تبليغاتX
در روضه قلب جز گل عشق مکار

در روضه قلب جز گل عشق مکار

غریبانه در سکوتت سهمگین نامت را در حاشیه قلبم حک کردم تا با هر ضربانش تکرات کنم

سیر تکاملی دختر ها

۱۴ سالگی:تا پار سال هرکی بهشون میگفت چطوری سرشونو می انداختن پائین ولی الان میگن خوبم.

۱۵ سالگی:بهشون بگید سلام میگن علیک سلام. وضعیت نقاشیاشون یکم بهتر میشه.

۱۶سالگی:سر وگوششون یکم میجنبه. تازه میفهمن اطرافشون چه خبره.

۱۷ سالگی: روزی دوبار عاشق میشنو بدون عشقشون نمی تونن زندگی کنن.

۱۹ سالگی:منتظر خواستگار میشن در حالی که عمه ۳۰ سشلش هنوز خواستگار نداره.

۲۰سالگی:یکی میاد خواستگاریش ولی خانوم ردش میکنه.

۲۲ سالگی :خانوم منتظره تا یکی که قد بلند باشه خوش تیپ باشه خوش لباس باشه تحصیل کرده باشه و از همه مهمتر پول دار باشه بیاد سراغش.

۲۴ سالگی: هنوز فرصت هست. خواستگارا یکی بعد از دیگریجواب منفی میشنون.

۲۶ سالگی: پول درا نباشه. فقط شجاع باشه تا بتونه منو به آرزو هام برسونه.

۲۸ سالگی:اااااااه پس چیرا هیچ کس دیگه نمیاد.

۳۰سالگی: یکی میاد که  از باباشون دو سال کوچیکتره.

۳۲ سالگی: بالا خره به همون رضایت میدن.

۳۵سالگی:خونه ی باباجون از همه جا بهتره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 1:33  توسط یاشار  | 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:48  توسط یاشار  | 

غروب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:45  توسط یاشار  | 

آخرش که چی

 
هر كي تو زندگيش يه آرزويي داره و مي خواد به يه جايي برسه...
بعضيا بلند پروازن و دلشون مي خواد زود زود به بالا بالا ها برسن ، يه سري هم قانع ان و پي يه زندگي خوب و خوش و متوسط و متوسط به بالا هستن...

ولي با اين وضعيت اقتصادي...
با اين وضيعت بازار كار...


هممونم مي دونيم همه چي پوله و اگه درس هم مي خونيم واسه اينه كه آخرش به پول برسيم ، ولي مي رسيم؟
اون زير ديپلمي كه تاجر فرشه و از بچگي جاي درس رفته تو خط فرش ، و الان واس خودش كسي شده و از بچه ده ساله گرفته تا ليسانس و دكتر مملكت جلوش خم و راست مي شن ... چي كم داره ؟ چه غمي داره (از نظر مالي؟)...

حالا اين ور ماجرا ...
ليسانس و فوق ليسانس هاي بيكار ... كه الاف مبالغ كمي مثل پنجاه هزار تومنن ... تا قسط وام ازدواجشون عقب نيفته ... اينا واس چي كلي وقت گذاشتن و درس خوندن و مدرك گرفتن...

مگه نمي گن ... شخصيت اجتماعي آدما به مدركشونه ... كو پس ؟ ... اون حاجي زير ديپلم كه دغدغش اينه كه وقتي مي ره مسافرت با ماكسيماش بره يا موسوش ... اينم ليسانس و فوق ليسانس (حتي بالاتر)‌ بدبخت كه داره جون مي كّنه و بازم از يه كار ساده ۱۰۰و ۲۰ هزار تومني هم خبري نيس واسش!..
كي مياد واس اين ليسانسه احترام بذاره ... وقتي مايه تيله تو جيباي گشاد اون ياروه!


بخدا خودم اينو ديدم كه ... يه دكتر كه درسته پزشك عمومي بود ، ولي هر چي باشه دكتر مملكته ... اونم از داتشگاه سراسري ... داشت از يه دهاتي كه گوسفنداشو فروخته بود و تو شهر واس خودش كار و باري رديف كرده بود .... پول نزولي قرض مي كرد كه به خانوادش برسه ... اين رسم كدوم جهنمه ؟


حالا بريم سراغ خودم...
اصلا حال نمي كنم از خودم تعريف كنم ، ولي وقتي كه خيلي ها داشتن با آتاري دستيشون ور مي رفتن ، من پشت كامپيوتر نشستم و با علاقه خودم ، QBasic و DOS رو ياد گرفتم ، بعدشم از اون موقع كه ۱۲ ۱۳ سال بيشتر نداشتم تا حالا پشتشتم! انواع اقسام چيزارو ياد گرفتم (بازم مي گم تعريف نمي كنم ) ، خلاصه كمترين چيزايي كه ياد گرفتم طراحي و برنامه نويسي حرفه اي سايت بود...


الان...
تو مراكز تكنولوژي اطلاعات يه مشت گاگول كه نمي دونن Security رو چه ريختي مي نويسن نشستن و دارن پول مي خورن ... از ترس اينكه مبادا ماها جاي خودشونو ازشون بگيريم ... نمي ذارن بهشون نزديك شيم ... شركت ها همشون دختر خاله پسر دايي و فك و فاميلاشون رو ريختن تو و ، خودشونم كه اسكل تر از بقيه ...

من با چه اميدي تو اين خراب شده بمونم؟
پارسال كامپيوتر شبستر قبول شدم و نرفتم ، امسالم يه جايي قبول شدم كه ورودي بهمنه (بماند كجاش!) ، كه اونم موندم برم يا نه ، ۴ سال وقتم تلف شه كه چي ؟ ... آخرش كه چي ؟
البته مي دونم اقلا تو رشته و كاروبار ما وضع تهران خيلي بهتره...
ولي بازم يه جورايي يه تعداد محدود مافياي بازار شدن و بقيه ول معطلن!


نمي دونم آرزو كنم وضع بهتر شه يا نه ... چون اميدي نيس به اينا!
بهرحال ... بايد سوخت و ساخت ... خودكشي كه نمي خوام بكنم ... راه هاي زيادي هست (كه اونم بماند!)


شما هم نظرتون رو بنويسين لطفا...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:41  توسط یاشار  | 

سارا

بچه ها

آخه من نمیدونم این پدر مادرا چرا اینکارارو میکنن

چرا واسه بچشون که هنو ز الفبارو بلد نیست کامپیوتر میخرن که برن تو اینتر نت

منظورم با این سارا خانومه که هنوز بلد نیست درست بنویسه ها

ناراحت و با این (ه) مینویسه. اومده تو قسمت نظرا به من چرت و پرت گفته

به نظرتون من باید چیکار کنم.

خدایا اینارو سر عقل بیار.

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:27  توسط یاشار  | 

جوابیه

سلام بچه ها

امروز اومدم جواب الهام خانومو بدم که گفته بود پسرا بی معرفتن و گفته بود که یه پسری پشت پا زده به دلش.

بله الهلم خانوم منم حرفاتو قبول دارم بین پسرا هم آدم بی معرفت و سنگدل وجود داره ولی نه به اندازه ی دخترا. دخترا ۸۰٪  دوسایرو واسه یه مدت زود گذر می خوان یعنی در کل عشقشون هوس یه ماه میبینن عاشقن ماه بعد میبینن فارغن

ولی این قضیه فرق می کنه تو بین پسرا. از بین پسرا ۲۰٪ هستن که اینجورین . یعنی عشقشون هوسه آدم باید تو زندگیش مواظب اینجور عشقا باشن  و مواظب باشن کسی رو که انتخاب می کنن اونو به خاطر خودش دوست داشته باشه نه بخاطر هوا و هوس.

اینم خواستم بگم آدم موفق کسیه که وقتی کسی تو عشق بهش نارو زد خودشو نبازه این یعنی چی که میگی افسردگی گرفتم.

شما تازه ۱۹ سالته ندیدمت ولی حدس میزنم که خوشگلی مطمئن باش که تو آینده می تونی موفق باشی.

فقط باید سعی کنی که مثل دفعه ی اول گول اینجور آدمای نامرد و نخوری. ایندفعه اگه خواستی عاشق بشی قبلش خوب طرفت و بسنج.

امیدوارم تو زندگیت موفق بشی. یا حق

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:15  توسط یاشار  | 

خدایا


روزگار سختي است ...........!

آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

جوي هاي روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بي خيال و فروزان !

مي دانم . من مي دانم . تو هم مي داني ... همه مي دانند ... روزگار عجيبي است !

انسانها در ميان خرابه هايي که زيبايشان مي نامند مي زيند و به آن عشق مي ورزند .

و اينچنين بر حقارت خود دامن مي زنند ...

و من به دور از هياهوي آدمک هاي دل خوش ... همچنان در خود فرو مي روم .

هر چه بيشتر در ميانشان مي زيم دورتر مي شوم و غربيه تر !

آري ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

اما من هنوز هم همان كودك عاشقم و ساده دل !

و همچنان در انتظار ،

در انتظار ظهور باغي از جنس اقاقي ،

كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند و به سر منشا خود بازگرداند .

و رسيدن به خدايي که در اين نزديکيست ...

من اينجا تنها ماندم ،

خدايا مرا به بغضي که از تو مي شکند بسپار ،

مرا به باد هاي تندِ رهاکننده ي گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتي است كه برايم در نظر گرفته اي !

مرا ...... ببـــــــر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:23  توسط یاشار  | 

سخته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:16  توسط یاشار  | 

توضیح

سلام بجه ها . امیدوارم حالتون خوب باشه

من این چند وقته سرم خیلی شلوغه. امروزم فقط به خاطر این اومدم که به الهام خانوم بگم منتظر جواب من باشه. این جواب من امیدوارم تمام سوتفاهم هایی که پیش اومده بین دختر خانوما رو از بین ببره.

پس الهام خانوم منتظر باش.

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:13  توسط یاشار  | 

دختران

دختران موجودات مزخرف و مسخره، آفريده شده كه در اين دنيا فقط با پا گذاشتن بر روي بسياري از ارزشها و احساسات مي خواهند تنها بر روي يك ساحل بي سنگ راه بروند و تنها مي خواهند با چشمان گرفته شده ماسه هاي نرم زندگي را بر كف پا خود احساس كنندو هرگز حاضر نيستند با قرار گرفتن در شرايط سخت به زندگي نگاه كنند و تلخي و شيريني زندگي را در اين حالت ببينند.

كسي كه با كوله باري اميد و آرزو بودن يك دختر حوان و با روياي زندگي شيرين پا به عرصه ي زندگي مشترك گذاشت بايد بپذيرد كه دنياي امروز دنياي طرح پرسش هاي بزرگ است و تنها تلاش ، فداكاري و... معنا دارد نه وعده و دروغ هاي شيرين و تلخ پيرامون ما.

دنيا را بايد با همه ي تلخي ها و شيريني ها با همه ي غم هاو شادي ها با همه ي بودن ها و نبودن ها بپذيردو علاقه ي قلبي خود را به فراسوي زندگي قلبي بيفكند و جذابيت و زيبايي را فداي مهرباني و وفا كند زيرا در بسياري اوقات جذابيت چشم بشري را بسته و دست به بزرگترين خطاها و انتخاب هاي ريز و درشت اشتباه مي زند.

ولي افسوس كه هرگز نسل امروز حاضر به درك اين مطالب نيستند تنها مي گويند نوشته اي است از روي بي عقلي و تنها تلخي زندگي را مي بيند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:8  توسط یاشار  | 

به ماه

بار دگر به آرامي بوته ها را و دره ها را روشن مي کني
با شعاع کمرنگ خود روح مرا به آرامش ميبري
نگاه خود را به چمن ها مي دوزي. بدانسان که محبوبه ام سرنوشت مرا با ديدگان آرام خود مي نگرد.
تمامي شپغم ها و شادي هاي گذشته دگر باره در قلب من جاي مي گيرند و من بين شادي و درد به تنهايي گام مي نهم. فراتر رواي رود عزيز!
شادي هيچگاه به سوي من باز نخواهد گشت
زيرا که خنده ها و بوسه ها وشعف نيز چون تو گذشته و ميگذرند.
اما زماني من آنچنان را که گرانبهايش ميدانند دارا بودم
آه دردي را که هيچگاه فرا موشي نشايد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 0:7  توسط یاشار  | 

خواب

بمن گفت شب دوش خواب ديدم که موي تو حلقه گردنم گشته وطره گيسوانت چون طوقي سياه گردن و سينه ام را پوشانيده بود.
موي ترا نوازش کردم.
زيرا که مال من بود وبدينسان بهم پيوستيم با همان طره ها. لب بر لب چون دو شاخه از يک ريشه.
و اندک اندک چنين به نظرم رسيد که اعضاي بدن ما بهم در آ ميخته و اينک من تو شده ام و تو چون رويائي درون من آمده اي.
چون سخن به آخر رسانيد با آرامي دست بد شانه هاي من نها و با چنان نگاهي بصورتم نگريست که ديده بر زمين دوختهو بر خود لرزيدم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 0:2  توسط یاشار  | 

روزها

دقت کردي بعضي روزها با روزهاي ديگه فرق داره؟!... امروز هم از اون روزها بود. صبح که چشم باز کردم احساس کردم همه چيز يک رنگ ديگه است حتي هوا بوي خاصي داشت، انگار به لطافت مخمل بود و من نوازشش رو روي پوستم حس مي کردم، ذهنم آزاد بود و فکر مي کردم آنقدر سبکم که کافيه بالهامو پيدا کنم تا از زمين فاصله بگيرم اما دنبالشون نگشتم، آخه همه چيز دوست داشتني به نظر مي رسيد و من دليلي براي رفتن نداشتم. مرتب از خودم مي پرسيدم چي مي شه که گاهي اينهمه زيبايي و سادگي از چشمهاي من مخفي ميشه يا شايد بايد بگم چي ميشه که گاهي چشمهاي من اين دنياي مخملي رو خشن و بي رحم مي بينه... چقدر دلم مي خواست ميشد دستت رو بگيرم و اين دنياي ساده رو لاي انگشتهات بذارم... چقدر دلم مي خواست مي تونستم تو چشمهات نگاه کنم تا بتوني اين دنياي خوشگل رو تو آينه چشمهام ببيني... آره امروز با همه خوشگلي و سادگي اش تو رو کم داشت!! کسي چه مي دونه؟ شايد اشتباه مي کنم... شايد خوشگل و ساده بود چون لبريز از تو بود!! شايد ديشب تمام روياي من را تسخير کرده بودي و من از بخت بد به خاطر نميارم... شايد هم امروز صبح وقتي چشمهات رو باز کردي يک لبخند از اون لبخندهاي خوشگلت نثار دنيا کردي و دنيا ذوق زده شد و پاداشش رو به من داد!... شايد هم امروز به ياد من افتادي و .... يعني ممکنه؟!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 0:31  توسط یاشار  | 

غروب

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 23:29  توسط یاشار  | 

دنیا


هيچ چيز تو اين دنيا به اين بزرگي با اين قدمتش مطلق نيست

مطلقها انقدر دورند که دست از اونا کشيديم و دل به نسبي ها خوش کرديم

به خوشبختي نسبي

به آرامش نسبي

به رفاه نسبي

به خيلي چيزايي که هيچ وقت طعم مطق داشتنش رو نچشيديم

اين آرامش و رفاه و خوشبختي نسبي شده يه اميد شده يه نيرو براي گذروندن روزاي سخت اين دنيا

حالا اگه اين نسبي ها رو هم ازمون بگيرن اونوقت چي؟

شايد تا يه بار از دستشون نديم متوجه اهميتشون نشيم

يه بار براي اينکه بفهميم زندگي بدون داشتن همين آرامش نسبي چقدر سخته يه بار براي اينکه يادمون بمونه اگه تو دلمون احساسش کرديم به اين سادگيا از دستش نديم

اما اگه اون يه بار براي هميشه از دستش بديم چي؟

روزاي سختي مي شه سخت تر از اوني که پيش از اين بود

تيره و تار

هميشه يه اضطرابي تو وجود آدم هست که اميد به آينده رو ازش مي گيره و طعم خوش زندگي رو براش گس مي کنه

هميشه تو نگاهش نگراني موج مي زنه

آرامش اون موقع براش مي شه يه رويا

رويايي که دست يافتن بهش مي شه هدف

تنها روياي داشتن آرامش باعث مي شه يه کم آروم شه

اما ته دلش تا زماني که نتونه به همون آرامش برسه غمگينه و نااميد

شيرين ترين ساعاتش زماني مي شه که به گذشته فکر مي کنه

به روزايي که نگاهش آروم بود و هدفمند

بايد خيلي خوش شانس باشه تا بتونه تو اين کشاکش دنيا بين اين آدما که آرامش براشون شده يه رويا حتي نسبيش بتونه دوباره اونو بدست بياره

بايد خيلي هوشيار باشه تا بفهمه کجا بايد دنبالش بگرده يا شايد بايد اقبال خوبي داشته باشه تا يه نفر پيدا بشه و راه بدست آوردن آرامش از دست رفته اش رو بهش نشون بده

اينبار اگر پيداش کنه ديگه به هيچ قيمتي حاضر نيست از دستش بده

ديگه هيچي نمي تونه دلش رو تکون بده

نمي تونه چشماشو نگران کنه

اضطراب قدرت اينکه نابودش کنه رو نداره

ولي چرا بعضي ها دلشون نمي خواد آرامش داشته باشه

چرا انقدر آرامش دوره که اگه يه نفر داشته باشتش فکر مي کنن چيزي رو داره که نبايد داشته باشه

چرا همه بسيج مي شن تا هر کدوم به نوعي از اون آرامش کم کنن

تا براي هميشه از بين ببرنش

براي چي؟

چرا؟

بعضي وقتا مي شه که آدم تو روزهاي روشن هم دلش بگيره و بخواد فرياد بزنه و بگه اين روز روشن رو ازش نگيرن

بگه به جاي اينکه آرامش اونو بگيرن کمک کنن تا همه به آرامش برسن

به جاي اينکه خورشيد روزهاي روشنش رو ازش بگيرن تا مثل شب تيره و تار بشه راهش رو دنبال کنن تا بتونن مثل اون روزهاي تاريکشون رو روشن کنن

اما افسوس و فقط افسوس................................................................

روزهايتان هميشه آفتابي...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 23:28  توسط یاشار  | 

سر نوشت

سرنوشت اين تلخ ترين و بي رحم ترين واژه

سرنوشتي که از پيش تعيين شده و تقديري که از قبل رقم خورده

نه تو و نه هيچ کس ديگه اي نمي تونه تو اين برگه از پيش نوشته شده  دستي ببره

سرنوشت مثل يه حکم مي مونه در برابر جرمي که هيچ گاه مرتکب نشدي

و ما زخم خوردگان تقديري هستيم که تلخه تلخه

سعي و تلاش بيهوده است نمي شه اين برگه هاي نوشته شده رو از سر نوشت

هرگز

بشين و منتظر روزي باش که فرشته مرگ تو رو صدا کنه

و تا اون روز هيچ قدمي برندار چون اختياري نداري تا به سوي بهتر شدن حرکت کني

حقيقت واژه تلخيست حتي در قاموس پاکان

چقدر به اين حرفا اعتقاد داري؟؟؟

نگو کم

نگو شايد درست باشه

اينا دروغ محضه

کدوم سرنوشت کدوم تقدير

سرنوشت رو تو مي سازي تقدير رو تو به وجود مي ياري

تا حالا با خودت فکر کردي چرا ما آدما فقط موقع شکست و در نااميدي همه چيز رو به سرنوشت ربط مي ديم

چرا وقتي طعم خوش پيروزي رو مي چشيم يا وقتي درهاي خوشبختي به رومون باز مي شه اسمي از سرنوشت نمي ياريم

چرا هميشه موفقيت ها رو حاصل دسترنج خودمون مي دونيم و شکستها رو به گردن تقدير مي ندازيم

بايد باور کني که مي توني سرنوشت رو تغيير بدي

سرنوشتي که حتي اگه از قبل هم نوشته شده باشه انقدر جوهرش کم رنگه که مي توني دوباره صفحات زندگي رو اونجوري پر کني که دلت مي خواد

تو مي توني خودت رو باور کن

من و تو ناجي خودمون هستيم اگه خودمون به فکر نباشيم هيچ کس قدمي برامون بر نمي داره

محکم باش و استوار

به خودت تکيه کن و حرکت کن

پله هاي موفقيت رو يکي پس از ديگري پشت سر بذار

يادت باش که از پله هم مي شه بالا رفت هم پائين اومد

تو بايد جز اون دسته باشي که هميشه براي ترقي ازش استفاده مي کنن

ولي اگه يه روزي سقوط کردي شجاعت اينکه دوباره شروع کني رو داشته باشي

خيلي وقتا تا نزولي نباشه صعودي ميسر نمي شه

هدفت رو انتخاب کن مسيرت رو مشخص کن و با توکل حرکت کن

با تمام قوا

حرکتي که شروعش امروزه و پايانش  رو مرگت معلوم مي کنه

نور در دستان توست

نور اميدي که مي تونه آينده مجهولت رو معلوم کنه

مي تونه راهاي تاريک رو روشن کنه

تو مي توني اونجوري زندگي کني که دلت مي خواد

اين همه ديوار رو بايد از جا برکند

بايد فرياد زد

بايد شکست هر چه که جلوي خوشبختيت رو مي گيره

قوي باش تو خيلي بيشتر از اينا مي توني جلوي مشکلاتت بايستي

شروع کن از همين امروز همين حالا

حصارا رو بشکن خودت رو انقدر محدود نکن

تغيير بده تمام چيزايي رو که باعث آزارت مي شه

"و باز هم جسم سردم  با نور اميدش گرم شد چقدر بهش محتاجم به کسي که بيش از همه داره کمکم مي کنه...چقدر خوبه که بعضي وقتا مي تونم خوشحالي و رضايت رو با تک تک سلولهام احساس کنم"

روزهايتان آفتابي...

کاش.....

بر گرفته شده از این سایتhttp://rozhaye-roshann.persianblog.com

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 23:22  توسط یاشار  | 

قشنگه نه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:22  توسط یاشار  | 

عشق

آقايون خانوما آخه من کي گفتم عاشقي بده من هيچ وقت بهتون نگفتم عاشقي دروغه من فقط ميگم که مواظب باشيد همه ي عشقا راستکي نيست و بيشتر اين عشقا به دليل اينکه يا دختر يا پسر به معشوقه ي خود نارو ميزنن به قهر و جدايي کشيده ميشه
وبخاطر اينکه بيشتر اين نا ملايمتيا تقصير دختراست منم پايه ي وبلاگمو براي آشنا سازي پسرا با باطن اصلي دخترا قرار دادم  و گرنه من هيچ مشکلي  شخصي با دخترا ندارم
ودر جواب اون عزيزي هم که گفته بود تو مگه تا حالا عاشق نشدي بايد بگم که چرا منم تا حالا عاشق شدم
نه يه بار بلکه دوبار هر دوبارشم ضربه ي شديد روحي خوردم
دفعه اول واقعا عاشق شده بودم اونم همينطور عاشقم بود ولي بعد از يه مدت ديدم که ديگه دوست نداره با من باشه اونم منتظر همين سوال من بود که ديگه دوسم ندازي و با گستاخي تمام گفت نه...
دفعه دومم گفتم شايد فقط اون بي معرفت بوده دذار يه بار ديگه هم امتحان کنم شايد اين واقعا هموني باشه که دنبالش بودم ولي زهي خيال باطل اونم مثل قبلي
از اين به بعد شد که ديکه تصميم گرفتم به هيچ دختري اعتماد نکنم
خيلي از دوستام هستن که با صد تا دختر دوستن و وفتي يکي با هاشون قهر ميکونه عين خيالشونم نيست
من کاملا با دوستام صادق بودم و مي خواستم اونا هم با هام صادق باشن ولي افسوس
عاشق باشيد . عشق چيز خوبيه . ولي صادقانه عاشق باشيد
  يا حق 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:19  توسط یاشار  | 

من

از ميان پنجره کوچک
خانه بزرگمان
من تنها مي توانم
پرواز پرنده را
مردن يک شهاب را
و يا
عبور يک زندگي را ببينم
از ميان آن
شايد
افسوس
که چقدر پنجره خانه بزرگمان
کوچک است
افسوس
که من از ميان پنجره کوچکمان
بيش از آسمان
ديوار مي بينم
ديوار هايي که تيره اند
که سياهند
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:16  توسط یاشار  | 

تنهایی

خيلي خسته ام. خيلي خيلي خسته ام. از اين دنيا، از اين زندگي، از اين روزها و شبهاي تکراري، حتي از خودم خسته ام. اين تنهايي و بي کسي با غم و غصه هاش ديوونه ام کرده. خسته شدم بس که خيره شدم به ديوار بي رنگ روبروم و بغضم ترکيد. آخ که چقدر تنهام.

به هر کي نگاه مي کنم درد رو تو نگاهم نمي بينه. با هر کي حرف مي زنم فقط مي خواد اشکامو پاک کنه نمي خواد حرفامو بشنوه. همه با غم و غصه هام غريبه ان. همه حتي تو!

آخ تو، ياد تو که مي افتم بغضو دوباره مي ترکه . صورتم از اشک خيس مي شه، دلم براي هزارمين بار مي شکنه. حتي تو بهم پشت مي کنن، حتي تو! حتي تو!


آخه من به کي بگم غم و غصه هامو؟ از همه بريدم به خاطر تو. از همه بريدم تا برسم به تو. به تو رسيدم اما به سرابت، به روياي تو رو داشتن. نگاهت مي کنم، نگاهم مي کني، مي خندي، اما نمي فهمي چي مي گم، نمي فهمي چي مي خوام.نمي فهمي بهم پشت مي کني و مي ري!

اونوقت فقط آرزو مي کنم کاش يه کم برات مهم بودم. کاش تو دلت بودم، خودتم نمي خوام. کاش يه ذره از عشقتو داشتم. آخه تو نگات هيچ عشقي نمي بينم. آخ که چقدر تنهام. حتي تو باهام غريبه اي! بغضم مي ترکه...

حالا جز بارون اشکام کي يارم مي شه؟ جز دستام که صورتمو مي پوشونه کي اشکامو پاک مي کنم؟ کي نوازشم مي کنه؟ کي نوازشم مي کنه؟ کي باهام حرف مي زنه؟ کي جز خودم...؟

آخ که چقدر تنهام!!!

خدايا فقط تويي که مي دوني چقدر تنهام، چقدر تنها، چقدر خسته، چقدر عاشق.

فقط تو مي دوني!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:13  توسط یاشار  | 

تو

به تو پيوسته دل از وحشت شبهاي دراز

به تو پيوسته دل از تلخي ديدار شكست

به تو اي نغمه راز

به تو اي غنچه مست

به تو پيوسته دل آنجا ، كه نه ...

نتواند كه رهايي دهد از خويشتنم

به تو پيوسته دل آنجا ، كه پي از جنبش درد

نيش پر كينه فرو برده چو ماري به تنم

به تو اي ساغر لبريز اميد

به تو اي غنچه نيلوفر ناز

به تو پيوسته دل از ننگ درنگ

به تو پيوسته دل از رنج نياز

وه چه بت ها ، كه به شبهاي گرانبار و خموش

غم ديرينه بر انگيخت از اين جان تباه

من شوريده به ياد تو در اين كلبه تنگ

دل افسرده رها كرده  به پندار سياه

وه چه شب ها ، كه به بيغوله ناكامي سرد

پيش آينه شكستم غم تنهايي خويش

دست بر چانه ، در انديشه تلخ ، از سر درد

رنگ جاويد زدم بر رخ رسوايي خويش

به تو پيوسته دل از ظلمت روز

به تو پيوسته دل از محنت شام

به تو اي گنج مراد

به تو اي رنج مدام !

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:33  توسط یاشار  | 

بی معرفت

خيابان سرد و كوچه سردو بازار و دكان سرد است
همه دلها پر از درد وتمام چهره ها زرد و و زمان نامرد نامرد است
زمستان نيست برفي نيست بوراني نميبينم ولي سرد است
چه چندش آور است دست رفيقان را چو ميگيري عجب سرد است
سبوي ساقي دوران تهي از باده عشق و جواني شد
دگر كام كسان هم خالي از مهر زباني شد
نگاه چپ چپت هر دم نمايان ميكند خشمت
سخن از عشق بس كن چون،شقايق هم پشيمان گشته از آدم گريزان شد
دهانهاشان همه باز و دندانها به سوهان،غضب سائيده و در راه نيش مهربانيها كنار صخره نفرت كمين كردند
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:30  توسط یاشار  | 

numb

time has been what you want meat be.
feeling so faithless, easf ander the suface                                                    
Don`t know what you`re expecting of me
but under the pressare, Im walking in your shws.


Im cought in the undertone, just caoughet im the undertone
very step I take is another misfake to you.
Im cought in the undertone, just caoughet im the undertone.

I became so nomb. I can feel you thare
Become so tired, so wach more awake.
I`m becoming this, all I want to do.
Is be more like me, and be less like you

can`t you see that you`re smating me
halding to tightly, afraid to loose contral.
cause erevu thing that you theal wouldbe.
is faieing apant, night in fornt of you

And i know
I may end up failing too
But i know
You were just me
With some one dissapointed in you

I become so namb, I can feel you there
Become so tired, so wach more awake.
I`m becoming this, all I want to do.
Is be more like me, and be less like you


                      linkin park     

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:1  توسط یاشار  | 

ایران

سلام بجه ها
مطلب امروزم هيچ ربطي به مو ضو وبلاگم نداره .امروز اومدم در باره ي موضوع روز دنيا يعني دست يابي ايران به نيروي اتمي مطلب بنويسم
من زیاد راجب این مسائل جیزی نمی دونم فقط اینو به عنوان یه ایرانی میگم که این نیرو حق ماست و هیچ کشوری حق مداخله در اونو نداره
ايالات متحده امريکا از جمله طرفداران سرسخت حل معضله اتمي ايران از طريق شوراي امنيت ميباشد. اما روسيه و نمايندگان جنبش عدم انسلاک با حل اين مشکل در شوراي امنيت مخالف اند.

اتحاديه اروپا در نظر دارد از طريق اداره ي بين المللي انرژي اتمي طرح را در حل معضله ي اتمي ايران به شوراي امنيت سازمان ملل متحد بسپارد.

آلمان ، فرانسه و انگلستان که به نمايندگي از اتحاديه اروپا و با موافقه واشنگتن با تهران در اين مساله در تماس اند، طرح خود را امروز به اداره ي بين المللي نظارت بر انرژي اتمي در وين پايتخت اتريش  سپردند.

  اتحاديه اروپا در نامه ي از محمدالبرادعي رييس اداره بين المللي تقاضا شده است، کليه تخطي ها و اهمال هاي را که ايران در رابطه با توليد نيروي هستوي اش در مقابل جامعه بين المللي و قوانين گذاشته شده انجام داده است، به شوراي امنيت طور مشرح و مستدل تقديم دارد.

ايالات متحده امريکا از جمله طرفداران سرسخت حل معضله اتمي ايران از طريق شوراي امنيت ميباشد. اما روسيه و نمايندگان جنبش عدم انسلاک با حل اين مشکل در شوراي امنيت  مخالف اند.

اتحاديه اروپا و ايالات متحده امريکا تحت اين شرايط از ترس مواجه شدن اين اقدام در شوراي امنيت به راي ويتو روسيه، فعلاً از راي گيري صرف نظر کرده و براي بدست آوردن جانبداري همه اعضاي شوراي امنيت نياز وقت است که آنرا براي آينده موکول کرده اند.

در مجمع عمومي ديروز شوراي امنيت بين نمايندگان اسراييل و ايران جملات تند ردو بدل شد. سيلوان شالوم وزير خارجه اسراييل ايران را بحيث يک رژيم شرير خطاب کرد، رژيمي که توسط مستبدان اداره شده و اراده دارد با سلاح اتمي اش جهان را مورد ترور قرار دهد.

درمقابل سفير ايران در سازمان ملل متحد، احمد صادقي اسراييل را يک رژيم صيهونيستي با سابقه تاريک خوانده و افزود: اسراييل با توانايي اتمي خود آميخته با رفتار شرير و مقاصد شيطاني نه تنها براي منطقه بلکه  براي تمام جهان خطري را تشکيل ميدهد.

همزمان وزرا امور خارجه روسيه ، جمهوريت خلق چين و نيم قاره هند در نيويارک با هم ملاقات کرده و اعلاميه مشترکي را به نشر رسانيدند. در اين اعلاميه خاطر نشان شده است، مشکل اتمي ايران در چوکات اداره بين المللي اتمي ، قابل حل ميباشد.

قرار است معضلهً اتمي  ايران در شوراي گورنرهاي اداره بين المللي نظارت بر انرژي اتمي که از نمايندگان 35 کشور ترکيب يافته است در خلال همين هفته مطرح گردد. رييس کميسيون اتمي ايران علي لاريجاني هوشدار داده است، در صورت که مساله اتمي کشور به شوراي امنيت محول شود، ذخيره يورانيم را ادامه داده و امکانات و شرايط کنترول را براي بازرسان اداره بين المللي محدود ميسازد
 
فشارهاي آمريکا بر روسيه براي قطع همکاري با ايران ادامه دارد
آمريکا درادامه فشارهاي خود بر روسيه از اين کشور خواست علاوه بر قطع همکاري خود با ايران در زمينه هسته اي از کشورهاي ديگر نيز که با تهران همکاري مي کنند، بخواهد به اين همکاري ها پايان دهند
همچنین آمریکا از دیگر کشور ها خواست که به دستیابی ایران به نیروی اتمی به مخالفت بپردازند
درخواست آمريکا براي توقف همکاري اتمي کشورها با ايران
 
 
روسيه عليرغم فشارهاي آمريکا به همکاري با ايران براي ساخت نيروگاه بوشهر ادامه داده است
آمريکا از دولت هايي که درگير پروژه هاي اتمي در ايران هستند خواسته است فورا اين فعاليت ها را متوقف کنند.
استفان رادميکر، معاون وزير خارجه آمريکا، در اظهاراتي که ظاهرا متوجه روسيه بود گفت در پرتو تصويب قطعنامه آژانس اتمي سازمان ملل داير بر عدم پايبندي ايران به تعهداتش در قبال پيمان عدم گسترش (ان پي تي)، روشن است که دولت ها بايد همکاري هاي اتمي خود با ايران را متوقف کنند.

روسيه طي قراردادي 800 ميليون دلاري با ايران سرگرم احداث يک نيروگاه اتمي در بوشهر بوده است.

آقاي رادميکر گفت دولت ها از اين پس نبايد اجازه انتقال فن آوري هسته اي به ايران را بدهند و کليه پروژه هاي جاري بايد مسدود شود.

ايران مي گويد نيروي هسته اي را براي کاربردهاي غيرنظامي مي خواهد اما آمريکا بر اين باور است که اين کشور در پي ساخت تسليحات اتمي است.

آژانس اتمي سازمان ملل ماه گذشته با تصويب قطعنامه اي نتيجه گيري کرد که ايران با پنهان کردن تحقيقات خود در زمينه سوخت هسته اي تعهداتش را زير پا گذاشته است.

آن قطعنامه همچنين راه را براي ارجاع ايران به شوراي امنيت سازمان ملل، که از قدرت اعمال تحريم برخوردار است، هموار کرد.

روسيه و چين از جمله کشورهايي هستند که به آن قطعنامه راي ممتنع دادند و هر دو از حق وتو در شوراي امنيت برخوردارند.

روسيه در گذشته بارها در مقابل فشارهاي آمريکا براي قطع همکاري اتمي با ايران خودداري کرده است.

اين کشور در ماه فوريه گذشته قراردادي براي تامين سوخت اتمي نيروگاه بوشهر با ايران امضا کرد البته با اين ضمانت که ايران سوخت مصرف شده را به روسيه بازگرداند.

الکساندر روميانتسف، رئيس آژانس انرژي اتمي روسيه، ماه گذشته زماني که کشمکش بر سر تصويب قطعنامه آژانس اتمي سازمان ملل در مورد پرونده اتمي ايران در جريان بود به شدت از همکاري اتمي کشورش با تهران دفاع کرد.

همچنین چند روز پیش تعدادی از دانشجویان در مقابل سفارت انگلیس دست به تظاهرات زدند و اعتراض خود را به کمکهای انگلیس به آمریکا برای جلو گیری از فعالیت هسته ای خود را به گوش مسئولان آن کشور رسانیدند
این تظاهرات با دخالت پلیس به شورش کشیده شد و دانشجویان شروع به سنگ پراکنی بسوی سفارت انگلیس کردند که و در بعضی نقاط شروع به آتش زدن لاستیک وچیزهای دگر شدند
سردار طلايي عصر چهارشنبه پس از پايان تجمع دانشجويان!!! در مقابل سفارت انگليس از دانشجوياني که در حين درگيري با پليس مجروح شده اند عذرخواهي کرد وي گفت : اگر برخورد نامناسبي از سوي برخي از همکارانم صورت گرفته است شخصاً از دانشجويان عذرخواهي مي کنم. وي افزور : پليس پليس با توجه به پايان زمان تجمع و براي انجام مأموريت خود مي بايست نظم و امنيت اطراف سفارتخانه را برقرار مي کرد، به همين دليل از دانشجويان غيرتمند بسيجي انتظار همکاري بيشتري داشتيم. وي همچنين صورت دو تن از دانشجوياني را که با ضربه باتوم پليس مجروح شده بودند بوسيدو از آنان دلجويي کرد.          
 

           چو ایران نباشد تن من مباد   بدین بوم بر زنده یک تن مباد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 23:41  توسط یاشار  | 

درد و دل

بچه ها ميدونيد چيه امروز اومدم يکم با هاتون دردو دل کنم
به جون شما ... نه اصلا به جون خودم نميدونيد چند صد نفرو مي شناسم که (البته دختر) که يه مدت عاشق يه بابايي بودن  اونو اندازه ي تموم ستاره هاي آسمون دوست داشتن بهش قول داده بود که تا آخر عمر به پاش بشینه و فکر کس دیگرو نکنه طوری بود که
  بدون اون نمي تونست زنده بمونو از اينجور حرفا
ولي بعدش  تا يه بچه سوسول که به باباش مي گه پاپي و اسم سگش اسم رييس جمهور آلمانه و ابرو هاش فقط بايد تو آرايشگاهي تو دوبي برداشته بشه
 و ماشينش و از کار خونه ي بنز تازه مرخص کردن
مي ياد و جاي اين جوون داستان مارو مي گيره
من به اين مورد که دختره نبايد بي معرفتي مي کرده کاري ندارم چون دخترا اگه بي معرفتي نکنن که دختر نمي شن
ولي فقط دلم به حال پسره ميسوزه اين پسر بايد چيکار کنه .خدا آخه خدا چي مي شد که پسرارم مثل دخترا سنگ دل مي آفريدي نه چي مي شد
بخدا اينقدر از اين پسرا ديدم که اولش آدم شاد و سر زنده اي بودن ولي بد از اين اتفاق کارشون حتي به خود کشي هم رسيد
اونايي هم که جرات خود کشي ندارن معتاد به يه چيزي ميشن فقط عده ي کمي هستن که نجات پيدا مي کنن
فقط خواستم بگم علت بيشتره مشکلات پسرا . این دخترا هستن
چرا تعداد معتاداي پسر از دختر خيلي بيشتره چرا
جوابشو من ميدونم دخترا مشکل ندارن تو زتدگي که اصلا طعم مشکل و نچشيدن
اين پسراي بنده خدان که سراسر زندگيشون مشکله بعدشم تا ميان عاشق يکي ميشن  يا دختره يکي از اون بهترو پيدا مي کنه يا تا ميره سر بازي دختره اونو فراموش مي کنه.
پسره بيچاره کل خدمت سر بازيرو با ياد اون سپري ميکنه و حد اقل روزي يه نامه براش مي نويسه
ولي وقتي که از سربازي بر ميگرده ميبينه دختره بچه دومشو حامله است
آخه اين چه رسمشه خدايا اين چه رسمشه
تورو خدا رو حرفام بدون هيچ منظوري و فقط به چشم يه نظريه نگا کنيد و روش فکر کنيد
من خودم تو همين دور و برم نمي دونيد چند تا دخترو مي شتاسم دخترايي که از بچگي باهاشون بزرگ شدم که به يکي مي گفتن تا آخر عمر باهاتيم ولي حتي تا آخر دوره ي نو جوونيشونم نموندن
اصلا نمي دونم چرا دخترا سنشون از 18 ميگذره بايد با 18 تا پسر دمست ميشن
ديگه نمي دونم چي بگم فقط يکم رو حرفام فکر کنيد
اصلا شايدم من اشتباه فکر ميکنم بهتره با نظراتتون راهنماييم کنيد
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 22:59  توسط یاشار  | 

شبها

شبها در دنیا ئی دگر بسر می برم
شبها دنیای من با دنیای دیگران فرق می کند
شبها دنیای من دنیای آرزوهای بر آورده است
شبها دنیای من دنیای به آب رسیدن تشنگان است
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 22:39  توسط یاشار  | 

حرف حساب

اين روزا تو همه وبلاگا صحبت از عشق و عاشقيه ، يعني نه تنها اين روزا ، اكثرا وبلاگ مي زنن كه دم از عشق و عاشقي بزنن ... از جمله هاي كوتاه رمانتيك بگيرين تا متن هاي دل گرفتگي و تنهايي و عاشقي و درموندگي و...


كدوم عشق؟ اصلا معني عشق چيه ؟ ... نه نه نه ... اصلا نمي خوام مطلب تكراري بنويسم ... اين عشق از اون عشقا نيست كه بگم آرره ... دختر و پسري كه باهم تيريپ دارن ... يه نمه تيريپشون سنگينن تر شه عاشقن!!


تو اين دنيا ... تو اين دنياي پر از تكنولوژي و همه چي و هيچي (!) عشق بوجود نمياد ... وقتي هم مياد يه طرفه است و طرف بدبخت همچين رو دست مي خوره كه تا آخر بيخيال عشق و عاشقي مي شه ... تو اين دنيا ، عشقا پوشالي هم نيستن ، عشقا پوچالين!!


بعضي وقتا كه با خودم فكر مي كنم ، مي بينم عصر حجر عجب زمونه اي بوده ها ! كاش الان عصر حجر بود ... تكنولوژي بي روح مي خوام چي كار ؟ وقتي فقط از نظر مادي ارضا مي شم ، اونم نمي شم! هيچ آدمي نميشه ... انقدر طمع كاره اين بشر ، كه هيچ وقت از نظر مالي ارضا نمي شه ... اگه مي شد ... بيل گيتس مي شست خونشون و با سود بانكي پولاش زندگي مي كرد!! ... شايد مثال مسخره اي باشه ... ولي مسخره و خوبه!


اون موقع ها ... عصر حجر و مي گم ديگه ... با يه برگ درختي چيزي پشت و جلوشون رو مي پوشوندن و بس ... كسي هم به زن و بچه كسي كاري نداشت و هر كي زندگي خودشو داشت ... مطمئنم اون موقع وفا وجود داشته ... فكر نكنين شهر هرت بوده ... چون الانم تو بعضي حيوونا وفاداري هست ... انسانم هيچ وقت از حيوون كمتر نبوده ( با وضع الان خيلي ها شدن!!!)


اون زمونا ... هر كي با يه نفر بوده و مال اون ! ديگه ماكسيما ، زانتيايي وجود نداشته كه يه بچه خر پول بياد و با بنز جديدش كل ماكسيماهرو بخوابونه و حتي زيدشو از چنگش در بياره !! ... البته شايدم اون ماكسيماهه طرفو از چنگ يه بدبخت در آورده بوده ... مي بينين ؟ همه چي پوله ... پول هم كه انتها نداره ... دست بالا دست كلي هست! ... همه يه چيزي واسه كندن غار داشتن و يه لقمه غذا واس خوردن ...


الـــــــــــــان چـــــــــــــي ؟ ...

اونايي كه ادعاي عشق و وفاشونم مي شه مالي نيستن ! ... و بالاخره مخشون زده مي شه ...

حرفا الكين ... دروغ شده يه باور ! ... هيشكي رو حرفش نيس...

آدما راحت سر هم كلا مي ذارن ... عشقي نيس و اگه هس يه طرفه اس ...


خلاصه نمي دونم دليل اينا اين تكنولوژي لعنتيه يا نه ... بهرحال بي تاثير نيس ...


باور كنين ... گاهي وقتا ، به اون دختر پسر دهاتي كه دختره چادريه و اگه تو كيفشو نيگاه كني جز دستمال دماغي و جوراب پاره زنونه چيزي پيدا نمي كني و پسره با صندل و جوراب و كت شلواري كه از باباش بهش به ارث رسيده كلي داره با خودش و زنش حال مي كنه و كلي تو فضاس كه متاهل شده و ... دختره حتي جرات نگاه كردن مرد غريبه رو نداره ( چون تو دهشون عيبه!!) و پسره حتي روش نمي شه به دختر ديگه اي پيشنهاد بده و به زنش بي وفايي كنه ... حسوديم مي شه ... آره ... حسوديم مي شه ! ... اونا حتي اگه بدون احساس با هم ازدواج كرده باشن ... وفـــا و زندگي بي رياشون احساس بينشون بوجود مياره و عاشق مي شن ... يـــه عـــشـــق واقـــعـــي ... نه يك هوس !


من حرفامو خلاصه مي نويسم ... تا همه حال خوندشنو داشته باشن ... وگرنه اينارو خيلي بيشتر از اينا مي شه بسط داد !


امّلم آره ؟ ... لول ... اونايي كه مي شناسنم (بيرون وبلاگ) عمرا همچين فكري بكنن ... ولي بقيه شايدم بكنن ...

من نه امّلم ، نه غربتي ، نه مذهبي خفن ، ...

فقط حرف دلمو بدون ترس از بقيه مي زنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 22:35  توسط یاشار  | 

توضیح

سلام بچه ها

فقط خواستم اینو بگم که من تو نوشتن این وبلاگ تنها نیستم

و دو تا از دوستای گلم منو تو این راه همکاری می کنن

از آقا آرین و آقا فهیم بخاطر مطالب زیباشون تشکر میکنم

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 13:17  توسط یاشار  | 

گفته بودم

 
گفته بودم زير باران بودم

تا ديروقت؟

ترسيدم گمت کرده باشم.

کاش خيالت

کنار من بند مي‌شد!

يادم باشد

عکسي از چشم‌هات بگيرم

براي زماني که خوابم.

گفته بودم باش

تا معني معجزه را ببيني؟

بودنت

معجزه‌اي

بالاتر از طاقت من است.

هرگز کاري شگفت‌تر

از کشف تو نداشته‌ام

هرگز چيزي مرا اين‌گونه

شاد نکرده بود

که در تلألو لبخند تو

ماه شدم.

گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت

که معني دوست داشتن را

عوض کنند؟

خواب ديدم

کوهي از ماهي به تور مي‌کشيدي

گاهي به اين انگشت

گاهي به آن شانه

رقص‌کنان پروانه‌ مي‌گرفتي از هوا

موج در ساق‌هات مي‌دويد

و آسمان

پر از پولک‌‌هاي ايمان بود.

 

"دوستت دارم" را

در دستانم مي‌چرخانم

از اين دست به آن دست.

پس چرا

هروقت مي‌خواهم

به دستت بدهم نيستي؟

بر گرفته شده از اين سايتwww.living.blogfa.com


 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:41  توسط یاشار  | 

حرف حساب

امشب از اه از ناله از فریاده بی صدا از غربت از بی وفای از ترک کردن از
 

  شگستن غرور از فریاد بی صدای دل خواهم نوشت چه سخت که ادم کسی رو

 

 دوست داشته باشه و او رو شخص ایده ال برای زندگیش بدونه ولی اون تو رو

 

 شخص ایده ال خود ندونه چه سخته که پنهان در خلوت خویش براش گریه    کنی    و

 

 برای پایداری دوستیت با اون گریه کنی چه سخته که نتونی راحت بهش بگی که

 

 می خوای باهاش بمونی و چه سخته که اون معنی دوست داشتن رو لمس نکنه

 

 وسختر این است که اون یکی رو جایگزینه تو کنه ولی اگه شما که متنه منو می

 

خونین اگه جای من بودین و همون لحظه یک بوم بهتون می دادن و بهتون می

 

 گفتم نقاشی بکش شماها هم مثله من نمی توئنین بجز خطوط نامفهوم چیزی

 

 بکشین چون تمامه فکرت به عزیزت معطوف میشه تمامه فکرت برای پایداری

 

 دوستت معطوف میشه دنیار رو در اون خلاصه می بینی نمی دونم که من فقط

 

 لمس کردم یا شما ها هم لمس کردین ترد شدن را از دست دادنه دوست را فراغ

 

 را بی اعتمادی را دوست نداشتن را اگه تجربه کرده باشین اشگاتون الان جاریه

 

 به حال خود خواهید گریست به یاده خاطرات خوشه گذشته وقتی تو یک لحظه

 

 همه دنیا رو سره ادم خراب میشه کلبه ارزوهات ویران میشه ارزوهات تبدیل به

 

خاکستر میشن وای خدا خدا نکنه که برای کسی اتفاق بیفته

 بر کرفته شده از این سایت www.eshghe-man-kojaee.blogfa.com
 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:27  توسط یاشار  | 

نتیجه گیری

اگر كاري را نمي تواني انجام دهي، اصلأ آن را انجام مده

زيرا اگر كار، در حد كمال نباشد، نه سودآور است و نه لذت بخش

و اگر هدفت سود يا لذت نيست، پس بگو  با کمال چه می کنی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:18  توسط یاشار  | 

گفت و گو 2

شهامت براي اداره يك زندگي متعادل

    اين كه هريك از ما نسبت به عامل معين، داراي نقطه اعتدال متفاوتي هستيم، مشكل مهمي نيست، زيرا جهان بسيار بزرگ است و سليقه ها بسيار متفاوت. اما مشكل از آن جا آغاز مي شود كه فرهنگ و جامعه بخواهد هركسي را به نقطه متوسطي در هر زمينه براند و بگويد «نقطه تعادل، اين جاست. اگر چنين زندگي كني متعادلي وگرنه غيرعادي و نامتعارف»
    ما علت اين امر را مي دانيم. قوانين اجتماعي را در آغاز، كساني وضع كرده اند كه مي خواسته اند بر جامعه حكومت كنند و چنانچه افراد، مطابق الگوهاي پيش ساخته اي رفتار كنند، آسانتر مي توان بر آنها حكومت كرد
    ما اجباري نداريم كه هميشه به راهنماييهاي ديگران گوش فرا دهيم، چه رسد به اين كه آنها را اطاعت كنيم. بعضيها بخش مهمي از ارزشها و جوهر وجودي خويش را از كف مي دهند،‌ تنها براي اين كه متعارف باشند.
    عادي بودن، افسانه اي بيش نيست. با وجود اين،‌ ترس از غيرعادي بودن به قدري شديد است كه خيلي ها جان خود را در اين راه فدا مي كنند. (ما در اين مورد قصد مبالغه نداريم. علت بسياري از خودكشيها، ناسازگاري با قراردادهاي اجتماعي است.)
    پس اگر سعي كنيم براساس معيارهاي فرهنگي، زندگي خود را متعادل سازيم، ممكن است از حد تعادل خارج شويم و وقتي مي خواهيم زندگي خود را مطابق آنچه كه در جامعه «زندگي بسيار متعادل» ناميده مي شود اداره كنيم، تعادل فردي خود را از دست مي دهيم
    شهامت داشته باشيد و نقاط تعادل زندگي خود را مطابق دلخواه خويش اختيار كنيد. خود را دوست بداريد و زندگي خود را بر آن اساس متعادل كنيد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:16  توسط یاشار  | 

گفت و گو 1

آيا شما تعادل داريد؟

 
تعادل، موضوعي بسيار شخصي است. دنيا پر از امور متضاد است كه بر يكديگر تأثير مي گذارند. ممكن است فردي چيزي را دوست داشته باشد و فرد ديگر درست نقطه ي مقابل آن را بخواهد. اما بيشتر مردم حالات ميانه را مي پسندند. بعضي از اين حالات متضاد عبارتند از: كار و تفريح، فعاليت و استراحت، در جمع بودن و تنها بودن. اكنون نگاهي دقيقتر به هريك از اين حالات مي اندازيم.
    كار و تفريح: بعضيها از هدف گذاري و رسيدن به هدف لذت مي برند. وقتي به يكي از هدفهاي خود رسيدند، پرچم خود را بر بالاي آن نصب مي كنند و بلافاصله به دنبال هدف بعدي مي روند اين افراد از كار لذت مي برند.

    در مقابل، عده اي هستند كه ظاهرأ به آنچه دارند قانعند. آنها از لحظات زندگي خود لذت مي برند. به طوري كه گاهي كار كردن برايشان مشكل مي شود
    فعاليت و استراحت: بعضي ها دوست دارند كه فعال باشند. در نظر اين افراد، خواب چيزي جز تلف كردن وقت نيست و لذا سعي مي كنند وقت خود را كمتر تلف كنند. اين اشخاص اگر به كاري جسماني مشغول نباشند كسل مي شوند.
    كساني هم هستند كه از استراحت لذت مي برند. اين افراد ورزش را كفر مي دانند. اگر هم از جايشان بلند شوند دوست دارند كه در رختخواب بنشينند. از خواب لذت ميبرند و رؤيا را دوست دارند و معمولأ چند بليت اضافي هواپيما را مي خرند تا در مسافرتهاي هوايي بتوانند دراز بكشند. معمولأ كمتر پيش مي آيد كه اين عده بر اثر كار عرق كرده باشند

    با هم بودن و تنها بودن: بعضيها هميشه دوست دارند كه با كسي باشند. ممكن است اين شخص، هميشه فرد معيني باشند يا افراد مختلفي، ولي در هنگام آشپزي،‌ استحمام، غذا خوردن و خواب هم اگر تنها باشند ناراحت مي شوند. اين اشخاص معمولأ به حيوانات خانگي نيز علاقه دارند. در هنگام تماشاي تلويزيون، اگر طرف مقابلشان براي آوردن چاي يا بستني به آشپزخانه برود، آنها هم مي روند.

    در مقابل عده اي هم هستند كه از تنهايي لذت مي برند و دوست دارند هميشه با خودشان باشند. اين افراد، اگر كسي در خانه باشد خوابشان نمي برد، چه رسد به اين كه كسي در اتاق خوابشان باشد. اين اشخاص، مشاغلي از قبيل جنگلباني، شب پايي و نويسندگي را دوست دارند .

    مواردي كه بيان شد نمونه هايي از افراط و تفريط در امور بود و مسلمأ نمي توان يكي را صحيح و ديگري را غلط دانست.   
    چيزهايي را كه نداريم، به دست آوريم، يا از آنچه كه داريم لذت ببريم؟
    يكي از موضوع هاي مهم اين است كه آيا بايد سعي كنيم بر داراييهاي خود بيفزاييم يا اين كه سعي كنيم از داشته هاي فعلي خود بهره مند شويم و لذت ببريم
    فرض كنيم در يك زمستان سرد و در هواي طوفاني، در خانه خود در اتاقي گرم و راحت روي مبل راحتي و روبروي بخاري ديواري نشسته ايد و ياري دمساز (كه مي توانيد كتاب باشد) در كنار خود داريد و به نوشيدن كاكائوي گرم مشغول هستيد. اين همان حالت بهره مندي از داراييهاي موجود است.
    اكنون در نظر بگيريد كه در همان هواي سرد، پوتين، لباس گرم، دستكش و كلاه خود را مي پوشيد، هرچه پول داريد برمي داريد و از خانه خارج مي شويد و از ميان راه هاي برف گرفته به سوي فروشگاه به راه مي افتيد و در دل دعا مي كنيد كه فروشگاه مورد نظر، هنوز باز باشد و پول كافي براي خريد مايحتاج خود در جيب داشته باشيد. اين همان حالت به دست آوردن چيزهايي است كه دوست داريم.

    اين دو قضيه، شباهتي به هم ندارند. پس تكليف ما چيست؟ مسلمأ راه صحيح، حفظ تعادل است.

    اگر روزها و هفته ها در جلو بخاري بنشينيم، بالاخره حوصله مان سر مي رود و دلمان مي گيرد. صحبت بهترين دوست، سرانجام دل آزار مي شود.
    بالاخره از جا مي پريم و در حالي كه لباس گرم خود را مي پوشيم مي گوييم.
     - من مي روم فروشگاه خريد كنم.

     - چه مي خواهي بخري؟
     - قدري شير (يا چيز ديگر)
     - اما شير داريم.
     - پس مي روم چند تا همبرگر بخرم.
     - گوشت داريم. مي توانم خودم همبرگر درست كنم.
     - زحمت نكش. فروشگاه فقط چند كيلومتر تا اين جا فاصله دارد.

     - پس صبر كن با هم برويم.
     - باشد. همين الان برمي گردم.
     - اين را مي گوييم و بيرون مي زنيم و در را پشت سرمان مي بنديم.

    آه آزادي! بوي هواي سرد و تازه. زيبايي برف. باد سردي كه به صورتمان مي خورد و حالمان را جا مي آورد

    توي برفها به طرف فروشگاه به راه مي افتيم. هوا دارد تاريك مي شود. سوز و سرما را حس مي كنيم. فروشگاه در سر پيچ بعدي واقع شده است. اما چه فايده! بسته است
    اكنون هوا كاملأ تاريك شده است. برف همچنان مي بارد و باد، دانه هاي برف را به سر و صورتمان مي زند. پاهامان ديگر سرد نيست، بلكه از سرما بي حس شده است. صحنه هايي از كتاب دكتر ژيواگو در نظرمان مجسم مي شود. به نظرمان مي رسد كه مژه ها و سبيلمان يخ زده است.البته سبيل نداريم، اما حتمأ رطوبت هوا در پشت لبمان منجمد شده است
    اتومبيلي جلو پايمان ترمز مي كند. همدم دلواپس خودمان است.

     - به فروشگاه تلفن كردم، داشتند تعطيل مي كردند. گفتم با اتومبيل بيايم دنبالت.

     - بله! بله! متشكرم، متشكرم

    و يخهاي پشت لبمان مي شكند و فرو مي ريزد. وارد اتومبيل مي شويم. گرم و نرم است     - چند تا همبرگر هم درست كردم
     - تو چقدر خوبي. برويم به خانه. دلم مي خواهد جلو بخاري بنشينم. دلم نمي خواهد هرگز از خانه خارج شوم. هيچ جا مثل خانه نيست. هيچ جا خانه خود آدم نمي شود.
    به نظر شما چه مدت مي توان روبروي بخاري نشست؟ چقدر طول مي كشد كه دوباره حوصله تان سر برود و بخواهيد براي خريد همبرگر از خانه خارج شويد؟ يك ساعت؟ يك روز؟ يك هفته؟

    در اين جاست كه مسأله ي دانستن نقطه تعادل، مطرح مي شود. مثلأ اگر بدانيم كه بعد از سه روز بايد به طرف فروشگاه حركت كنيم، مي توانيم برنامه اي براي اين كار بريزيم و اگر بدانيم كه پس از دو ساعت، دوباره هوس مي كنيم كه به خانه برگرديم، در آن صورت مي توانيم از وقت خود به شكل مؤثرتري استفاده كنيم. وقتي دانستيم كه هرسه روز يك بار، بايد به مدت دو ساعت تنها باشيم و پياده روي يا ورزش كنيم، در آن صورت نقطه تعادل ما به دست مي آيد.
    نكته مهم آن است كه نقطه تعادل هركسي، اختصاص به خود او دارد. بعضيها ممكن است دلشان بخواهد دو ساعت در خانه باشند و سه روز در بيرون خانه. شايد كساني هم باشند كه پس از سه روز، دلشان بخواهد كه نگاهي به بيرون خانه بيندازند.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 1:14  توسط یاشار  | 

دل

پرسید یکی منزل آن مهر گسل

گفتم که دل من است او را منزل

گفتا که دلت کجاست؟گفتم بر او

پرسید که او کجاست. گفتم در دل

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 1:5  توسط یاشار  | 

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 1:0  توسط یاشار  | 

غرور

اين مطلب و من از وبلاگ يکي از دوستاي خوبم  آقا فرشاد براتون گذاشتم
حالا غرور چيه ؟ چه جوريه ؟

من مي گم ... همه دختر پسرا بايد تا حدي مغرور باشن ، با اين كه پسرم ، بايد بگم كه متاسفانه اكثر پسرا آبروي جنس مارو بردن ، خودشونو تا انتها مي شكنن پيش دخترا ، خودشونو كوچيك مي كنن و فكر مي كنن اينطوري دخترا مي گن چه پسر باحالي ! اشتباه مي كنين ... بخدا اشتبه ! اينطوري نه تنها به هيچ جا نمي رسين ، بلكه باعث مي شين حتي دخترايي كه خيلي خيلي ازشون سر ترين واستون شاخ شن و عشوه بيان ...


غرور تو همين چيزا خلاصه نمي شه ، ولي من منظورم اين جنبه از غروره ...

همونقدر كه پسر مي خواد با دختر باشه ، دختر هم به پسر احتياج داره ، چه بسا بيشتر !!!

پس دليلي نداره دختر ناز كنه و پسر ناز بكشه ، البته بخاطر جنس ظريفش بايدم ناز كنه ، ولي هر چيزي حدي داره ، ناز كردن دخترا نبايد باعث خورد شدن پسرا شه ... و اين اصلا تقصير دخترا نيست ... چون اگه پسر رفتارشو بلد باشه ، خودشو بگيره ، حتي اگه مي ميره واسه يه دختره ، منطقي و مغرور جلو بره ، تو چشم دختره ابوهت خاصي پيدا مي كنه ... و دختره هيچ وقت نمي تونه شاخ شه... ولي كو گوش شنوا ؟


دخترايي كه پاپاسي نمي ارزن ... با كلي آرايش و رسيدن به خودشون همچين خودشونو واس پسرايي كه از همه نظر ازشون (از دختره) سر ترن مي گيرن كه پسره هم فكر مي كنه چه خبره و به دست و پا مي افته ...


لطفا با حرفام منطقي برخورد كنين و جنسيتي برخورد نكنين ...


وقتي مي بينم دختره واس پسره قد راست كرده و انش مي كنه ... در حالي كه تو همون شرايط بايد پسره نسبت به دختره همچين كاريو مي كرد ... افسوس مي خورم ، البته دخترا هم همچين كارشون درست نيستا ! ... آرره !‌ اولش ناز مي كنن ... عشوه ميان ... كلي پسره رو مي چلونن ... ولي تو بعضي موارد همون دخترا همچين عاشق طرف مي شن كه...... اوهوم! حالا نوبت پسره است ... پسره كه دختره رو واس خودش نمي خواسته و واس منظوراش مي خواسته ... حالا كه كارش تموم شده ... ولش مي كنه و دختره تو انكف مي مونه...


آره اينم هس! همين پسرايي كه ناز مي كشن و غرورشون رو مي شكنن ، بخاطر خواسته هاشونه ، نه خود دختره ، تو اين زمونه كم پيش مياد پسر دخترو واس خودش بخواد ! هر دختري حتي ضايع تريناشون كلي خاطرخواه دارن ... ولي اونا خاطرخواه چي دختران؟... پس دخترايي كه جار مي زنن كلي طرفدار و كشته مرده دارن ... برن ببينن كدومشون واس خودشون ، دلشون ، احساسشون مي خوادش ؟ ببينن اونا فقط خاطر خواه اين شدن يا جريان يه چيز ديگه اس...


پس دختر و پسر بايد بفهمن كه واس هم آفريده شدن و عشوه الكي نيان ! (منظورم رفاقت هاي معموليه ، تيريپ سنگينا بحثشون جداس!)


نظراي منطقي خودتون رو بگين...
بر گرفته شده هز اين سايتWWW.farshadx.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 17:13  توسط یاشار  | 

همدم

باد وزان. پيغام مرا به او برسان
وآنچه را هم که شنيدي بمن باز گو
من قصه او را به هيچ کس نخواهم گفت
چون اگر دريا ها بدانند خشک خواهند شد
اگر ابر بداند فرو خواهد رفت
اگر باران بداند به زمين فرو خواهد رفت
اگر چشمه بداند آه از نهادش بر خواهد آمد و بخار خواهد شد
بگو اي باد
تو همدم و مونس من هستي و من محرم راز تو
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 16:15  توسط یاشار  | 

حضرت محمد

ديروز داشتم به اين مطلب فکر مي کردم که...
حضرت محمد(ص) وقتي به بعثت رسيد تمام کاراش خوب بود  تمام قوانيني که آورد درست و کامل بود (البته واسه اون موقع) ولي...
ولي تنها کاري که کرد و زياد جالب نبود اين بود که از زنده بگور کردن دخترا جلو گيري کرد.اگه از همون موقع اين کارا ادامه داشت ديگه شاهد اين همه
فساد و فحشا در  جامعه نبوديم

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 16:14  توسط یاشار  | 

اشک

امشب تمام ستاره هاي آسمان گريه مي کنند
امشب تمام مرغان آسمان اشک مي ريزند
امشب اشکي از چشمها مي چکد
امشب قلبي مي شکند
و صداي شکسته شدنش به آسمانها مي رسد
اما نمي دانم...
نمي دانم چرا به گوش خدا نمي رسد
من صداي شکسته شدن قلبم را شنيدم
و فکر مي کنم اولين کسي باشم که
صداي شکسته شدن قلبم را با گوشهاي خودم شنيدم...
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 16:13  توسط یاشار  | 

اعتماد

سلام بچه ها
الان اومدم که به تمام پسرا توصيه کنم که به هيچ دختري اعتماد نکنيد
تحت هيچ شرايطي به هيچ دختري اعتماد نکنيد. همه ي دخترا مثل همن اصلا بينشون مرام و معرفت معني نداره
هر کاري هم ميکنن براي منافع خودشونه
اصلا ميدونيد چيه
خدا هم به دخترا اعتماد نداره. اگه داشت که پلم شده نمي فرستادشون اين دنيا
یا حق              
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 16:12  توسط یاشار  | 

تو همین کلی مطلب وجو داره

آخرشه
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 1:47  توسط یاشار  | 

مدرسه ها باز شده

سلام بچه

بازم مهر اومدو مدرسه ها باز شد

من خودم با مدرسه زیاد میونه ی خوبی ندارم . فقط اومدم از این طریق به همهی پسرا اعلام کنم که هیف نیست وقت گرانبهاتونو می زارید می رید  در مدرسه دخترونه وایمیسید.

آخه هیف شما پسرای گل نیست که میرید در مدرسه دخترونه.

دخترا باید پاشن بیان دونبال شما.

از من میشنوید این کارارو نکنید. اینقدر به این دخترا رو ندید

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 1:33  توسط یاشار  |