعث آشنایی و خداحافظی نشه. صدای دوستام رو وقتی که می رفتند. می شنیدم حتی وقتی که به مقصد می رسیدند.این صدا برای همه درد آور بود. خدا یا این چه قسمتیه که ما داریم یه روز در اوجیم و فردا بروی خاک . رنگش پریده بود و زرد شده بود.این زردی نشونه ی بدی بود. جداشدنش رو می دیدم ، آرام آرام چشمهاش رو بست و رها شد.باد سرد روح و جسمش رو با خودش به به هر طرف می برد.وقتی که رفت سراسر وجودم رو سرمای عجیبی فرا گرفت وقتی به خودم اومدم دیدم که منم مسافرم.اون جلوتر از من بود و زودترازمن رسید.خدایا کمکم کن تا من کنارش باشم. از باد خواستم تا کمکم کنه و من رو پیش اون برسونه آخه پایی برای رفتن نداشتم.وقتی بهش رسیدم خوب نگاش کردم که یک دفعه احساس کردم تمام وجودم شکست . آره یه رهگذر از روی من هم رد شد و منهم جزوی از خاکی شدم که من رو ازاون آفریده بودند. به یاد روز بدنیا اومدنم افتادم چه زود گذشت .ای کاش می دونستم، کی می خوام برم.هر وقت که داشتی روی برگهای زردی که توی خیابون ریخته بود، قدم می زدی و صدای من رو می شنیدی یادت باشه که من امروز می رم و سال دیگه بر میگردم، اما تو .....

هر چقدر هم که در اوج باشی روزی جدا می شی و دیگه کاری از دستت بر نمی یاد جز خدا حافظی که بازگشتی هم نداره.

پس خدا کنه روزی نرسه که فکر کنی بار گناهت کاری باهات کرده که پیش خدات رو سیاهی و از خجالت نگاهت بسته هست.

و رها شد.باد سرد روح و جسمش رو با خودش به به هر طرف می برد.وقتی که رفت سراسر وجودم رو سرمای عجیبی فرا گرفت وقتی به خودم اومدم دیدم که منم مسافرم.اون جلوتر از من بود و زودترازمن رسید.خدایا کمکم کن تا من کنارش باشم. از باد خواستم تا کمکم کنه و من رو پیش اون برسونه آخه پایی برای رفتن نداشتم.وقتی بهش رسیدم خوب نگاش کردم که یک دفعه احساس کردم تمام وجودم شکست . آره یه رهگذر از روی من هم رد شد و منهم جزوی از خاکی شدم که من رو ازاون آفریده بودند. به یاد روز بدنیا اومدنم افتادم چه زود گذشت .ای کاش می دونستم، کی می خوام برم.هر وقت که داشتی روی برگهای زردی که توی خیابون ریخته بود، قدم می زدی و صدای من رو می شنیدی یادت باشه که من امروز می رم و سال دیگه بر میگردم، اما تو .....

هر چقدر هم که در اوج باشی روزی جدا می شی و دیگه کاری از دستت بر نمی یاد جز خدا حافظی که بازگشتی هم نداره.

پس خدا کنه روزی نرسه که فکر کنی بار گناهت کاری باهات کرده که پیش خدات رو سیاهی و از خجالت نگاهت بسته هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 0:57  توسط یاشار  | 

به یاد او

در سراي ما زمزمه اي، در كوچه ما آوازي نيست. شب، گلدان پنجره ما را ربوده است. پرده ما، در وحشت نوسان خشكيده است. اينجا، اي همه لب ها! لبخندي ابهام جهان را پهنا مي دهد. پرتو فانوس ما، در نيمه راه، ميان ما و شب هستي مرده است. ستون هاي مهتابي ما را، پيچك انديشه فرو بلعيده است. اينجا نقش گليمي، و آنجا نرده اي، ما را از آستانه ما بدر برده است. اي همه هوشياران! بر چه باغي در نگشوديم، كه عطر فريبي به تار نهفته ما نريخت؟ اي همه كودكي ها! بر چه سبزه اي ندويديم، كه شبنم اندوهي بر ما نفشاند؟ غبار آلوده راهي از فسانه به خورشيديم. اي همه خستگان! در كجا شهپر ما، از سبكبالي پروانه نشان خواهد گرفت؟ ستاره زهره از چاه افق برآمد. كنار نرده مهتابي ما، كودكي بر پرتگاه وزش ها مي گريد. در چه دياري آيا، اشك ما در مرز ديگر مهتابي خواهد چكيد؟ اي همه سيماها! در خورشيدي ديگر، خورشيدي ديگر
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 0:42  توسط یاشار  | 

 آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

 دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند
راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند ... !

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:16  توسط یاشار  | 

دنیا بدون دختر

سلام

من دوباره اومدم.

یه چند وقتی نبودم .اومدم دیدم موضوع وبلاگ عوض شده و مطالب بی ربط هست توش اگه شما ها هم دیدید تعجب نکنید.

من یه مدت مسافرت بودم به یکی از دوستای گام گفتم به جای من آپ کن.اون بنده خدا هم گفت آخه من نمی دونم چی بنویسم منم اشتباه کردم گفتم هر چی دوست داری.

اونم عاشق خواننده های راک شروع کرده بود به نوشتن...

حالا خودم اومدم درستش کردم یکم این چند تا مطلب پایینم خواهش کرد پاک نکنم منم روشو زمین ننداختم

تا بعد

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:11  توسط یاشار  |