تبليغاتX
در روضه قلب جز گل عشق مکار

در روضه قلب جز گل عشق مکار

غریبانه در سکوتت سهمگین نامت را در حاشیه قلبم حک کردم تا با هر ضربانش تکرات کنم

سلام

سلام بچه ها

تالار گفتمان سایتمم راه افتاد )اون پایین پایین)ازاین به بعد هرکی از من گله و شکایت داره می تونه

   اونجا بنویسه و یا هرکسی از دست دوست پسریا دوست دخترش ناراحته می تونه دغو دلیشو اونجا خالی کنه.

ولی منظور اصلی من از راه انداختن اینجا این بود که پسردخترا بتونن با هم مناظره و گفت و گو داشته باشن .

اگه به این خواسته ی منم جامع عمل پو شیده بشه  از همه تون خیلی ممنون میشم.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:33  توسط یاشار  | 

..........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 1:15  توسط یاشار  | 

خدایا

این روزا حالم اصلا" خوش نیست داغونه داغونم . داغونتر از همیشه .درمانده تر از همیشه و ...........منم و یه دل گرفته و هزار و یک .................

کاش الان یه جایی بودم دور از اینجا تنها ی تنها .کاش می تونستم بالای یه کوه بلند باشم و  اونجا فریاد می زدم تا  سبک می شدم . دستامو می ذاشتم روی گوشام و فریاد می زدم..............تا خالی می شدم  تا این بغض گرفته ام با ز می شد . می شکست  فرو می ریخت. می نشستم و اونقدر اشک می ریختم تا یه کم آروم می شدم

خیلی خسته ام 

به خدا خسته ام  خیلی ................دیگه طاقت ندارم دیگه بسمه !!!!!!!!!!!!!

حال و حو صله ی نوشتن هم ندارم لبریز از گفتنم اما عاجز از نوشتن وای خدای من تا کجا عاجزم .توی این چند روز کلی نصیحتم کردن آنقدر که زیر بار نصحیت کمرم خم شده !!!!!!!!!. شدم مث پیرزنها بخدا طاقت ندارم. به کی بگم که بفهمه من چی میگم .کاش منم می تونستم کمی بی خیال باشم مث  همه ی بی خیالان عالم .............

من نمی تونم ...................................................نمی تونم .............و این دیگه .......

دیگه نمی تونم بنویسم . نمی تونم . نمی تونم ............وای که اگه نعمت نوشتن ازم گرفته شه !!!!!!!!! دیگه هیچی ازم نمی مونه .....هیچی...........هیچی.................................    

کاش می فهمیدی

در خزانی که از این دشت گذشت

شاخه ها باز چرا زرد شدن

و ............

داستان مرد بازرگان و طوطی  خیلی دوست دارم .از کودکی  برام یه سمبل بوده!!!!!!! حالا من همون طوطی ام .......اما من بارها خودم رو به مردن زدم به جایی نرسیدم و باز...................

بماند اینکه چه می کشم ......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 1:3  توسط یاشار  | 

برو دیگه

سایه تو وردارو از اینجا برو
 از اینجا برو  از اینجا برو

سایه تو وردارو از اینجا برو
چون که دلم طاقت دردو نداره
برو که چشمای دوره گرده تو
رو دلم درده بی دمون می زاره
نگو مهربونی آوردی برام نه نگو
از همه پنهونه چشات
نگو که دنیا رو گشتی پی من
بسه این همه عذاب بسه برام
بسه این همه عذاب بسه برام
سایه تو وردار و از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو

سایه تو وردارو از اینجا برو
دیگه این بازی تمومه واسه من
دیدن چشای پر گناهه
تو بخدا دیگه حرومه واسه من
با دلم بد جوری کر دی تو بدون
برو از اینجا برو نامهربون
حالا باور بکنی یا نکنی
همه چی دیگه بین ما
همه چی دیگه بین ما

سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو

یادمه قشنگترین ستاره رو
واسه تو از آسمون چیده بودم
واسه تو ماه تو قصه ها رو من
از شبای قصه ها چیده بودم
یادمه یه قصر شیشه ای برات
ساخته بودم تو دله ترانه ها
عشق تو چیزی نذاشته واسه من
جز غمی که از تو مونده تو صدام

سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
سایه تو وردارو از اینجا برو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو
نمی خوام ببینمت دیگه تو رو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 1:1  توسط یاشار  | 

تسلیت

منم از طرف خودم این حادثه ی دردناک را به تمای ایرانیان بخصوص داغداران این حادثه تسلیت می گویم و از خداوند برای شما صبر شکیل و برای فوت شدگان طلب آمرزش و بخشش می نمایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:39  توسط یاشار  | 

تسلیت

منم از طرف خودم این حادثه ی دردناک را به تمای ایرانیان بخصوص داغداران این حادثه تسلیت می گویم و از خداوند برای شما صبر شکیل و برای فوت شدگان طلب آمرزش و بخشش می نمایم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:37  توسط یاشار  | 

مرد موفق

سلام بچه ها امروز می خوام در باره این که چگونه مردی موفق بشید باهاتون صحبت کنم .

۱=سعی کنید هیچ وقت زن نگیرید چون در دسر.

۲=همیشه دستتون تو جیب خودتون باشه.

۳=به هیچ کس باج ندین.

۴=رفیق بازی نکونید چون اونم باعث دردسر.

۵=ماشین پدر زیر پات نباشه چون باعث درد سر بدی میشی.

۶=بوسیله کاری یا شغلی پولدار شوید.

۷=به ناموس مردم کار نداشته باشید.

۸=با کسی که نمی شناسید معامله نکنید.

۹=اگر ۱ وقت زن گرفتین بچه دار نشین چون در د سرش از همه این مطالب بیشتر.

۱۰=با دختری احد نبندید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 0:34  توسط یاشار  | 

دوست دارم

يادت هست كه گفتي: دوستت دارم

   سرم رو پايين انداختمو گفتم: نظر لطفِته


   سرم رو بالا اوردي و تو چشام نگاه كردي وگفتي: نظر لطفم نيست ، نظر دِلَمه


   تكرار اون نگاه نافذ و اون جمله كه هيچ وقت برام تكراري نميشه باعث شد كه دلِ منم صاحب نظر بشه 
    و منو مجبور كنه كه بهت بگم : منم دوست دارم


   مگر نگفته بودي "دوستت دارم"؟


   مگر دوستت نداشتم؟


   پس چرا حالا ، تنها هم آغوش من يادِ توست؟


   يكي از ما دو تا دروغ مي گفت.....


   ولي هنوز همانقدر برايم عزيز هستي كه نمي توانم تُهمت اين دروغگويي را به تو بزنم


   آري    من دورغ مي گفتم...     
   دورغي به وسعت تمام بي تو ماندن هايم


   من دوستت نداشتم                    من ديوانه وار عاشقت بودم


                                          من تو را با ذره ذره وجودم مي پرستيدم 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:57  توسط یاشار  | 

برای اولین بار

امشب دلم داره می ترکه به خدا درد داره که آدم تمومه لحظه هاشو تو دردو ماتم بگذرونه.بابا مگه یه آدم چقدر  ظرفیت داره به خدا کم آوردم دیگه دارم منفجر میشم ای خدا چقدر دیگه می خوای امتحانم کنی به خودت قسم من رد نهائیم پس امتحان و بزار کنار دیگه بسه تا قیامت می خوای آزمایشم کنی فایده نداره تو که جواب تموم امتحانامو می دونی تو که از همه چیز نگفته خبر داری پس بی خیال شو جون عزیزات بی خیال شو تمومش کن خسته شدم.از اینکه شب سرم و رو بالش بزارم دعا کنم که صبح فردام بهتر از دیروزم باشه و بهتر از امروزم اما صبح پاشم ببینم هیچ فرقی با دیروزم نکرده همش مثل همه هیچ وقتم تغئیر نمی کنه هر چی سعی می کنی بازم چیزی عوض نمیشه اتفاق تازه ای نمی افته .خسته شدم از بس انتظار روز قشنگ و شب دلچسب و کشیدم نخواستیم دل خوشی مال آدمات به ما نیومده بزار تنها باشیم همونطوری که تنها به دنیام آوردی بزار تنهام زندگی کنم تنهام بمیرم.نشد یه روز صبح از خواب بلند شم تو آئینه نگاه کنم موهامو شونه کنم کفشامو بپوشم و آروم آروم پا بزارم تو جاده محبت از کنار هر آدمی که رد شدم با عشق بگه سلام  چه خبر بعدم به تمام دنیای قشگ سرک بکشم و با تمام وجود عشق و حس کنم اما نشد که بشه همیشه به جای داشتن یه دوست یه همدم با تنهائی سر کردم .همیشه وقتی قصد گریه داشتم سرم و رو زانوم گذاشتم یا رو دیوار هیچ وقت کسی نبود که اشکمو رو شونش بریزم اونم با دستای پر از محبت رو سرم دست نوازش بکشه .هیچ وقت کسی نبود که بگه دوست داشتن یعنی چی؟ عشق یعنی چی؟  محبت کجاست؟ وفا کجای این زنجیره قرار داره؟هیچ کس نبود که بگه تو چی هستی؟برای چی به وجود اومدی؟برای چی زنده ای؟ برای چی میمیری؟بعد از مردن کجا میری؟هیچ وقت کسی چیزی بهم نداد که بعدشم بگه مال خودت .هر چیزیم که داشتم ازم گرفتن گفتن مال همه!...نمی دونم برای چی زنده ام؟ به چه امیدی نفس میکشم ؟منتظر کی نشستم؟نمی دونم چه کسی قراره بهم مرحمت کنه؟خسته شدم از ترحم آدمای خاکی احساس میکنم از این آدما نیستم هر چی خوبی میکنم بدی میبینم. بدم نمی کنم بد میبینم؟!....خسته شدم از این زنجیره که با هیچ چیزی از هم باز نمیشه کاش این زنجیره محبت بود کاش؟!....خدایا بدادم برس قبل از اینکه فنا شم!.....
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 23:54  توسط یاشار  | 

تنها ماندم

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد
گفت:عشق آسودگيست ,خيال است...خيالی خوش.
گفت:ماندن است .فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و تملک است , گرفتن است.
گفت: عشق سادست ,همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود
عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای .
گفتم: تو عاشق نبودی و نيستی........
گفتم:عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی.
گفتم:عشق درد است درد تولدی نو .عشق تولد است به دست خويشتن .
گفتم:عشق رفتن است عبور است , نبودن است.
گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است.
گفتم:عشق درد است , دير است و سخت است
گفتم:عشق زيستن است از نوعی ديگر ...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام ...
گفتم عشق راز است .راز بين من و توست ,بر ملا نمی شود
و پايان نمی يابد . مگر به مرگ.....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:15  توسط یاشار  | 

به او بگوئد دوسش دارم

به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را می داد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ بود، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران بود، به او که برای من می نوشت، می نوشت از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ..................به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریایی بود که قایق کوچک دل من درآن غرق شد،به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کردبه او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را می شنوم، به او که لحن کلامش را می شناسم، به او که عمق نگاهش را می فهمم،به او که ............به او بگویید دوستش دارم، به او که همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که برای همیشه عشق جاودانه من است.باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم درخیالم توراتفسیر ونقاشی کردم .اونجورکه می خواستم نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت تابلوی نگاه رابر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت در های جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر از لبانت جاری شد.تو مثل هیچ کس مهربان بودی تو مثل هیچ کس خندان بودی تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی .من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:13  توسط یاشار  | 

مرا

وقتی مرا کشيد خدا پاک کن نداشت

ناچار خط زد اسم مرا ... پاک کن نداشت

 

دست مرا کشید پلی بین ما دوتا

اما برای فاصله ها پاک کن نداشت

 

دستت کشیدنقش تو را روی قلب من

وقتی كه پر کشید چرا پاک کن نداشت؟

 

بعد تو برگ برگ زمین را ورق زدم

دنیا برای خاطره ها پاک کن نداشت !

 

حتی برای شستن نقش تو مرگ را

وقتی صدا زدم که بیا ... پاک کن نداشت

 

وقتی جدا شدیم که اردیبهشت سرد

باران گونه های مرا ... پاک کن نداشت

 

خط موازی تو که بودم از اولش

تردید داشت دست تو ،یا ... پاک کن نداشت ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:5  توسط یاشار  | 

مسافر

مسافر صفحه کاغذی رویای من! اینجا دیر گاهیست بغض ترانه ها با صدای قدمهای تنهایی شکسته می شود ،و دلواپسی همانند عطری خوشبو بر سراسر وجودم پاشیده می شود.آسمان قلبم پر از پرتوهای روشن امید است.ابرهای اندوه به کنار رفتند تا جوانه آرزوهایم زیر تابش انوار مجالی برای نمو پیدا کنند.کاش بارانی ببارد به زلالی اشک چشم و افکارم چونان شعری خوش آهنگ شوند.چشمهای من فقط به نم نم باران سلام می کند.قلم به دست گرفته ام تا برایت از دریای دلواپسی انتظار،از اینکه در جاده ی غربت در آخرین آشیانه پرستوی مهاجر نشسته ام و نگاهم به قدمهایی است که خواهد آمد.مسافر، سهم من و تو از ایوانهای بی فانوس، شمردن ثانیه ها برای به تماشا نشستن جشن پر شکوه ستاره هاست!هر کجا باشی، من تنها، به یاد توست که هر شب به آسمان دل می بندم .به این که بالاخره روزی تو را از نزدیک خواهم دید.بخوان. بیشتر بخوان احساس تازه ی مرا .
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 22:58  توسط یاشار  |