تبليغاتX
در روضه قلب جز گل عشق مکار

در روضه قلب جز گل عشق مکار

غریبانه در سکوتت سهمگین نامت را در حاشیه قلبم حک کردم تا با هر ضربانش تکرات کنم

رزمشکی

 روز اول تو نوشتي به تو تعظيم كنم يك رُز غنچه مشكي به تو تقديم كنم با فراموشي وتاخير گل به من دادي من محكوم شده تو را بت شده تكريم كنم آرزوهايم همه برگ همان گل بودند شكفتند وشكستند تا من بيم كنم قلب تو همان غنچه زرد شد ودلم،گل مريم كه ندارم به تو تسليم كنم مي روم شرق وتو هم غرب من آدم تو هوا سيب سرخي نچيدم به تو تقديم كنم با همان سادگي روز نخست مي روم جان خود را به تو تسليم كنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 22:51  توسط یاشار  | 

قطار عشق

در ايستگاه قطار به انتظار نشسته ام.
مي گويند قرار است قطار خوشبختي بيايد سالهاست كه دراين ايستگاه به ريل هاي زندگي چشم دوخته ام تا ببينم چه موقع  چرخهاي قطار خوشبختي بر روي ريلها خواهد لغزيد.
صداي سوت قطاري مي آيد و كم كم قطار را مي بينم .
مي گويند قطار زندگي است سفيد, سفيد,سفيد.
صداي گريه نوزادي را با صدايسوت قطار به گوشم مي رسد
نوزاد اولين نفس عشق را مي كشد به سرعت باد از كنارم مي گذرد و من به انتظار نشستم.
باز صداي سوت قطار سكوت مرا مي شكند
مي گويند قطار عشق است.
مي خواهم زودتر آن را ببينم.
از دور دستها پيدا مي شود.
با خود عشق را هم راه مي آورد,سرخ سرخ سرخ.
دختركي دستان كوچكش را براي من تكان ميدهد و مادرش او را به داخل قطار مي كشد
چقدر قطار عشق زيباست.
پس قطار خوشبختي كي به ايستگاه خواهد رسيد؟
باز صداي سوت قطار سكوت لحظه هايم را مي شكند.
ريل هاي زندگي اين بار چه توشه اي همراه دارند؟
قطار جاودانگي و صدايي الله اكبر سبز سبز سبز.
مردسوزن بان به كنارم مي آيد و در گوشم زمزمه مي كند كه بايد برود.
سوار قطار ابديت مي شودو مي رود.
تنها شدم او هم رفت ديگر چشمانم سويي ندارد
صدايي به گوشم مي رسد صداي سوت قطاراست.
قطار خوشبختي مي آيد.
چقدر زيباست هفت رنگ عشق ومن با آن همراه مي شوم.
مي بينم خوشبختي در لحظه هاي گم شده من بوده است ومن چه بيهوده سالها به انتظار آن نشسته ام.
خوشبختي در نگاه مرد سوزن بان,  در دستان دخترك كوچك نهفته بود.
خوشبختي خود من بودم فكرم عشقم و خدا كه هميشه با من بود.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 22:46  توسط یاشار  | 

عشق

به چه فکر ميکني؟چه ميخواهي بگوئي؟
به چه مي انديشي؟چرا از من دوري مي کني؟
ديروز آنگاه که به من نگريستي نگاهت بهدوردستها بود.
مي دانم براي تو فقط يک اسم هستم حال بگو به من
نگذار که اينک در انديشه شوم به اينکه ديگري در زندگي تو است.
اگر دوستم داري از من دروري مکن
من همواره به تو احتياج دارم
ميدانم که حال بيگانه شده ام
پس چه شد آن عشق....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 0:14  توسط یاشار  | 

دختر شیطون

سلام بچه ها
امروز مشغول وبگردی بودم یه وبلاگ باحال پیدا کردم.
خوراکه خندست.
خیلی باحالن دو تا موجودن که درباره ی پسرا مینویسن.
می خوام فقط بهشون بگم بجای این کارا برن اشپزی و بچه داری یاد بگیرن که نمونن رو دست باباشون .
یا حق
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 0:36  توسط یاشار  | 

زمستان گرچه اینجا لانه کرده

دلم بوی بهاری تازه می جوید

ولی هرگز نمی خواهم کسی من را خبر آرد

        بهار تازه نزدیک است

 من آن اندازه در قلب سیاهی زمستان مرگ را دیدم

 تمام روزها را خط به خط بر شاخه صبرم کشیدم

آنقدر ماندم میان برف نومیدی

 میان بی تفاوتهای بسیار چنین غربت سرایی سرد

که دیگر مژده دادن را دلم هرگز نمی جوید

 دلم بوی بهاری تازه می جوید

 میان هفت سین آشنایانم سکوتی بیشتر پیدا نخواهم کرد

سراغ از عشق بی اندازه دیگر نیست

و سهم قلب من آنجا نمی باشد سراسر معنی بی مهر پوسیدن

 سفره ها خالی ست از تفسیر روییدن

سؤال من هنوزم در به در دنبال پاسخ می رود

سلامم را که پاسخ میدهد از جنس تنهایی ؟

دلم بوی بهاری تازه راتنها میان برگ هایی تازه می خواهد

 نه در صدسالگی های هنوز از مرگ خود لبریز

میان رستنی تازه

نه در پژمردگی های هنوز از خاطرات سرد خود سرشار

 دلم بوی بهاری تازه را در جای جای خانه می خواهد

 نه در پس کوچه هایی که نشان از گم شدن دارند

برای رستنی تازه

نه در انبوه ماندن ها


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 23:48  توسط یاشار  | 

دخترا

سلام

لطفا این مطلب و تا آخرش بخونید چه پسر چه دختر.

تو این چند وقته که این وبلاگ و زدم دوستای زیادی هم دختر هم پسر پیدا کردم.

کسایه زیادی هم هستن که شروع به نوشتن تو وبلاگ کردنو اصولا وبلاگایی که دخترا زدن دارایه مطالبی به معنای واقعی چرته.

ببخشید که رک حرف زدم از دستمم ناراحت نشید ولی واقعا مزخرفه. من هر وقت یه وبلاگ دخترو نه دیدم پیش خودم گفتم که باید بنویسم در جوابه اونا. من بدون داشتن تخصص تو شعر باید بگم که جلوی اونا کم نیاوردم و نخواهم آورد. پسرا هم مزخرف دارن ولی نه به اندازه ی دخترا.

اینو خواستم بگم که من از دخترا متنفر نیستم اینو حد اقل دوستایی که باهام در ارتباطن میدونن من از هر چی فمنیسته متنفرم واقعا خاک بر سرشون.

ولی می خوام بگم خاک بر سر نود درصد دخترای امروزی به نظر من دخترای خیابونی پولی ارزششون از اینا بیشتره چون اونا کارشون و انجام میدن پولشونو میگیرن میرن ولی..

ولی دخترای خوب امروزی اول خرت میکنن بعد ازت پول و وقت و فکر و چیزای دیگه می خواد کلی هم ناز و عشوه میکنه آخرش میره با یکی دیگه روز از نو روزی از نو...

آخرشم با عمل کردن دماغ و هفت قلم آرایش و مقداره زیادی خر کردن شوهر پیدا میکنه .بیچاره اون شوهر آدم میبیندش یاد خر میفته.

به خدا قسم نود درصد این دخترا ارزش فکر کردن ندارن چه برسه به مطلب نوشتن در باره شون.

ولی من مینویسم که ثابت کنم جلوی اینا کم نمیارم.

خاک بر سر هرچی فمنیست .

لعنت بر هرچی فمنیست.

هر چی فمنیست آشغاله.

اگه مشکلی هم با گفته های من دارید یا نظر بدید یا تو تابلوی گفتمان بنویسید.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 23:31  توسط یاشار  | 

دوستان

دوستی چیه

نشانه هاش چی ان

دوست خوب کیه

اصلا چه جوری میشه یه دوست خوبه رو حفظ کرد

و چه طوری میشه دوستان یکرنگ زیادی داشت بدون درنظر گرفتن جنسیت ، قوم ، زبان، مدرک، پول...

مادر بزرگ می گفت دوستی مثل گل شقایق می مونه

می دونی چرا؟

شقایق تنها گلیه که فقط یک روز عمر میکنه فقط یک صبح تا شب ، و اگه شانس بیاره و بدست نااهلان پرپرنشه غروب همان روز گرده افشانی میکنه و سال بعد در همون جایی که یه شقایق بوده صدها شقایق از زمین سر بیرون میارن.

دوستی هم همین طوره

وقتی بوته زد و به گل نشست باید به اون فرصت داد تا گرده افشانی کنه

و دشتی پراز احساسات سرخ شقایق گون بیافرینه.

ولی امان از دوستایه امروزی. واسه همه ی اونایی که تو حرف  رفیقن نه تو عمل متاسفم.

بیاییم همه تو عمل دوست باشیم نه تو حرف

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:57  توسط یاشار  | 

زندگی

وقتي دلت ميگيره . . . وقتي دلت آواره ميشه . . .  وقتي هيچ سرپناهي نداري . . . وقتي احساس ميکني تو هفت آسمون يه ستاره نداري . . .

وقتي مي فهمي که دنيا با همه ی قشنگيهاي زود گذرش فقط يه بازي بوده و تو بازيگرش . . .

وقتي چشات پُر از اشک هست و يه شونه ی مهربون برا گريه کردن نداري . . . وقتي چشماتو مي بندي و مرگ رو آرزو ميکني . . .

او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملي که باعث اين اتفاق شده اند نگاه کن . . .

سعي کن حکمت زندگيت رو بفهمي . . . ببين در عوض چيزهايي که از دست دادي چي بدست آوردي ؟

اگر تونستي چيزهايي رو که بدست آوردي، ببيني،بفهمي و درک کني  . . .

 اونوقت تو برنده اي حتي اگر به ظاهر بزرگترين شکست زندگيت رو تجربه کرده باشي! چون با چيزهايي که بدست آوردي ميتوني آيندت رو با پايه هاي محکمتر بنا کني . .

و اگر چيزي پيدا نکردي و همه چيز رو از دست رفته ديدي، بدون که تو هم گذشته ات رو باختي و هم آيندت رو چون اين حادثه باز هم تکرار خواهد شد و تو باز هم شکست خواهي خورد و باز هم آرزوي مرگ ميکني . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 1:35  توسط یاشار  | 

کیریسمس

Merry Christmas & Happy New Year

تولد حضرت مسیح و سال نو میلادی بر تمامی مسیحیان دنیا مبارک باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 23:35  توسط یاشار  | 

میترسم

امروز من در دفتر سرنوشتم اينگونه خواندم كه نيمه اين ماه پايان نيمه اي بزرگتر است ، پايان نيمه شاد عمرم و با خود گفتم كه كدام سخترين اتفاق انتظارم را مي كشد انتظارم را مي كشد ؟
و پاسخش را در ذهن مشوش خود يافتم .
آغاز نيمه بعد همراه حادثه اي جانسوز است ، تلخ ترين امكان دنيا ، بدترين زمان هستي ، گرفته ترين هواي زمين و غم انگيز ترين واقعه زمان ...
آنروز روز زهر جداييست !

در مانده شدم در جستجوي چاره ، كه چه كنم بعد از اين‌؟
مگر درخت بي ريشه توان ادامه حيات دارد ؟
يا سرو بدون آسمان دليل قد كشيدن ؟
و به من بگوييد كه اگر دريا نبود جوي براي چه جاري مي شد ؟
و من بدون او چرا ادامه دهم ؟

كابوسم روزهاي تنهييست و ترسم نبود تكيه گاه ، دلم تنگ صدايش است ، چشمانم بي تاب ديدارش و قلببم آرامتر از اميد در تپش عشقش !
بعد او سرنوشتش انفجار است اين دل پر ز حرف ناگفته ...
گوشهايم تمايلي به شنيدن ندارند كه ديگر آن صداي آشنا در ميان صداها نيست ...
چشمانم طاقت ديدن ندارند كه مگر آن چشمان زيبا ديگر در ميان چهره هاي هر روز نباشد ...
و پاهايم جرأت رفتن ندارند كه مي دانند ديگر آن پاهاي هميشگي به استقبال نمي آيند.

ديگر نميدانم چه بايد كرد ؟
روز ها برايم
چون فاصله اي است كه از نور دورم مي كنند ، نوري كه از دهانه چاه زندگي مي تابيد ،
نگاهي به پايين مي ندازم ، پايانش تاريك است ، تـــــا ريــــــك !!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 23:31  توسط یاشار  | 

مهدوی کیا بهترین بازیکن هامبورگ

اخیرا سایت رسمی باشگاه هامبورگ اقدام به برگزاری یک نظرخواهی برای انتخاب بهترین بازیکن این تیم نموده است و این وظیفه ما هموطنان مهدوی کیا است که بحق به این لژیونر فوتبال کشورمان رای دهیم تا حق به حق دار برسد. برای رای دادن به مهدوی کیا به آدرس http://www.hsv.de/index.php?id=14610 بروید و سمت راست پایین صفحه نام مهدوی کیا را انتخاب کنید ( گزینه چهارم از بالا ) و در پایین صفحه بر روی گزینه VOTE کلیک کنید.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 23:28  توسط یاشار  | 

وظیفه

برای من زن هايي كه زياد مي فهمند
مثل شتر هايي هستند كه زياد مي خوابند ،

هر دوتايشان وظيفشان را نمی دانند .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:5  توسط یاشار  | 

کارت طلایی

كاش آدمها هم از اين كارت طلايي ها داشتند .
يا موقع خلقتشان همه ، بيمه بدنه مي شدند . 
جائي هم بود كه عيسي نشسته بود و كارشناسي مي كرد
كه مثلا بچه هاي معلول به دنيا آمده را كي بيايند و سالم تحويلشان بگيرند،
يا دستي كه مي شكست ، چشمي كه كور مي شد ، يا جايي كه قطع مي شد را
نگاهي مي كرد و كپن اش را مي كند
و مي گفت : برو ، شب شام نخور ، زود هم بخواب
خيالت راحت صبح كه بلند شوي همه چيز مثل روز اولش شده است /.


آنوقت دنيا قشنگ تر نبود خدا ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:3  توسط یاشار  | 

باور


من و تو ايم كه بايد باور كنيم  كه مي كنيم .

فراموش نكن ، بازي  برنده - برنده  اينجا معني ندارد .
همه  برنده اند و ما بازنده .

خوب ، بعد هم مي گويي : 
" چقدر سياه نگاه مي كنم ؟ "

آدم خنده اش مي گيرد كه پس شبهاي پنجشنبه
من و تو چكاره ايم ؟

بيا يك كاري كنيم ،
پنجشنبه شبها تو بازنده باش
قول مي دهم ظرفهاي جمعه ظهرهايت را من مي شورم
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:2  توسط یاشار  | 

بنویسید

برسنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنویسیداین درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 23:51  توسط یاشار  | 

فاصله

از راه رسید

با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین

و سرودی بر لب

آهنگی دلنشین

ترانه ای قدیمی

"آه...."

 

و یک شاخه رز سرخ خشک

یادگار روزهای شیرین قدیمی

 

اما

اما یه ذره دیر شده

حالا فقط چند قدم با هم فاصله داریم

که تاریکی خروارها خاک

فضای خالی بینمونو پر کرده

 

"عزیزم منو ببخش ,

بعد از تو چاره ای جز مرگ نداشتم"

 

چون میدونستم یه روزی برمی گردی

گفته بودم که اینو برات رو سنگ قبرم بنویسن ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 23:47  توسط یاشار  | 

عشق

امروز جمعه ست یکی از جمعه هایی که در نبود تو سپری می کنم نمی دونم الان کجایی و داری چیکار می کنی ولی این و خوب می دونم که به یاد من نیستی ولی من اینجا نشستم و دارم خاطرات گذشته رو مرور میکنم چقدر درد داره یه عمر با یکی باشی هر جا که پا می ذاری یه خاطره ازش به یادت بیاد ولی حالا همه چی سر جاش هست جز اون کی می دونه تو چی می کشی به هر کی هم بگی با تمسخر نگات می کنه کاش همه اینا نبودن ولی تو کنارم بودی چه می دونم شاید اینطوری ارزش داری واسم شاید الان اگه کنارم بودی اینقدر برام مهم نبودی خدایا خدای مهربون واقعا انسان بودن چقدر سخته و عاشق بودن چه پیچیدست و از انسان بودن سخت تر امروز خیلی سخت می گذره کاش هر چه زودتر از این برزخ راحت بشم برزخ عشق
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 23:30  توسط یاشار  |